من و چاي و كتاب و خانواده ;)

http://www.parsiblog.com/imgs/new/DefPhoto/Tea.jpg

مي گه : خاك بر سرت! اخه لندهور (به فتح لام) ديگه 30 سالت شده؛ كي مي خواي عين ادم رفتار كني؟

من كه عادت دارم، با تعجبي احمقانه به اطراف نگاه مي كنم و مي گم : اينجا كه كسي به جز من نيست! با كي بودي؟

اونجور كه دلم مي خواست كفري نمي شه. يه چشم غره نصفه نيمه بهم ميره و مي گه:

با توي گوساله. اخه من نمي دونم مامانت چي ياد تو داده؛ گه (به ضم گاف) تربيت كرده جا بچه!

بعد رو به مامان مي كنه و مي گه : همه اش تقصير توه. اگه گذاشته بودي زير مشت و لگد اون دهن گشادشو جر داده بودم حالا واسه من زبون درازي نمي كرد. مرتيكه بي شرف!

مامان مثل هميشه از همه جا بي خبر، حتي نمي گه " جريان چيه؟" ، از سر بدبختي بهمون نگاهي مي كنه و با بي حوصلگي مي گه : تخم و تركه خودته؛ عين خودت مي مونه؛ وگرنه اگه تو هفت سر جد منم بگردي يه همچين زبون نفهمي پيدا نمي كني. عين خودتو اون دوتا خواهرات مي مونه. يادته اون خواهر كوچيكت اون روز زر زر مي كرد كه ...

و مثل هميشه شروع مي كنن حرف هاي پوسيده 30 سال پيش را با همراهي مقادير هنگفتي فحش و تحقير تو سر هم بكوبند و من مثل هميشه ميان سيل خاطرات رويايي مامان و بابا كه پر از اسم و فحش و نفرينه نگاهي به صفحه كتاب مي اندازم

 و با خودم فكر مي كنم

" همه اش به خاطر يه فورت كشيدن؟ اخه مي شه وقتي داري كتاب مي خوني و چاي مي خوري، چاي رو فورت نكشي؟!"

به رسم عادت هر ساله به یاد ان یگانه ترین یار

http://elfhelm.persiangig.com/image/iran%20history3/persiangraphic_saleno.jpg


"ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و مستی تو را

با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو ..."


سال نو شاد


ايدا دمي پيش از مرگ احمد شاملو


جاده ها با خاطره قدم هاي تو

بيدار مي مانند،

كه صبح را به پيش باز مي رفتي...

هر چند سپيده

تو را

از ان پيشتر دميد

كه خروسان بانگ سحر كنند؛

از ان تو (وحشی بافقی)

http://www.yazd.com/images/yazd_vahshi.jpg

زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو                
بد، ای برادر از من و اعلا از آن تو
این تاس خالی از من و آن کوزه ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو
یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو
آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من
آن چمچه هریسه و حلوا از آن تو
این قوچ شاخ کج که زند شاخ  از آن من
غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو
این استر چموش لگد زن از آن من
آن گربه مصاحب بابا از آن تو

از صحن خانه تا به لب بام از آن من

از بام خانه تا به ثریا از آن تو

به یاد مارکز

View Image

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

به یاد سیرجانی

http://i18.tinypic.com/5x94sjn.jpg

اگر در عمر خویش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشید به عظمت رنج من آگاهید، و نیازی به باز گفتن نیست. در غیر این صورت هم، به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن


Persian Scholars, Iran

عکس زیر (دانشوران ایرانی) را که تو نشنال جغرافی دیدم یاد این شعر شریعتی افتادم


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

http://meltdownworld.com/nationalgeographic/images/october302009Large.jpg

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

 هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما  در این سر دنیا  عرق می ریزیم  و وضع مان این است و آنها  در آن سر دنیا  عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!!!

دکتر علی شریعتی

هرگز مگو هرگز

http://www.eldigoras.com/not/notimag/BertoltBrecht.jpg

برتولت برشت گفت:

اول به سراغ يهودي‌ها رفتند

من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم .

پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند

من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم .
 

آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند

من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم

سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد

كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي كند.


همش همین

گل بوته های یاس و مریم فرق دارند،

آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند!

....

شادم تصور می کنی وقتی ندانی،

لبخند های شادی و غم فرق دارند.

....

بر عکس می گردم طواف خانه ات را؛

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند.

....

من با یقین کافر ؛

جهان با شک مسلمان؛

با این حساب اهل جهنم فرق دارند!!!

....

در من به چشم کشته عشقت نظر کن،

پروانه های مرده با هم فرق دارند...


باز 5 شهریوری دیگر

باز 5 شهریور امد.

اما اینبار 5 سال گذشته از ان اولین دیدار و پیاز سواری و دوش اب گرمو بوی عرق مردانه در ظهر داغ اردیبهشت ماه و ماکارونی دم نکشیده و یه عالم قصه پر غصه ما.

تولدت مبارک رفیق

http://www.spacepimping.com/graphics/myspace-happy-birthday-graphics/HappyBirthday57.gif

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم


سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولى دل به پائيز نسپرده ايم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم

اگر خنجر دوستان، گرده ايم

گواهى بخواهيد، اينك گواه

همين زخم هايى كه نشمرده ايم!

دلى سر بلند و سرى سر به زير

از اين دست عمرى به سر برده ايم.

از ظهر داغ 19 تير 86 تا بعد از ظهر داغ 19 تير 88

گفت از 18 تير چه خبر؟

خنديدم. خنده ام از بغض بود. از ترس بود.از دلتنگي بود. از ياد اوري صحنه اي بود كه مامور مسلح گارد اسلحه به سمت مان نشانه رفته بود و فرياد مي زد: " بياييد بيرون" . ما بين امبولانس و سكوي بلندي گير كرده بوديم. سيستم عصبي و مغز با هم از كار افتاد. فقط يادم هست زير شكم دختر جلوي را گرفتم و از زمين كنده شديم. مامور باز فرياد زد :" تكون نخوريد مي زنم"....

زد. جدا شليك كرد. اسلحه بادي بود. با ساچمه هاي پلاستيكي كه به در ديوار و بدنه امبولانس خوردند و سوتشان در گوشم پيچيد. دو سه تايي كمانه كردند و به دست و بازويم خوردند. اما يك ساچمه كه مستقيم به كمرم خورد كار را تمام كرد. با دختر پرت شديم و از سه چهار پله سر خورديم پايين. بلند كه شدم همه جا سفيد بود. گاز را درست جلوي در چوبي ورودي اورژانس انداختند.

يكي فرياد زد اشك اور زدند. اما اشك اور نبود. 30 خرداد اشك اور را چشيده بودم. اين يكي فلفل بود. پلك هايم گشاد شده بود به اندازه سكه 20 ريالي دوران كودكي كه با هر كدامشان بعد از ايستادن يك ساعته در صف يك شيشه شير مي گرفتم. چشمانم داشت از حدقه بيرون مي زد. پوست صورتم اتش گرفت، مي خواستم با چنگ صورتم را بكنم. تنفس سخت مي شد. بعد غير ممكن شد. دو مرد ابي پوش كه بعد فهميدم مدد كاران اورژانس هستند كشيدندم تو و در چوبي پشتم بسته شد.

گاز به داخل هم نفوذ كرده بود. اوضاع  30 ،40 نفر داخل به حدي خراب بود كه بچه هاي اورژانس همانجا اتش درست كرده بودند و مردمي  كه از فلفل مي سوختند را دود مي دادند.

.....

19 تير 86 يادت هست . ان روز گرم تابستاني را كه با نگاهت تا امروز همه هستيم را از من گرفته اي، يادت هست؟! ان ظهر داغ تابستاني را ؟! ان فرشته كه از ميان هزاران فرشته هر هزاران سال يك بار به خطاي به زمين مي امد را يادت هست.

.....

19 تير 88 در تخت افتاده، مادر براي بار هزارم غر مي زنه : " اگر چرك كنه چه خاكي بر سرت مي كني؟ از ترسم از صبح تا به حال 3 بار پانسمانشو عوض كردم".... اروم مي شه و باز دوباره ناله مي كنه : " به خدا نفرينت مي كنم اگه يك بار ديگه بري قاطي اين بازي ها بشي. اگه مي گرفتنت من شب را صبح نمي كردم. وقتي مي اومدي بيرون بايد مي رفتي سر قبرم...."

و من بي توجه به سوزش كمرم و بيخيال از ناله هاي مادر به اين فكر مي كنم كه اگه ما بين تقلاي كشاكش مدد كاران اورژانس و مامور گارد  تي شرتم جر نمي خورد و مامور بازي بكش بكش را برده بود، حالا گوشه بازداشتگاه به جاي نوشتن داشتم فكر مي كردم:

" 19 تير 86 يادم هست. ان دو بلوط سبز را يادم هست. هنوز هم به خودم مي گويم امروز هم نمي بينيش......"



گفت : من 4 سال سکوت کردم!  می گویم : صد ها سال سکوت کردیم!

دیروز گفت "من میر حسین موسوی به صحنه امدم چون روند های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی موجود را خطرناک یافتم. به صحنه امدم تا از ازادی بیان و اندیشه پاسداری کنم...."

امروز او را و ان سید همیشه لبخند به لب را رهبران انقلاب مخملی می دانند. کیهان از موج خونخواهی ملتی علیه مردی می نویسد که تا چند صباحی پیش همین ملت در کوچه و خیابان تا پاسی از شب برایش تبلیغ می کردند و بعد از ان هم در حمایتش خیابان ها را به رود های سبز گون بدل می ساختند.

اما این روز ها روز های بیانیه هاست. هر کس که سر در سران نظام دارد بیانه ای می دهد. یکی از کودتا می گوید یکی از انقلاب مخملی. یکی می خواهد همه را دار بزند. یکی همه را خر فرض می کند. یکی همه را نا امید و دلشکسته می بیند. یکی هم همه را گوسفندان گله اش می پندارد. اسرائیل تهدید به حمله می کند. اروپا تهدید به تحریم می کند. امریکا از همه طرف های درگیر حمایت می کند. روسیه باج می خواهد. چین منافع اقتصادی اش حفظ شود ریس جمهور هر که باشد، رسمیتش می بخشد. چاوز دولت را می ستاید و وام می گیرد. عرب های ان سر خاور میانه تبریک می گویند و قرض الحسنه بلاعوض می گیرند. مرکل از قلب شکسته اش برای مردم کتک خورده ایران می گوید و از ان ور الات شکنجه  به همان می فروشد. هلند از رفتار سرکوبانه انتقاد می کند و فیلترینگ به ایران می دهد. بروان و سارکوزی ارعاب و وحشت را محکوم می کنند و توتال و شل و بریتیش پترولیوم قرار داد های میلیاردی می بندند ....

خدایا! اینجا چه سرزمینی ست، که ان را غرب و شرق میان خود می کشند. سرمایه هایش را به تاراج  می برند و مردمانش را به مهمانی خون خودشان می برند.  گفتند جهان سوم است اینجا. پسری از پدری پرسید : پدر جهان سوم دیگر چیست؟  گفتش : جایست که گر خواهی مملکتت را اباد سازی خانه ات ویران می شود و گر خواهی خانه ات را اباد کنی باید مملکتت را ویران سازی.

خدایا! این روزها چیز ها دیدم به خیابان و کوچه های کشوری که عاشقانه دوستش دارم. چیز ها دیدم که نه تنها دلم را سیاه کرد که اعتمادم را به همه چیز تباه کرد. خدایا اینجا چه سرزمینی ست که در ان دروغ مایه فخر مباهات است و صداقت مایه ذلت. اینجا کجاست که مردمانش گر به جای می رسند کشورشان را یگانه هستی مایه غرور و اتکایشان را چپاول می کنند.خدایا! اینجا کجاست که من، تو، ما، همه و همه بازیچه ثروت و قدرت دیگرانیم....

خدایا! اینجا ایران من است. ایران همه مردمان این خاک و مرز و بوم است. برایش مپسند که اینطور جولانگاه ستوران شرق و غرب برای دزدی سرمایه من و مردمان کشورم باشد. مپسند که حاکمانش از مردم روی بگردانند و به فکر منافع مقطی خود و اطرافیانشان باشند. مپسند که اینطور جوانانش را در خیابان هایش ذلیل کنند. مپسند که اینطور مردمانش را به جان هم اندازند و خر خود به هر سو رانند.

خدایا! ایران عزیز همه دوران تاریخ است، خارش مگردان.....  


نغمه ای برای امروز


گاندی:

اول شما را نمی بینند

بعد به شما می خندند

سپس با شما مبارزه می کنند

و شما پیروز می شوید

به بهانه 81 سالگي چه

.

چريك ماجراجو


افسانه ارنستو چه ‌گوارا هم مثل خيلي از افسانه‌هاي ديگر دنيا با يك سفر آغاز شد. يك پزشك آرژانتيني خانه، زندگي و كارش را رها كرد تا آرمان‌هايي را كه براي مردم دنيا در ذهن داشت به سرانجام برساند ولي در روزي از روزهاي اكتبر سال 1967 ميلادي، در جنگل‌هاي بوليوي نفس‌هاي آخر را كشيد و رفت.... ....                                                                                                      

چه به ديدار جواهر لعل نهرو رفت اما نه مطابق معمول در اونيفورم چريکي زيتوني رنگ خود بلکه در يک لباس رسمي دوخته شده از پارچه گاواردين. همينطور که وارد سالن قصر مي‌شد به اطرافيان و همراهانش گفت: " فکر مي‌کنم حسابي شيک شده ام، آنقدر شيک شده‌ام که با نخست وزير جنتلمن عقب مانده‌ترين کشور روي زمين غذا بخورم "                                                    

"من يك ماجراجو هستم. اما نه از آنهايي كه براي اثبات شجاعت‌شان زندگي را به بازي مي‌گيرند. من دنبال مرگ نمي‌گردم، اما احتمال رويارويي با آن وجود دارد. پس شايد اين خداحافظي من باشد. از اين فرمانده كوچك يادي بكنيد" ارنستو چه‌ گوارا دلاسرنا وقتي اين جملات را در سطرهاي پاياني آخرين نامه‌اش به پدر و مادر مي‌نويسد، شايد سايه مرگ را    نزديك ‌تر از هميشه حس مي‌كند. سايه‌اي كه چند روز بعدتر نمايان شد و چه‌گواراي افسانه‌اي را همراه تقدير خويش كرد.

داستان روزی كه به‌نام كارگران رقم خورد

شوالیه‌های جهان متحد می‌شوند



صبح اول ماه مه 1886 یكی از روزنامه‌های آمریكایی در شیكاگو فضای حاكم بر شهر را چنین گزارش كرد: «هیچ دودی از دودكش كارخانه‌ها بیرون نمی‌آید. همه چیز رنگ یك روز تعطیل را به خود گرفته است. عناصر كارگر را گویی رتیل بین‌المللی نیش زده است. آنها را رقص مرگ فراگرفته است.» اینچنین بود كه پانزده سال پس از قیام كارگران در پاریس اكنون نوبت كارگران آمریكایی بود كه در شهرهای مختلف، پرچم‌های سرخ حمل كنند و سرود كارگر را زیر لب زمزمه كنند و خیابان‌ها را عرصه قدرت‌نمایی خویش سازند. كارگرانی كه تحت رهبری اتحادیه مركزی كارگران در شیكاگو متشكل شده بودند. همان اتحادیه‌ای كه دولتمردان وقت آمریكا در توصیف آن گفته بودند: در میان این كارگران، هم نیهیلیست‌های روس وجود دارند و هم كمونیست‌های فرانسوی. رنگ پرچم اینان سرخ است...» كارگران آمریكایی اما روز اول ماه مه تماما یك اعلامیه در دست داشتند؛ اعلامیه‌ای با این مضمون كه: «امروز روز شورش است و نه آرامش. روزی كه حرف، حرف سخنگویان لاف‌زن نهادهای اسیركننده كارگر نباشد. روزی كه لذت هشت ساعت كار، هشت ساعت استراحت و هشت ساعت برای هر كاری به اختیار خود ما، احساس شود...» روز دیوانه‌واری بود. اعتصاب سرتاسری ایالات متحده را تهدید می‌كرد. خیلی‌ها تكرار كمون پاریس را پیش‌بینی می‌كردند و در چنین فضایی بود كه كارگران شیكاگو روز اول مه را آغاز كردند. شیكاگو كه در شورش بود، 30 هزار نفر به جاده‌ها ریختند. قطارها از كار ایستاد و بنادر تعطیل شد. بیش از شش هزار كارگر برای سخنرانی اسپایز، رهبر كارگران شیكاگو، در یك كارگاه اجتماع كرده بودند كه ناگهان دخالت پلیس و تیراندازی به سمت كارگران به اعتصابات صورتی خشن بخشید و گذشت ساعتی كافی بود تا اعلامیه‌ای دست‌نویس به خط اسپایز دست به دست بگردد و كارگران را به قیام تهییج كند: «همچون هركول افسانه‌ای به پا خیزید و غول پنهانی را كه می‌خواهد شما را نابود كند، از میان بردارید. ما از شما می‌خواهیم كه مسلح شوید! مسلح!» و بدین ترتیب آمریكا به عنوان مهد آزادی‌خواهی، این بار نه همچون گذشته كه از فرسنگ‌ها فاصله قیام كارگران پاریس و برلین را مشاهده می‌كرد كه خود با قیام كارگران آمریكایی مواجه بود. یك هفته اعتصاب و خشونت شهرهای آمریكا را در بر گرفت و سرانجام انفجار یك بمب كه كشته شدن چند پلیس را به همراه داشت بهانه لازم برای حكومتگران آمریكایی را فراهم كرد. قیام كارگران سركوب شد و چندین كارگر بازداشت شدند. محاكمات آغاز شد و اعضای رهبری اتحادیه بین‌المللی كارگران به مرگ محكوم شدند. هفت نفری كه در روز 11 نوامبر كه جمعه سیاه نام گرفت، اعدام شدند؛ اعدام رهبران كارگری آمریكا اما آغازگر جنبش بزرگی در اروپا بود و به این ترتیب سه سال بعد در دومین كنگره بین‌المللی كارگران در پاریس روز اول ماه مه به یادبود قیام و كشتار كارگران آمریكایی، روز جهانی كارگر نام گرفت.

از مي 1799 تا مي 2009

انقلاب فرانسه (۱۷۹۹-۱۷۸۹) دوره‌ای از دگرگونی‎های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از 3  انقلاب مادر (انقلاب 1917 روسيه، 1949 چين ، 1799 فرانسه) در طول تاریخ جهان است.
اگر آغاز انقلاب را دست بالا «ماه مه ۱۷۸۹» یعنی هنگامیکه شاه فرمان شروع بکار مجلس اصناف را پس از ۱۵۰ سال داد، بدانیم و پایان آن را «سال ۱۸۰۴» ، سال امپراتوری ناپلئون، دراینصورت میتوان مروری اجمالی بر گاهشمار انقلاب نمود:
مه ۱۷۸۹ (میلادی)
پادشاه فرانسه، لوئی شانزدهم، اعضای مجلس اصناف را فرا می خواند. این اولین نشست پس از سال ۱۶۱۴ (میلادی) است. و از آنها می خواهد تا مالیاتها را افزایش دهند.
ژوئن ۱۷۸۹ (میلادی)

۱۷ ژوئن: طبقه متوسط مجلس موسوم به طبقه سوم از مجلس اصناف، جدا می‌گردند و خود را به عنوان مجمع ملی اعلام می نمایند. ۲۰ ژوئن: مجمع ملی در زمین تنیس قصر پادشاه در ورسای تحصن می کنند و قسم یاد می کنند تا قانون اساسی جدید را تدوین کنند.

۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ (میلادی)

اوباش و انبوه خشمگین مردم پاریس با شنیدن اینکه سربازان پادشاه در راه هستند، سی هزار تفنگ سرپر را از اسلحه خانه سلطنتی می دزدند و به زندان باستیل هجوم می‌برند.

۴ اوت: الغای نظام فئودالیته و ارباب رعیتی

۲۶ اوت: مجمع ملی، بیانیه حقوق بشر و شهروندان فرانسه را تصویب می کند. بر طبق این بیانیه، آزادی، یک حق طبیعی محسوب و تساوی تمام شهروندان در برابر قانون تضمین می گردد.

۵ اکتبر ۱۷۸۹ (میلادی)

کمبود مواد غذائی و شورشها ادامه می یابند. در پنجم اکتبر جمعیتی از مردم که اکثر آنها را زنان تشکیل می دادند از پاریس به سمت قصر پادشاه در ورسای، راهپیمایی و تقاضای نان می کنند. آنها اعضای خانواده سلطنتی را بعنوان اسیر با خود به پاریس می برند.

فوریه ۱۷۹۰ (میلادی)

دولی دارایی‌های کلیسا را مصادره می‌کند.

سال ۱۷۹۱ (میلادی)

۲۱ ژوئن: پادشاه و خانواده اش سعی در فرار از فرانسه دارند، اما دستگیر شده و به فرانسه رجعت داده می شوند. هزاران تن از اشراف زادگان ، کشیشها و افسران ارتش که مخالف انقلاب هستند، فرانسه را ترک می گویند.

۱۴ سپتامبر: لویی شانزدهم، قانون اساسی جدید را امضا نموده و بدین ترتیب سلطنت مشروطه را می‌پذیرد.

آوریل ۱۷۹۲ (میلادی)

فرانسه علیه اتریش و پروس که برای حمایت از پادشاه فرانسه ، نقشه حمله به فرانسه را داشتند، اعلان جنگ می کند. این آغاز جنگهای انقلابی علیه نیروهای مشترک اتریش، پروس، انگلستان و اسپانیا است. آنهاتا سال ۱۸۰۲ (میلادی) به مبارزه خود ادامه می دهند.

ژاکوبین‌ها و انقلابیون افراطی پادشاه را عزل و دستگیر می‌نمایند. و پس از آن اعدام‌های انقلابی آغاز می‌گردد. یکی از افتخارات مجلس در این دوران، اختراع دستگاهی بود که به نام سازنده‌اش گیوتین نام گرفته بود و به زودی به «ماشین مرگ انقلاب» لقب یافت.

سپتامبر ۱۷۹۲ (میلادی)

انتخابات بر پا می گردد. برای اولین بار در تاریخ فرانسه، هر فرانسوی از حق رای برخوردار است. رژیم پادشاهی از میان می رود و در فرانسه یک جمهوری و دولت مردمی اعلام می گردد. از این پس، حتی پادشاه لوئی شانزدهم نیز یک شهروند خوانده می شود. شروع تقویم انقلاب از ۲۲ سپتامبر است.

۲۱ ژانویه ۱۷۹۳ (میلادی)

در یازدهم ژانویه لوئی شانزدهم به جرم خیانت و شرکت در توطئه با قدرتهای خارجی گناهکار شناخته شده و ۱۰ روز بعد اعدام می گردد.

۵ سپتامبر ۱۷۹۳ (میلادی)

آغاز دوره وحشت و ترور در فرانسه؛ ژاکوبین ها، گروهی انقلابی افراطی به رهبری ماکسیمیلیان روبسپیر، قدرت را در دست می گیرند. این دوره ۱۰ ماه بطول می‌انجامد.

۱۶ اکتبر ۱۷۹۳ (میلادی)

همسر لوئی شانزدهم، ماری آنتوانت، اعدام می گردد.

۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴ (میلادی)

با اعدام روبسپیر و ۲۱ تن از یارانش دوره وحشت پایان می پذیرد و از آن به ترمیدور یاد می‌کنند.

سال ۱۷۹۵ (میلادی)

۲۲ اوت: قانون اساسی سال ۱۹۷۵ به تصویب می‌رسد. اکتبر: قرار داد صلح با پروس و هلند و چند ماه بعد با اسپانیا به امضاء می رسد. یک دولت جدید به نام دیرکتوار (هیت مدیره) تشکیل می یابد. متشکل از پنج مقام اجرایی و دو حقوقدان عالیرتبه. این دولت چندان موفق نیست و نارضایتی بوجود می آورد.

سال ۱۷۹۹ (میلادی)

ناپلئون بناپارت، یک ژنرال ارتش انقلابی، قدرت را در دست می گیرد. دولت به ناچار کناره گیری می کند. ناپلئون بسرعت امنیت را برقرار می سازد و خود را اولین کنسول می خواند.

ناپلئون به عنوان کنسول‌اول مادام العمر، انتخاب می گردد.

۲۸ مه ۱۸۰۴ (میلادی)

ناپلئون خود را امپراتور فرانسه و همسرش ژوزفین را امپراتریس اعلام نمود.

................................................................................................

توکویل، از اندیشمندان هم‎عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی برخلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می‌داند. با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت.

به نقل از http://en.wikipedia.org/wiki/French_Revolution

به یاد ان یگانه ترین یار


"ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و مستی تو را

با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو ..." 

نخواستم روی مطلب بیدار عزیز چیزی بنویسم برای همین اینجا سال نو رو به همه و مخصوصا دوستای عزیزم ، بیدار و دکتر عزیز ، تبریک ویژه میگم و سال و آینده ی خوبی رو براش آرزو میکنم ، امید به آنروز که به دور از تکبر و منی ، همگی رستگار بشیم.                                                لحظه ی سال نو

                                                                                            الی

وردي كه بره ها مي خوانند


/* /*]]>*/

چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؛

ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره!؟

چرا هر كسي چند نفر است با چهره هاي تماما گوناگون!؟

چرا عاشق كسي مي شويم اما با كسي ديگر به بستر مي رويم!؟

چرا عشق جماعي ست دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گائيد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟

نكند سر بر شانه هاي تو گذاشته بودم، مفتيسو، وقتي به درد گريه مي كردم...


از كتاب وردي كه بره ها مي خوانند - رضا قاسمي

اين هم اسكار 81

Winners

Performance by an Actress in a Supporting Role

Penelope  Cruz<br />

مرگت مبارک فروغ جان!

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد،

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر...

همه می دانند ! همه می دانند !

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس،

باغ را دیدیم؛

و از آن شاخه بازیگر دور از دست،

سیب را چیدیم؛

همه می ترسند ! همه می ترسند !

اما من و تو،

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم...

صحبت از " پیوند سست دو نام"

و " هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر" نیست !

صحبت از " گیسوی خوشبخت من" است،

با "شقایق های سوخته بوسه تو"


ازادی

قافیه ای که با هر واژه می آمیزد

" آزادی" ؛

که به مرگ می خواند

" آزادی" ؛

آزادی به بال می ماند،

به نسیمی که در میان برگ ها می گردد

و بر گلی ساده آرام می گیرد؛

به خوابی می ماند که ما در آن

خود رویایی خویشتنیم...

به دندان فرو بردن در میوه ممنوع می ماند

" آزادی" ؛

به گشودن دروازه قدیمی متروک ،

و دست های زندانی....

اکتاویو پاز

كاسترو در جنگل

هفته پيش به مناسبت پنجاه امين  سالگرد پيروزي انقلاب كوبا، روزنامه تايم براي من عكس هاي از كاسترو در هنگام اخرين نبردهاي چريك هاي سرخ كوبا در جنگل هاي اطراف هاوانا ارسال كرد.

شايد امروز از غول كمونيسم كه دهه هاي 50 و 60 قرن بيستم را از عجيبترين دهه هاي تاريخ كرده بود تنها مانيفيست ها و ايدئولوگ ها به جاي مانده باشد. اما ياد آوري دنيايي كه در ان كارگران براي ساختن دنيايي بهتر در جاي جاي جهان پرچم هاي سرخ در دست شهر ها را فتح مي كردند خالي از لطف نباشد.

ماركس تئوريسين بزرگ كمونيسم در مانيفيست خود كه به همراه انگلس منتشر كرد گفته بود : شبحي بر فراز اروپا در پرواز است، شبح كمونيسم. اي كارگران جهان متحد شويد براي انچه لايق ان هستيد... 

گرچه فرانسه، روسيه، كشورهاي بلوك شرق، چين، كوبا و ... از قدرتمندترين كشورهاي كمونيستي ان دهه ها بودند و سال ها غول كمونيست قطبي از دو قطب جنگ سرد بود اما دنيايي امروز تنها كاپيتاليسم غرب را مي شناسد و در ارزوي  پيوستن به اين نظام سرمايه داري طرح ها و نقشه ها مي ريزد. شايد ديكتاتوري پرولتاريا انطور هم كه ماركس گفت نه تنها باعث ثبات كمون نشد بلكه با اعدام هاي مخالفين و شكنجه اي دردناك  روشنفكران، ريشه هاي كمون بزرگ را سوزاند.

و كوبا، امروز اخرين سنگر داس و چكش ميان پرچم سرخ است. گرچه به جرات مي توان گفت با مرگ كاسترو 90 ساله مرثيه اي در سوگ كمونيسم خوانده خواهد شد اما چين، روسيه، كره شمالي و ... با هماهنگ سازي كمونيسم پير با نئو كاپيتاليسم راهي نو براي دست يابي به ارمان شهر ماركسيستي - يا همان جهاني در دستان كارگران جهان- مي پيمايند، جهاني براي كارگران اما در دست سرمايه داران...


view of 2008

اين عكس ها بر گرفته از مجله time مي باشد.

1. مادر افغاني در حال شير دادن به كودك 1 ماهه خود. نرخ مرگ و مير نوزادان دركوهستان هاي افغانستان به بالاترين حد خود در چند سال گذشته رسيد...


2. مردي كه در خلال جنگ گرجستان در اوستيا پيكر بي جان فاميل خود را به اغوش مي كشد.


3. غزه قبرستان هزاره سوم


4. توفان در تگزاس



5. گودال يا مرز مكزيك . گودال امريكاي در صحراي اريزونا براي جلوگيري از مهاجرت غير قانوني مردم مكزيك.


6. اوباما مي آيد. اوباما به همراه همسرش در شيكاگو بعد از نهايي شدن نتيجه انتخابات.


7.  پس از فتح فضا.  چيني ها به استقبال فضانوردان خود كه موفق به راهپيمايي فضايي شدند مي آيند


8. عراق شايد وقتي ديگر





اپيزود 1

اپيزود1 پرده 1
اتوبوس شركت واحد- 7.30 صبح
هجوم ادم هاي فلاكت زده مثل هجوم طاعون به داخل اتوبوس، دري كه بسته نميشه، زني كه داد مي زنه: "آقاي راننده
اين اقا اومده تو زنونه نگه دارين پيادش كنيد! " ، پسر بچه 13 14 ساله اي كه وسط جمعيت از حال ميره، يكي مي گه: "جووناي روغن نباتي اند ديگه " و من فكر مي كنم " فقر و بدبختي تا چه حد پيشرفت كرده كه به راحتي مي تونی به بچه ات بگی "جاي صبحانه خوردن غش كن!"

همچنان اپيزود 1- پرده 2
غزه هر روز صبح تا غروب افتاب از چندي پيش
اسرائيلي ها فلسطيني ها  را مي كشند و  فلسطيني ها اسرائيلي ها را.  تو بخوان كليميان مسلمان را مي كشند يا اعراب يهودي ها. را گرچه سهم يهودي ها از اين قتل عام  بيشتر است اما تو بخوان انچه خود خواهي!

عراق هر روز از صبح سحر تا صبح سحر ديگر
خون ، انفجار، پيكره هاي متلاشي كه زماني نام انسان داشتند، غرورهاي به گند كشيده شده، انسان هاي گشنه، عقده هاي رسوب كرده، نفت غارت شده، شخصيت لگد مال شده، كشور ويران شده...

زيمباوه هر روز
ديكتاتور سياه، غارت منابع زير زميني و معادن توسط استعمار پير و امريكا، قيمت يك قرص نان 35 ميليون دلار زيمباوه، وبا، ايدز مرگ و مير انسان ها، كشتار هاي قبيله اي، جنگ و ... تو خود حديث مفصل بخوان از ....


باز هم اپيزود 1
پرده 3
مترو تهران بزرگ
5.30 يك بعد ظهر خاكستري    
هجوم ادم هاي فلاكت زده مثل هجوم طاعون به داخل واگن هاي قطار شهري، چهره هاي افسرده تكيده در غم و حسرت، چشم هاي از حدقه در امده
n دهك پايين جامعه ايران، فقر و بدبختي، عقده هاي رسوب كرده امت اسلامي با شكوه 2500 ساله اريايي، زني رنگ پريده  كه ميان هجوم مرد هاي شهوت زده ايراني گم شده، من به اندازه كافي بي غيرت هستم تا بگويم: " مي خواست نياد تو قسمت عمومي" يا شايد "خودشم بدش نيومده كه گاه گداري مردي شهوت گنديده اش را با برخورد هاي اينچنيني التيام ببخشه"...

To be continue

مناظره

خسرو شاهزاده ايراني عاشق شيرين شاهزاده ارمني به دليل مشكلات اي نمي تواند به وصال يار رسد. پس از ديدار شيرين و فرهاد و گرفتار شدن فرهاد پيكره تراش به عشق شيرين ، خسرو به ديدار رقيب جوان جوياي نام مي رود و اينطور اغاز مي كند:

نخستین بار گفتش: کز کجایی؟                     بگفت: از دار ملک آشنای!
بگفت: آنجا به صنعت در چه کوشند؟             بگفت: اندوه خرند و جان فروشند.
بگفتا: جان فروشی در ادب نیست!               بگفت: از عشق بازان این عجب نیست.
گفت: از دل شدی عاشق بدین سان؟               بگفت: از دل تو می گویی من از جان...
بگفتا: عشق شیرین در تو چون است؟           
بگفت: از جان شیرینم فزون است...
بگفتا: دل ز مهرش کی کنی پاک؟                بگفت: آنگه که باشم خفته در خاک.
بگفتا: گر خرامی در سرایش...                    بگفت: اندازم این سرزیر پایش.
بگفتا: گر نیابی سوی او راه...
                    بگفت: از دور شاید دید در ماه!
بگفتا: گر بخواهد هرچه داری...
                   بگفت: این از خدا خواهم به زاری.
بگفت: از عشق کارت سخت زار است          بگفت: از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفت: از دل جدا کن عشق شیرین                 بگفتا: چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت: او زان من شد! زو مکن یاد!               بگفت: این کی کند بیچاره فرهاد...
بگفت: ار من کنم در وی نگاهی؟                بگفت: آفاق را سوزم به آهی!!!!!
چو عاجز گشت خسرو در جوابش   نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی         ندیدم کس بدین حاضر جوابی....

برف و خاتمی 2

دیشب به یکباره برف بارید

و صبح دم انفجار کلاغ ها از شاخه های سپید

زمستان در دشت است تا دور دست نگاه

دنیای بی انتها

عشق من فصل دیگری رسیده

و زیر برف

مغرورانه و سخت کوش

زندگی ادامه دارد...  (ناصر حکمت)

 

به بهانه نمایش تاتر کرگدن در تاتر شهر

کرگدن (اوژن یونسکو) به کارگردانی فرهاد ائیش

برانژه(مهدی هاشمی) کامل مرد عادی است که می توان او را یک فرد لاابالی خواند که در عین حال که تا حدودی همیشه مست است و در قید وضع ظاهر خود نیست اما فردی متفکر است که از وضعیت زندگی تکراری خود شکایت می کند و حتی عاشق هم می شود. برانژه کاراکتری که در برخی دیگر از آثار یونسکو هم ظاهر می‌شود، تبدیل شدن دوستش ژان و بعد هم همکارش دودار و هرروز تعداد بیشتری از مردم به کرگدن، را نظاره می‌کند تا جایی که درنهایت فقط او و همکار مورد علاقه‌اش‌ دیزی(اتنه فقیه نصیری) به عنوان آخرین انسان‌ها باقی می‌مانند.

 همگان به غیر از برانژه و دیزی به کرگدنیسم مبتلا شده‌اند. بیماری مرموزی که آن‌ ها را مجبور می‌کند تا عضلات شل، ضعیف، و سفید انسان گونه شان را رها کرده و به جانور پوست کلفت، نیرومند و زمختی تبدیل شوند که برای قدرت همه چیز را زیر پا له می کنند و در قید هیچ ضوابط متمدنانه نیستند. در پایان حتی دیزی هم نمی‌تواند با میل به پیوستن به جماعت زمخت و خشن مقابله کند و برانژه انقلابی که مصر است که هرگز تسلیم نخواهد شد را تنها می‌گذارد.  

برانژه که در مقابل دوستانش ژآن و دودار از میلش به ایستادگی در مقابل کرگدن شدن و زندگی انسانی دفاع می‌کند. پس از تبدیل همگان و از جمله دیزی به غیرانسان، تاسف می خورد که چرا خودش نمی تواند به کرگدن تبدیل شود. نمایش در جای که برانژه در حالتی از دیوانه گی مابین خود ماندن یا دیگر شدن سرگردان است پایان میابد.

اوژن یونسکو درباره "کرگدن" از منظر همرنگ جماعت شدن می‌گوید:

مثل همیشه من به درگیری‌های ذهنی ام برگشتم. یادم می‌آمد که در طول زندگی خیلی از آنچه که به آن "عقیده باب روز" می‌گویند، از تحول سریع آن و از قدرت واگیری‌اش که مثل یک شیوع واقعی است، ضربه خوردم. مردم به خودشان اجازه می‌دهند که ناگهان مورد هجوم یک دین، یک نظریه، یا یک توهم قرار بگیرند.... در این جور مواقع ما شاهد یک انقلاب ذهنی حقیقی هستیم. نمی دانم که آیا تا به حال به این مسئله توجه کرده‌اید یا نه، اما وقتی مردم دیگر حرفتان را نمی فهمند، وقتی دیگر نمی‌توانید با آنها ارتباط برقرا کنید، آدم احساس می‌کند که مثلا با کرگدن‌های هیولاگونه ای طرف شده است. آن‌ها ملغمه‌ای از بی غل و غش بودن و سبعیت را با هم دارند و شما را با وجدان آسوده خواهند کشت. تاریخ یک ربع قرن گذشته نشان داده که مردمی که این چنین مسخ می‌شوند، تنها به کرگدن‌ها شباهت پیدا نمی‌کنند بلکه واقعا به جرگه کرگدن‌ها می‌پیوندند...

 

 

معرفی یک کتاب (با تشکر از هانی)

"میرا"  نوشته کریستوفر فرانک

در دشت به دنیا آمدم و غیر از ان چیزی نمی شناسم... ما در مربع 837-333-4 شر قی زندگی می کنیم. مربع های که 10 کیلومتر مربع مساحت دارند. پس ما زیر چراغ های که به فاصله 5 متر قرار دارند جای کافی برای گردش داریم. ما یک خانه معمولی داریم با دیوار های شفاف تا چهار نفر ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگران پنهان کنند. بدین ترتیب تنهایی مغلوب می شود...

میرا اینطور آغاز می شود. در شهری سورئالیسمی در فضای خاکستری و کنترل شده برای دست یابی به اتحاد اجتماعی توده های بشری در شرایطی که همه با هم برابرند و همه هم را دوست دارند. . آنها که نمی توانند از خود رها شوند تا به جمع بزرگ خوشبخت بپیوندند اصلاح خواهند شد تا از بیماری خود نجات یابند...

يک داستان نه چندان خيالي كه پا به پاي قهرمان داستان، خواننده به حسي شبيه آزادي نزديك مي شود.

میرا ديدي نو به دنيايي است كه ما آدم ها براي خود ساخته ایم. نگاه كردن به دنيا از ديد يک انسان بيمار. اجتماع به شخص می گوید: "زندگی یعنی با همه بودن، دوش به دوش یکدیگر بودن و تقسيم يكنواخت احساس ميان همه، نه يك فرد خاص - حتي خود شخص –"  كه همه چيز از همين جا شروع مي شود كه هر چقدر درون، اميال و احساسات بهتر شناخته شود ان وقت شخص  مثل بقيه لبخند تصنعی بر روی لبانش نمي گذارد و مي بيند. شخصی كه كم كم نگاه، احساس و... را فقط براي يكي می خواهد، آری او مبتلا شده.

 

شب گاهی میرا آهسته و با عجله با من حرف می زد:

-  می دانی که از دستشان نمی توانی فرار کنی؟

-  آری

-  نقاب به صورتت خواهند گذاشت ! اصلاح خواهی شد...

می خندد  و بعد ادامه می دهد:

-   به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی، یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، و گله وار به دشت خواهی رفت با دوستانت با دوستان بی شمارت و وقتی  مردی را ببینید که تنها راه می رود کینه ای بس بزرگ در دل گروهیتان پدید خواهد آمد و با پا های خود با پاهای گروهیتان آنقدر به صورتش خواهید کوبید تا چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید زیرا او می خندیده. تمام اینها را می دانی؟

- می دانم.

پاییز یا انار

پاییز بی انار مثل یه نخ سیگار(اونم وینیستون لایت) بدون فندک می مونه!

-"وقتی می شه انار را قاچ کرد و دون دون خورد، برای چی ور میداری، می چلونیش و بعد مکش می زنی"

این را که می گفت چهره اش سرخ می شد. انگار حتی از گفتن حرفش هم خجالت می کشید.

-"جون من یه بار تو هم این طوری انار بخور ببین اصلا چطوریه"

حق داشتم نمی شد به کاری که تا حالا تجربه نکرده بود ایراد بگیره .

هیچ وقت یادم نمی ره، بار اولی که بالاخره متقاعد شد انار را بچلونه و مکش بزنه، چهره اش مثل لبو قرمز شده بود. انگار خجالتی عمیق از این کار می کشید. بعد از اون روز با اینکه همیشه همینطور انار را می چلوند و می خورد و لذت عمیقی تو چشاش موج می زد. اما نشد که یکبار فقط برای یکبار صورتش سرخ نشه.

عجیبه همیشه کار های خجالت آور خیلی لذت بخشه....

چرا ما بطور غریزی اوباما را دوست داریم

Yes we can to justice and equality.
Yes we can to opportunity and prosperity.
Yes we can heal this nation.
Yes we can repair this world.
Yes we can.
We know the battle ahead will be long, but always remember that no matter what obstacles stand in our way, nothing can stand in the way of the power of millions of
voices calling for change

"ما می دانیم مبارزه ای طولانی در پیش رو داریم. اما همیشه بخاطر بسپارید که موانع سر راه اهمیتی ندارد زیرا هیچ چیز نمی تواند سر راه قدرت هزاران صدا که فریاد می زنند تغییرات  بایستد"

"امشب ما ثابت کردیم که امریکا بخاطر برتری اقتصادی یا توانایی تکنولوژی خود نیست که از دنیا متفاوت است این بخاطر مردم امریکاست که این کشور را از همه دنیا متفاوت ساخته اند"

تنها کافی است نگاهی به راکفالرها، ایزنهاورها و اوباماها در امریکا بیندازیم، مردمانی که تمام هستی خود را برای پیشرفت کشور خود می دهند و نگاهی هم به کردان ها و احمدی نژاد های کشور خود بیندازیم. ان وقت انقدر سخت نیست محاسبه اینکه چرا ما یک سیاه پوست امریکایی ان سر دنیا را دوست داریم و از یک سفید پوست هم نژاد خودمان متنفریم. اما جای بسی تامل است که امریکا پر از اوباماهاست و ایران پر از کردان ها....

 

ادامه نوشته

نامه ای برای هانی(Honey)

این مطلب طنز بوده و فقط برای تصحیح افکار هانی و پسر عمو بر ساحت مقدس حرف های پا منقلی نقش می بندد. باشد که آیندگان عبرت گیرند و نروند در خفا نخودی بخندند. با تشکر قبلی از سردبیر که با خصوصی سازی های ما کنار می آید.

هانی یادت می آید آن روز که آسمان ده آفتابی بود. پستچی با آن موتور گازی پر سر و صدایش آمد و عکس بزرگی از یک جوانک زیبا و خوش پوش آورد، چشمان تو برقی زد؛ خندیدی و گفتی من عاشق ترین دختر روی زمینم. عکس را بوسیدی و پنهانش کردی!

هانی یادم هست. آن روز را خوب یادم هست. آخر آن عکس، عکس من نبود – عکس من گوشه پستو کلی گرد و خاک گرفته بود – رنگم پرید. غصه ام گرفت. احساس کردم چیزی شکست جای در سمت چپ سینه ام....

آن روز دلم خواست برقصم دست در دست باد. خواستم اشک بریزم. اما خندیدم و گفتم همیشه راهی هست. من آن راه را میابم. بعد رقصیدم نه با باد، نه با تو، با عکست رقصیدم.

هانی راستی آن قاطر سفیدم را با آن چشم های زیبای خاکستری یادت هست. بارم را بستم. دل به سفر دادم. رفتم و رفتم تا به شهر رسیدم.

آه..... چه زیبا بود. شلوغ بود با ادمهای زیبا و خوش پوش شبیه آن جوانک داخل عکس. هانی قاطر هایشان همه موتوری بود. جای یونجه به شان گازیول می دادند. آخ هانی کپر هاشان همه آهنی بود و سیمانی و نمی دانی چقدر بلند بود و چقدر بزرگ. یادم هست 1 ماهی همه شهر را گشتم تا خیالم راحت شد همه جایش را دیدم.

هانی چه چیز ها دیدم: دخترکان زیبا چون فرشتگان آن روزنامه که داداش مهیارت از آن ور آورده بود. یادت می آید می گفت "همه زن ها آن جا همینطور لخت و عورند" و تو به من می گفتی "دروغ می گوید اینها همه فرشته اند". هانی شهر پر بود از لباس های رنگ و وارنگ خوراک های جور واجور.

هانی آنقدر دهنم آب  افتاد، آنقدر هر چه می دیدم دلم می خواست. آخ چه روز های بود هانی. چه شب های بود هانی. اما هانی دلم همچنان تو را می خواست. چه آن شبها که با قاطرم تنها گوشه حیاط عباس علی آقا – راستی عباس علی آقا حمومی یادت هست، نمی دانی آمده شهر اتاق دار شده و هر اتاق را به 7 تا 8 نفر اجاره   می دهد- جا خوش می کردم. چه آن وقت که گوشه پستوی قهوه خانه عمو نصرت  کز می کردم.

آه هانی چقدر دلم می خواست تو بودی و با هم گوشه گوشه این شهر شلوغ پلوغ را می گشتیم......

آه هانی روزی که قاطرم مرد، "از غصه مرد"  این را سید می گفت، چقدر گریه کردم. چقدر برای خودم، برای قاطرم و چقدر برای چشمان تو گریه کردم.آخه چشماش به قشنگی چشمان تو بود.

راستی هانی تا حالا مترو دیدی؟ هانی بار اولی که خواستم با قاطرم سوار ان قاطر طویل و عریض شوم نمی دانی مردم چطور قاه قاه می خندیدند. چه کشیدم یادش بخیر. هانی روزها و شبها خندیدم و خنداندم تا خیلی چیزها یاد گرفتم. هانی       بره های ده یادت هست. چقدر آنها را دوست داشتی. سفید بودند و پشمالو. آخ هانی من مثل ان بره ای سفید پشمالوی بودم که تو را، ده را، همه را، همه را، گم کرده بودم. آخ هانی چقدر دنبال تو گشتم. آخ هانی هر روز گرگی مرا درید هر روز شغالی مرا فریفت. تا چیزهای فهمیدم.

آری هانی همه جا رفتم همه چیز دیدم اما هانی باز دلم تو را می خواست.

هانی امروز آن عکس کجاست؟ کجای این بلوک های سر به فلک کشیده کجای این کوچه خیابان های تو در تو آن را گم کردی؟ هانی آن جوانک با آن یال و کوپال با آن مادیان سفید باشکوه را کجای این سفر های هر روزه با اتوبوس و مترو جا      گذاشته ای؟

هانی این شهر اینقدر سیاه و غبار گرفته است که دیگر حتی عکس قاطرم هم سفید نیست. هانی آن روز که تو خندیدی من رویایم را دیدم. اما هانی امروز که رویا هایم را، تورا، همه را، همه را، میان این ازدحام و شلوغی آدمها و ماشین ها گم کرده ام، هر از گاهی با خودم فکر می کنم :

کاش موتور پستچی آن روز می سوخت و تو هیچ وقت آن عکس را نمی دیدی...

نامه ای برای گیلاس

گاه گاهی هم که می نویسم و این کاغذ سفید را به حال خود رها نمی کنم و این بیچاره بخت برگشته را سیاه می کنم اینطور می شود.....

نوشتن کلمات جان می خواهد، احساس می خواهد، نوشتن چیزی فراتر از من و تو هر انچه دور بر ما هست می خواهد.

تو ببین این پیکره تنیده در غم و رنج را ببین! کدامین جان، کدامین رمق به چشم تو می آید که اینطور  بی پروا بر آن می کوبی؟

تو که می دانی "همیشه دوستان نفس می کشند و پیکره سرد مرا گرم نگه می دارند. تو که می دانی دوستی چیزی فراتر ازاحساس های هرز اینجای و آن جای است". تو که می دانی "من چون تمام دوستانم آنقدر غرق دوستی ها شده ام که هیچ وقت به هیچ چیز به بدترین شکل آن نگاه نمی کنم". تو که می دانی "من به دوستانم به شکل ابرهای مقدسی نگاه می کنم که آمده اند تا ببارند، تا برای رویش زیباترین جوانه ها در دل این آسمان آبی فنا شوند". تو که می بینی "دوستی را چقدر دوست دارم". تو که می دانی "عشق را چقدر یگانه میدانم".

تو بگو، با من تو بگو: مگر می شود آن بکارت جاودانه دوستی را به همین سادگی با گفتن چند کلمه حرف بی سر وته یا با یک تفکر غلط به خاک سپرد. تو بگو تو که به سادگی خاموش کردن یک چراغ مرا در هم می کوبی تو بگو.....

نامه ای برای مریم ترین مریم

 نوشتن نامه ای برای کسی که خوب نمی شناسیش سخته چه برسه به اینکه بخوای برای دوستی بنویسی که خوب نمی شناسیش. تقریبا هر روز می بینیش، می دونی که غمگینه، توی چشماش نا امیدی هست، ایمان هست، ترس هست، اما هر چی می گردی و می گردی، تلاش می کنی، توی اون تلالو غصه ها و دردها زندگی را پیدا نمی کنی.

می خوای چیزی بگی، کاری کنی، اما می دونی اینجور مواقع ادمها از حرف های بی سر وته دیگران حالشون بهم می خوره پس باید خودتو کنترل کنی، عادی رفتار کنی و تمام اون درد و رنج را توی اون چشم ها نادیده بگیری. بخندی و بخندونی تا شاید زمان همه چیز و درست کنه تا شاید یه روز صبح که دوباره مریم رو می بینی توی اون تلالو نور و رنگ، زندگی و شادی را ببینی و به خودت بگی: زندگی همینه.... گاهی تلخه گاهی شیرین..... امروز از اون روزای شیرینه...

 

 

با اجازه سر دبیر

سلام به همه دوستان حرف های پا منقلی

از اونجای که چند صباحی است سلول های نوشتاری مغز ما پا منقلی ها به خواب زمستانه رفتند و دستی به نوشتن مون نمی ره، در پی اقدامی کم سابقه، بساط رمل اصطرلاب خود را گستراندیم تا شاید از اسمان هفتم نویسنده ای تازه نفس بر سر ما فرود اید تا با نوشته های اعجاب بر انگیز خود حرف های پا منقلی را از رخوت و تکرار بیرون بیاره. 

اما زهی زین خیال باطل که نه خدای در هفت اسمان بود که صدای ما بشنوه، نه سحر و جادو از ابر ، باد ، مه و خورشید و فلک برای ما نویسندهای خلق کرد. 

با خود فکر کردیم به ملال آوری خود همین طور با کمال پر رویی ادامه دهیم، که ناگهان تلفن همراه مان زنگی خورد و گوشمان به صدای گیلاس حض برد.  

اما اینکه گیلاس کیه یا چیه و قرار چی کار کنه به زودی خودتون می فهمید.

 اما یک سئوالی که می دونم به ذهنتون رسیده و دلتون خیلی می خواد جوابشو بدونید: نقش سر دبیر این وسطه؟ خوب زیاد سخت نیست هیچ نقشی نداره....

اعتراضات نوین

اینجا صوفیه است.....

(همون طوری که دیدید عکسمو سانسور کرده بودند

به هر حال تا سانسوری دوباره ....)

من و الودگی

انگار من به تنهایی یکه تاز حرف های پا منقلی شدم. درود به خودم.

آهان این تهرانه. ساعت هنوز ۹ نشده.

باور کنید روزی که بارون بیاد می شه آسمون آبی را دید. پس تا اطلاع ثانوی آسمون سیاه و با آلودگی

عشقه.  

من و برج

فکر می کنید این کاروان سرا کجاست:

بله اینجا توی همون برجی ایه که قرار عید فطر افتتاح بشه:

منم مثل شما چشمم اب نمی خوره که تا ۳،۴ ساله دیگه هم خبری از جشن افتتاح شق القمر مهندسین متعهد کشورمون بشه:

اما جدا از اون بالا ادما که هیچ خونه ها هم که هیچ ابر شهر تهرانم خیلی کوچیکه.

یه پیغام خصوصی برای البر: فکر کردی اون بالا چنگ زدن چه حالی داره!!!!!!!!!!

 

سیمون پیر

18 تیر برای ملت ایران روز بزرگیه، اما برای من 19 تیر روز قشنگیه، شعر باغچه(شل سیلور استاین) فوق العاده زیباست که ترجمه اون تقدیم می کنم به تمام خواب دم صبحی ها، چه نویسنده ها چه خواننده ها و به تمام ادمای که هنوز طمع یک هلوی واقعی را دوست دارند:

 

سیمون پیر، الماس کاشت، باغچه ای برای خود ساخت

که مانند ان وجود نداشت.

طلای درخشان جوانه زد، جوانه ها رشد کردند...

میوه های طلائی زیر نور خورشید می درخشیدند.

رنگین کمان هفت رنگ،

خورشید بود و بارش باران،

تاکهای عاج،  یاقوت سرخ و کبود میوه داده بود،

انگور های سنگ یشم برای گرفتن شراب یشم کاشته شده بودند،

در هوای گرم خوشه های گندم طلائی ناب موج می خوردند،

انطرف تر دانه های زبرجد که کلاغ ها به انها نوک می زدند.

سیمون پیر میان درخت های الماس می چرخد و

هرز علف های طلا سفید را وجین می کند.

توت های مروارید صورتی،

که باید چیده شود و با سبد به شهر برده شود،

روی ان درخت گردوی مینایی،

روی  این درخت گلابی طلایی،

بجنبید، از هم سبقت بگیرید،

برای تکاندن میوه های قیمتی،

برای جمع کردن سیب زمینی های نقره،

از ان گوجه های زمرد نگذرید،

آه،  این خربوزه های مرجان رسیده جلوی پایتان را بچینید.

...

اما سیمون پیر میان درخت های الماس،

هنوز بیل می زند و بیل می زند و

وقتی می ایستد تا نفسی تازه کند،

در حسرت یک هلوی واقعی آه می کشد...

فکر می کنید این همه ادم از در و دیوار اتوبان و پل برای چی رو سر اتوبان آویزون شدند.

البته در مورد کیفیت بد عکس حق با شماست. متاسفانه من این عکسو نگرفتم. کار دکتر که با دوربین ۵ مگا پیکسلی عکس گرفته در حد تیم ملی. 

بله ملت عزیز ما در سال نو آوری و شکوفایی اونقدر بی کار و الافن که دارند تصادف یک موتوری عزیز را نگاه می کنند و احتمالا تحلیل و آنالیز ماجرا و یافتن مقصر اصلی که شاید بر گرده به شهرداری یا دولت مصدق که نفت و ملی کرد، شایدم به زمان صدر اسلام که خلافت را دزدیدند. اونم ساعت ۱۱ شب...

به هر حال مردم غیور کشورمون برای هر موضوع ای ذوق و شوق دارند به جز برای سازندگی و نو آوری!

درود...

از دیار خود که 6 سالی می شد ترکش کرده بودم به همه دوستان دوست داشتنی سلام می کنم.

از امروز به مدت 5 روز 5 تا عکس جالب دارم براتون. قابل توجه دکتر و الی که تا  5 روز قادر به خودنمایی تو سایت نیستند.

این اولیش

 

 

 زاینده رود خشکید.

بله این که می بینید روزگاری زین پیشتر رودخونه بودس. توش هم کلی اب بودس.

 می گن سد را بستن اما من از عید تا وقتی که اصفهان را ترک کردم یه قطره بارونم ندیدم از اسمون بفرمایند پایین. البته 1 ماه  میشه که داره می خشکه، عکس من هم ماله 1هفته پیشه. به هر  حال عاقلان دانند.

ای یگانه ترین یار تولدت مبارک

چه خوب شد که دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی؛ گرچه برای دنیا یک نفری برای من همه ی دنیایی، پس ..."

کاش می شد قطعه بالا را همانگونه که هست به پایان برد: " پس برای من، تو بمان" ؛ اما، آه...

امروز متولد می گردی. از بطن آنچه خوب و خواستنی ست، رویا گونه و ماندنی ست، دخترکی زائیده می شود دوست داشتنی. امروز سالها و سالها تکرار شد. از میان کودکی، دبستان و دبیرستان، تلخی ها و کوچه پس کوچه ها، آدم ها، تاکسی ها و اتوبوس ها گذشت و امروز 24 ساله شد.

پسرکان مزاحم همیشگی، عشق های مقطعی بلوغ، حسادت ها، قهر ها و آشتی ها، دوستان دوست داشتنی دیروز، آری همه و همه امروز خاطرات تلخ و شیرین زاییده 24 ساله اند.

آه دخترک به دنیا آمدنت تقصیر آن گناهی بود که قرعه انجامش میان فرشتگان به نام تو افتاده بود. آه دخترک هر هزار سال یکبار، یک فرشته، یک گناه، یک حکم: "زندگی خاکی برای فرشته خاطی"                                                                           

اما دخترک بنگر: فرشته ای که میان هزاران فرشته، میان هزاران سال، میان آن جبر بی نهایت اندیشید و خواست و کرد چقدر یگانه است. دخترک آن گناه چه بود که جزایش این بود. آری آن فرشته عاشق شد، تفکر کرد، خواست و بر عذابش ایستاد.

تو بگو دخترک، تو که از متن قصه های زیبا، از پس آن سپید رویا ها، از اندیشه ترانه های ماندگار، از میان هر آنچه خوب و ماندنی، هرانچه یگانه و پرستیدنی ست، آمده ای تو بگو: " فرشته دیروز و دخترک امروز گر باز هم به بهشت فرشتگان باز می گشت، عاشق می شد؟ "

-          دخترک تو را به باد می سپارم تا رها شوی...

-           تو را به آب می سپارم تا جاری شوی...

-           تو را به هر آنچه دوست داشتنی است می سپارم تا ستایش شوی...

-           تو را در روز زایشت به آسمان می سپارم تا هر کجا که می روم تو را ببینم.

                                    ۶ تیر ماه ۸۷

 

 

 

این نامه ای است برای هیچ کس . نامه ای است برای تو "خواب دم صبح"

یادم می آید زایشت مرحون بلند پروزای های ذهن زیبای شیخ ما بود. آرام و پوسته به پیش می رفتی تا میعادگاه دوستی ها شدی. یادت می اید روزها و روزها تو تنها سنگ صبور آه ها و سوز گدازهای ما بودی. خاطرات تمام نشدنی ما شنونده ای چون تو مهربان داشت.

 گرچه دکتر ماه به ماه هم به تو سر نمی زند، گرچه نگین ما را ترک کرده و ما هرچه می اندیشیم نمی فهمیم که گر ما را دیگر دوست ندارد چرا تو را ترک می کند، اما هنوز هم  تو یگانه میعادگاه  دوستی ها هستی.

آری حق با توست من هم چند صباحی ست که تنهایت گذاشته ام، چه کنم دل شکسته و غمگینم. می دانم قلب صبورت همچون همیشه مامن حرف های دل نازک ماست پس برای تو می نویسم :

برای من تو بمان، برای ما تو بمان تا تمامی تارهای که دوستی های ما را زنده نگه می دارد همچون همیشه و همیشه محکم باشد.

امان از ....

به این ۲ بیلط شرکت واحد شهر دوم ایران نگاهی می اندازیم نچندان دقیق:

اری تابستان ۸۷ که نیامده هنوز٬ قیمت بیلط هم که عاشق چشم ابروی زیبای ما نیست که بخواهد در این تورم وا نفسا حالی به حول ما دهد و سیر نزولی داشته باشد. پس چرا در شهر اصفهان در بهار ۸۷ بیلط با مبلغ جدید که همان ۳۰۰ ریال است با تاریخ تابستان ۸۶ چاپ می شود٬ ما که ندانستیم. اما چرا به این بیلط بدبخت گیر دادیم٬ امان از .... که تمام سیاست کلان اقتصادی ٬ اجتماعی ٬ سیاسی ایران عزیزمان چون این بیلط می ماند.

اما تصویر دوم٬ ما خودمان فقط می دانیم چیست و دل قشنگمان هم نمی خواهد به کس بگوید که چیست راز این تصویر:

 

تولدم مبارک

امروز ۱۵اردیبهشت سال ۱۳۸۷ است و من ۲۵ ساله شده ام. اری تولدم مبارک. من از بادکنک ها و کلاه  بوقی ها٬ شمع ها و سوت سوتکها خاطرات چندانی ندارم. مزه کیک تولد هنوز زیر زبانم نیست. من روز تولدم هدیه ای ماندگار نگرفته ام.هیچ یادم نیست منتظر روز تولدم مانده باشم. من از تولدم کرور کرور خاطره ندارم.

 گر امروز ۱۵ اریبهشت ماه است من ربع قرن روی این خاک زیسته ام.

روزگاری که من گذرانده ام٬ روزگاری فوق العاده نبوده. همان سادگی و ژولیدگی هر روزه برای من ۲۵ سال  تکرار شد. دبستان٬ دبیرستان٬ دانشگاه٬ کوچه٬ خیابان٬ ادمها و ادمها.

من ۲۰ ساله یا ۱۰ ساله شایدهم ۱۵ ساله مانده ام. تولدم را جای میان این روزمره گی مرگ اور جا گذاشته ام. من٬ تولدم و همه انچه دوست دارم میان این هیاهوی سرسام اور زندگی گم شده اند.

گر سالروز تولد چیزی خوب و ماندنی٬ یگانه و پرستیدنی ست٬ تولدم مبارک....

 

 

وصف حال بهار

در وصف بهار و سال نو و نوروز نوشتن، حال و روزی بهتر از این می خواهد که ما اکنون به ان دچاریم.

می گویند ناله و نفرین در آغاز سال نو چون تفی است سر بالا که گریبان خودمان را در کل سال به هم خواهد مالید. اما چه کنیم که که کمرمان زیر بار این همه خوشی و سعادت اول خم شد سپس شکست. مردیم از خوشی.

از سیر نجومی قیمت مسکن و ماشین که برای ما شده آئینه دق که بگذریم، از افزایش قیمت مرغ و گوشت و لبنیات و هزار کوفت و زهر مار دیگه هم که روزگاری دیرین از سبد خانوار ما رخت بربسته هم می گذریم  و همچنان سپاس گذاریم، لیکن برای خالی نبودن این سبد شریف یه سئوال می گذاریم توش :  نفت ایران بشکه ای 98 دلار، پس اخه چرا ته جیب ما شپش می اندازه؟

از دولت فهیمه نهم هم کمال قدردانی را که موجب پخش اینهمه عدالت شده اند کما فی السابق داریم و از تمامی سرورانی که دست به دست هم داده اینطور صادقانه و بزرگوارانه ایران عزیزمان را در اقیانوس پر تلاطم      بین الملل پیش می رانند -آنهم مقتدر- متشکریم.

سال نوتون مبارک  

قصه بلوط

بلوط را از آن درخت پیر چیدن گناه نبود.

خیره شدن به آن رنگ سبز غریب که تا قهوه ای می رفت و هزار رنگ عوض می کرد، گناه نبود.

درخت را نشان کردن تا گر روزگاری دیگر برگشتی اتفاق افتاد خاطره ها را زنده کردن، گناه نبود.

اما جادوی در کار بود. آن سبز غریب که تا قهوه ای منجمد شده می رفت سحری داشت افسانه ای، موثر به اندازه ی عمر هزار ساله آن بلوط پیر.

افسون پسرک را درنوردید، او را اسیر آن بارش رنگها کرد.

پسرگ گم شد، گم کرد و هیچ یادش نماند...

نه آن بلوط پیر را می دید! نه گذشته های دور و نزدیکش را! پسرک گم شده بودُ جای میان آن هجوم رنگ ها. هیچ به یاد نداشت جز تلالو رنگها. تنها در دستش بلوطی بود سبز گون که تا قهوه ای روشن هزار رنگ عوض می کرد....  

 

یادگاری سفر به اسفه

یادش بخیر به دلیل اهمیت مطلب امیر کبیر چند ساعتی بیشتر مینی گالری ما بر ساحت بلاگ نور افشانی نکرد. پس دوباره این مینی گالری را می ذارم. تا خاری باشد در چشم REDACTOR تا شاید پای خود از کفش ما و یارمان بیرون کند.

 

.....همین

پیرمرد را گفتم: ز کجا می آیی؟

چشم در چشمم دوخت.

ابروانش گره شد. نالید :

                               از پس آن کوه بلند...

                              از پس آن دریای دور...

                              از پشت آن خاطره های زیبا؟

                              از میان غباری از غم ها، شادی ها....

                               ......

                              نه.

                               تو چه دانی؟ تو چه فهمی؟

                              روزگاری که من از آن آمده ام مال من است.

                              تنها، تنها، از آن من است.

                              لیکن تو بدان : روزگار تو نیز همچون من تنها برای تو درگذرد............