در ابتدا یک سوال دارم و اون اینکه به نظرت تفاوت انتخابات سال ۸۴ و ۸۸ چی بود؟ در هر دو انتخابات یک نفر که مورد پسند ما نیست مورد انتصاب قرار گرفت پس چرا ما همه در مورد سال ۸۸ بحث می کنیم؟ آیا علتش این نیست که در سال ۸۴ اکثریت جامعه روشنفکری و مجموعه ی اصلاح طلبی انتخابات رو تحریم کردند در حالی که در انتخابات سال ۸۸ اکثریت جامعه در انتخابات شرکت کردند؟

بهتره که گذشته رو برای تصمیمگیری به طور کلی نگاه کنیم و دیدمون رو محدود به وقایع و رفتار سران جنبش سبز بعد از ۲۳ خرداد نکنیم. هنوز در خاطرم هست بهار سال ۸۳ رو که میرحسین موسوی در پاسخ به درخواست ها برای کاندیداتوری گفت که احساس مسئولیت نمی کنم که وارد انتخابات بشوم و کشور را رو به پیشرفت میبینم. همچنین فراموش نمی کنم دی، بهمن و اسفند ۸۷ رو که سیل درخواست ها به سمت میرحسین روانه بود و او امتناع میکرد. لذا سید محمد خاتمی به عنوان نماینده ی اصلاح طلبان و ترقی خواهان اعلام کاندیداتوری کرد. مدتی بعد از آن بود که میرحسین موسوی اعلام حضور در انتخابات کرد و در نتیجه ی اون محمد خاتمی انصراف داد که این موستوجب دلخوری بسیاری از دوستان از میرحسین شد. فراموش نباید کرد که میرحسین گفت: "من اصولگرای اصلاح طلب هستم" و از پذیرش اصلاح طلب بودن امتناع کرد.

باید اذعان داشت که دموکراتیزاسیون یک فرایند است و نه یک حادثه. متاسفانه جامعه ی کنونی صرفا به دنبال منجی و قهرمان میگردد بدون آنکه متوجه باشد که قهرمان خود اوست. شرکت در انتخابات ۸۸ موجب شد تا میرحسین موسوی که حاضر به قبول "ننگ اصلاح طلبی" نبود، امروز مردانه رهبری جنبش مخالفین را بر عهده بگیرد. هاشمی منفور دیروز، امروز مبدل به تکیه گاهی برای روشنفکری شده است. نوری زاد، نویسنده ی تندروی روزنامه ی کیهان امروز یکی از ماست. اجازه بدهید که به اندکی قبل تر برگردم. فروردین، اردیبهشت و خرداد ۷۶. سید محمد خاتمی به عنوان کاندیدای روشنفکرین جامعه و علی اکبر ناطق نوری کاندیدای جامعه ی اصولگرا. امروز محمد خاتمی، هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری هر سه در یک جبهه قرار میگیرند و از حسن روحانی حمایت می کنند. سوال اینجاست، خاتمی از کدامیک از مواضعش در سال ۷۶ کوتاه آمده است؟ آیا میشود نتیجه گرفت که این حضرات اصولگرای سابقند که به جبهه ی دموکراسی خواهان پیوسته اند.

پس در جواب آن دوست عزیزی که گفت این انتخابات، انتخاب بین بد و بدتر است باید بگویم که نه بدی وجود دارد و نه بدتری. این انتخابات فرصت است. همان اندازه که انتخابات ۸۸ فرصت بود و همان اندازه که انتخابات ۷۶ فرصت بود. انتخابات ۷۶ و ۸۸ هر دو موستوجب روشنگری در جامعه شدند و این فرصت میتواند بار دیگر تکرار شود. هدف پیروزی در انتخابات نیست، هدف نهادینه کردن مردم سالاری در بطن جامعه است، هدف روشنگریست. کافیست اندکی فکر کرد که چگونه عالیجناب سرخپوش به عالیجناب سبزپوش بدل شد و اگرنه به جرات میتوان گفت که هیچ تفاوت بنیادینی بین روحانی بهار ۹۲ و میرحسین بهار ۸۸ وجود ندارد. آنچه موستوجب تفاوت بین این دو شد رای مردم بر میرحسین بود.

من هنوز تصمیم به رای دادن نگرفته ام، اگر کسی دلیلی منطقی و نه صرفا احساسی برای رای ندادن دارد که نشان دهنده ی پیشرفت به سوی دموکراسی باشد من پذیرای این نظر هستم.

Wish they could learn from sun

to be unsparing

in their joyfulness and sorrows

even with their stale breads

and don't take out their knives (swords) unless to distribute bread


ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتی
با نانِ خشکِشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

- احمد شاملو

Your mouth is being sniffed,

Lest you have pronounced: “I Love You”.

Your heart is be sniffed,

Lest there is a fire burning inside.

Such an eccentric era it is, Darling;

and love is being whipped next to the gate

Love should be hidden in closets

Passion should be hidden in closets

Such an eccentric era it is, Darling;

and in this askew dead end of coldness,

the heat of passion should be kept alive by lyrics and poems.

 

Don’t risk thinking

Such an eccentric era it is, Darling;

The one who’s knocking on the door at night,

has come to kill the light.

The light should be hidden in closets.

Your mouth is being sniffed,

Lest you have pronounced: “I Love You”.

Your heart is being sniffed,

Lest there is a fire burning inside.

Such an eccentric era it is, Darling;

The light should be hidden in closets

Love should be hidden in closets

Now, there are slayers waiting on pathways with knives in hand;

Operating smiles on the lips

and lyrics on the mouth

Grilling canaries on the fire of lilies and lilacs

Passion should be hidden in closets.

 

Drunkard devil is celebrating our funeral

God must be hidden in closets

 

By Ahmad Shamlu, translated by me
I dedicated this poem to someone for Xmas 2013 

الی دلم یه دنیا واسه خودمون تنگ شده. برای اون روزای که تازه این بلاگ رو را انداخته بودی. من اومدم و دکتر و بعد نگین و بعد گیلاس. چه رویایی داشتیم برای بزرگ کردنش. الی شب که سوار ماشین شدی و رفتی یهو دلم برات تنگ شد. یادم افتاد که معلوم نیست دوباره کی ببینمت. 
اینجا هم که 4 ماهه نیومدی. تو هم دیگه حوصله حرف های پا منقلی رو نداری. دلم می خواست باز اون روزا بود . سرشار از رویا. ارزوها... 
تا دوباره دیدنت چند پست مونده....


post male bidare, hanooz doostiha arzeshmandand

merc kauye man

داستان كوتاه انفجار بزرگ از زنده ياد هوشنگ گلشيري


می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» 

می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده.» 


دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد می‌کند. آنوقت من حرفی نمی‌زنم. چندین و چند سال است، می‌شنوی زن، پای راستم دائم انگار که گر گرفته باشد، می‌سوزد. اما من حرفی نمی‌زنم. رفیق راه پیری من است این درد، گفتن ندارد. به قول استاد: «کلوخه ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد. 


آمده است که مثلاً مرا ببیند، می‌بیند که من افتاده ام اینجا. این دو تا دیلاق را می‌بیند که ندیم من اند، شب و روز، آنوقت می‌گوید: «نمی‌دانی تاکسی چقدر گران شده است. تا نگوییم صد تومان، داد نزنیم دویست تومان میدان ونک، حتی نگاه آدم نمی‌کنند.» گوشات با من است امینه جان؟ اصغر داداش محمد یعنی آمده بود دیدن عمو جان اش که من باشم. گفتم: «چه خبر عمو؟» 


گفت: «چه بگویم؟» 

گفتم: «یک چیز خوب بگو عمو. خبری که دل من را شاد کند.» 

آهی کشید که گفتم چه می‌خواهد بگوید. می‌فهمی؟ می‌گفت: «کرایه رب و ربمان را درآورده، هرچه از این دست می‌گیریم، از آن دست می‌دهیم به صاحبخانه.» 

گفتم: «عمو زنت چی؟ چی می‌پوشد؟ گاهی که می‌روی خانه و مثلاً یک شاخه ی بیقابلیت نرگس بهش می‌دهی، دست نمی‌اندازد دور گردنت؟» 

شنیدی چی جوابم داد؟ گفت: «دل ات خوش است عمو.» 


دروغ می‌گویند امینه، باور کن. من می‌شناسم این مردم را، اگر شاد باشند سور و سات بزمی را بخواهند بچینند، اول پرده‌هاشان را کیپ تا کیپ می‌کشند. اما وای اگر عمه ی دخترعمه شان بمیرد، یا حتی پای خواجه ی با خواجه‌شان ناغافل مو بردارد، نه که بشکند، فقط مو بردارد، آنوقت بیا و تماشا کن که چطور می‌کنندش توی بوق که: «آی ایهاالناس.» 


آنوقت دیشب، خواب بودی تو. من بیدار شدم دیدم صدا می‌آید. گوش که دادم فهمیدم باران می‌بارد. نرم نرم می‌بارید و گاهی یکی دو تا به همین شیشه می‌خورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار می‌شوی. خوب، دست بردم، آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینه ام. می‌خواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شود، اگر می‌تواند چراغ روشن کند، برود توی حیاط، برود توی مهتابی، سرش را همینطور کجکی بگیرد زیر باران تا دانه های ریز و سرد بخورد به پیشانی اش، بچکد روی گونه هاش. همینطور هم فق فق گریه می‌کردم و فکر می‌کردم به کی تلفن کنم که نگوید زده به سرش. راستش باز ترسیدم که تو بیدار بشوی و دیگر بیخوابی بزند به سرت. بعد گفتم خودم بلند می‌شوم. خودم را اول می‌کشم بالا، می‌نشینم، می‌چرخم، بعد هم دست دراز می‌کنم، یک دیلاق به زیر این بغل و یک دیلاق به زیر این یکی، بلند می‌شوم. خرده خرده می‌روم تا برسم به در، برسم به آسانسور. بعد دیگر می‌توانم به مش رحمت یا آن یوسف یا هر کس که نگهبان ورودی ما باشد بگویم کمکم کند بروم تا حیاط ساختمانمان. نشد. این تن وفا نکرد امینه آغا، نامردی کردند این دو تا پا. گله ای ازشان ندارم، مرا راه‌ها برده اند. به بیراه‌ها هم رفته ام، به تو نگفتم، عزب اوغلی بودم، عاشق بودم. می‌رفتم توی کوچه، اینطرف و آنطرف را می‌پاییدم و می‌پریدم لبه ی دیوار را می‌گرفتم و به یک خیز می‌رفتم بالاش. سگ کی بود ترس؟ بیدار بود می‌شنید. می‌گفت: «تویی فضلی؟» 

می‌گفتم: «مگر یکی دیگر هم هست؟» 

می‌گفت: «داد نزن، بیدار می‌شوند.» 


آنوقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر دههزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار، صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکیشان یکروز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین چین دامن ات را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.» شنیدی چی گفتم؟ صفیه گفت: «من همیشه بلوز و شلوار تنم می‌کنم. راحت‌تر است.» این هم از اقبال من. آن دامن سفید و سرخ اش یادت هست؟ باید یکجایی گذاشته باشیش، همین چند سال پیش دیدم اش‌ها! گرفتم جلوم و هی زار زدم. از خوشحالی بود، باور کن، یادم آمد، می‌چرخید. و دامن چین چین سرخ و سفید، دور آن پاهای کوچک و تپل و سفیدش می‌چرخید. می‌گوید: «من بلوز و شلوار می‌پوشم.» یه یه یه یه... می‌گوید: «گرم‌تر است.» گفتم: «توی خانه، جلو حاج آقاتان چی؟» گفت: «بابا، کسی دیگر حوصله ی این حرف‌ها را ندارد.»‌ای وای. اگر می‌توانستم، اگر تو بودی و کمکم می‌کردی، می‌توانستیم دوتایی بگیریم اش و بخوابانیم اش روی همین تخت و من دو تا شلالی می‌زدم به آن کفل نازنین اش، جگرم حال می‌آمد. می‌گفت بچه‌ها تا بوق سگ پای تلویزیون اند، آقا محمود هم تا بگویی چی، خرخرش بالاست. 


راست که نمی‌گوید. زمهریرِ زمهریر که نشده هنوز. راستش را بگو پیرزن. آن بیرون چه خبر است، پشت این پنجره، آنطرف این دیوار چه می‌گذرد که آقا محمود به دختر من هر شب خدا پشت می‌کند و تا صبح هی خرناس می‌کشد و این صفیه ی بی پدر هی فرت و فرت سیگار می‌کشد و به پنجره نگاه می‌کند تا کی صبح شود، تا باز بلند شود و اول بچه هاش را برساند، بعد برود اداره، کاکلاش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون. خودش گفت به من، آتش گرفت دلم، می‌شنوی زن؟ پرسیدم: «کدام دیوار آن بیرون می‌افتد، کجای این فلک سوراخ می‌شود اگر موی دختر گمب گل من، یه کم، فقط به اندازه ی این بته جقه ی روی این دستمال عسلی از لب مقنعه اش جوانه بزند؟» گفتم: «کی می‌ترسد از دختر من؟» بفرمایید، همین دیروز توی روزنامه خواندم که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و این زمین می‌گذرد. عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند. تازه، گوشات با من است؟ میلیارد‌ها میلیارد سال هم باید بگذرد تا هر ذره ای هی تجزیه بشود و هی هوا سرد بشود. هوا که سرد نشده، زمهریر که نیست بیرون. از زمهریر هم باید بد‌تر بشود. همین دیروز بود که آن رنگ نارنجی غروب افتاده بود به آن دیوار. آنوقت صفیه می‌گوید: «شربت سینه نیست بابا. آقا محمود ده تا داروخانه را بیشتر رفته. داروخانه ی بنیاد هم گفته اند ندارند. رفته ناصرخسرو پیدا کرده.» 


من می‌خوانم، تو که می‌دانی، روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژ بالای این ملک را می‌خوانم. کتاب هم می‌خوانم. توی این‌ها که این حرف‌ها نیست. رادیو هم که مدام می‌گیرم. سلام صبح به خیر را هر روز صبح گوش می‌دهم. سر ساعت دو هم همین امروز اخبار را گرفتم. از صد یا هزار درجه زیر صفر هم باید بگذرد. دروغ نمی‌گوید این صفیه؟ بفرما، این هم مجله ی روشنفکری. این حرف‌ها نیست. نق البته می‌زنند ولی هیچکس نمی‌بینم بنویسد که دماوند صبح‌ها وقتی که خورشید هنوز پشت افق آن روبرو باشد، چه شکوهی دارد. مرده اند انگار، چسناله می‌کنند. 


نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح اول وقت یکی تلفن کرد گفت: «دو تا جوان قرار گذاشته اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.» من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همینطور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلاً این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالیست. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دوتاشان نمی‌آیند روی این نیمکت زیر این پنجره ی ما بنشینند؟ دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد: «خوب چطوری؟» 


و آن یکی بگوید: «خوبم.» و باز این یکی دور و برش را نگاه کند، دست بر چوب سرد نیمکت بکشد و بگوید: «خوبی؟» و دختر بگوید: «بد نیستم.» اشکم پاشید والله، خودت که دیدی. نگفتم بهت. ترسیدم که باز زنگ بزنی به این صفیه، یا زنگ بزنی به آن الدنگ بیغیرت که: «من از پس این باباتان بر نمی‌آیم.» گفتم دیر کردی، دلم شور زد. 


دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود و هی دلم شور می‌زند برای آن صفیه و صدیقه حتی. دریغ از یک بند انگشت کاغذ. پسر کاکل به سرتان هم که دستش به دهنش می‌رسد، حتی وقت نمی‌کند هفته ای یکبار تلفن بکند که: «چطوری بابا؟» 

کی بود زنگ زد؟ گفتم: «چطوری بابا؟» 


گفت: «من خوبم، می‌سازم. تو چطوری؟ هنوز هم ماهیگیری می‌روی؟» گفت: «ساعت خواب بابا.» 

گفتم: «آخه نامرد، جمعه را که ازت نگرفتند، دست زن و بچهه ات را بگیر ببر، برو کنار رودخانه. چند تا ساندویچ هم توی راه بگیر تا طلعت ناچار نشود باز غذا درست کند. قلاب هم که داری، بنشین کنار رودخانه، روی یک تکه سنگ.» 

توی حرف من دوید که: «بیداری بابا؟» 

گفتم: «من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم. تو خوابی نامرد.» بعد هم گوشی را گذاشتم. برای همین زنگ نمی‌زند. حتماً جمعه‌ها تا لنگ ظهر خواب است. صفیه می‌گوید دو تا بچه ی کنکوری دارد. اگر بخواهد براشان معلم خصوصی بگیرد کم کمش ساعتی سه تومان است. 


راست می‌گوید این صفیه؟ دانشگاه آزاد رشته ی پزشکی ترمی چند می‌گیرند؟ پس چرا توی روزنامه‌ها همین را حتی نمی‌نویسند؟ اما از من بشنو امینه جان، گیرم که قحطی باشد، گرانی باشد، اما یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی که من نمی‌فهمم. آن پایین یک اتفاقی افتاده. کسی مرده که من صدای تار همسایه را نمی‌شنوم؟ مدتیست نمی‌شنوم. یادت هست گفتم: «برو ببین این همسایه ی زیری نمرده باشد؟» گفتی: «نه، صداشان می‌آید.» گفتم: «من هم می‌شنوم، آن شب از صدای جیغ زن یا نمی‌دانم دخترش بیدار شدم، اما آخر نمی‌زند.» یادت هست که عصر‌ها درست سر ساعت سه و ربع، در گوشه ی بیداد نیم ساعتی می‌زد؟ تو گفتی تار زدن هم دل و دماغ می‌خواهد. 


دل و دماغ؟ خوب با بی‌دل و دماغ بزند تا دل و دماغ پیدا کند. نه، خبری هست، یک چیزی هست که صفیه هم نمی‌داند، تو هم نمی‌دانی. بیرون که می‌روی همه اش مواظبی که مبادا بیفتی و مثل آندفعه، لگk خاصره ات بشکند، برای همین دور و برت را خوب نمی‌بینی. نگاه کن زن، ببین چه خبر شده است؟ پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخ‌ها چرخیده اند و هی به هم خوردها ند تا شده اند ما، شده اند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید: «چطوری؟» و آن یکی بگوید: «خوبم» و هی کونسرک بیایند کنار هم. آنوقت ما مردم خم نمی‌شویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت، کفران نعمت می‌کنند این مردم، نمی‌رقصند. مثل کهکشان شیری خودمان که هی دور خودش چرخ و نیمچرخ می‌زند. گوش می‌کنی امینه آغا؟ این پنجره‌ها را نگاه کن. توی هر بلوک همین شهرک اکباتان اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجر‌ها را بسته اند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون می‌آید. 


نگفته ام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمه ای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان. دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیده ام که باشند. چشمه ی استخر طوری بود که از ته اش آب می‌جوشید. ما‌‌ همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو می‌انداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آنطرف ولو می‌شدیم. آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون می‌آمدیم، دندان‌هامان تریک تریک به هم می‌خورد. اما ما می‌دویدیم یا دست و پایی تکان می‌دادیم و باز از نو می‌پریدیم توی آب. هر روز هم یکی آشپزی می‌کرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمی‌دانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیده ای؟ او هم بود. شش روز ماندیم. شب‌ها هم می‌رفتیم خسروآباد و تو مدرسه ی ده می‌خوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبح‌ها ییلاق می‌کردیم، شب‌ها قشلاق. غروب هم که می‌شد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمی‌دانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره می‌دادیم. شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمی‌خواهم براتان بگویم. فقط می‌خواهم چیزی را که شنیدم بگویم. چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دنده‌ها جا نمی‌رود، باد تایر‌ها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و بر‌ها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمی‌دانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم‌‌ همان لب نهر و همینطور نگاه می‌کردم. زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک می‌کند. پرسید: «قشنگه؟ هان؟» 

گفتم: «بله.» 

گفتم: «خیلی قشنگه.» 

گفت: «خیلی.» 

گفت: «بله، می‌بینم. چهل سال است می‌بینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم، اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمی‌توانم دل بکنم. اینجا، خودتان که می‌بینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من...» 


می‌دانی آخرش چی گفته بود، امینه آغا؟ مکانیکه گفته من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر. 

گرفتار نیستند این مردم. مثلاً می‌آید مرا ببیند، کتابی هم برایم آورده اما ننشسته شروع می‌کند به ناله که: «بچه‌ها خرج و مخارج سرشان نمی‌شود.» گفتم: «همکار محترم! من هم ندارم، مثل تو هم بازنشسته ی بانکم، این پا‌ها هم که می‌بینی جفا کردند، اما هستم و هر روز صبح به کمک این زن بلند می‌شوم، چند دانه برنج و دو تا تکه نان شب مانده را که شب قبل خرد کرده ام، می‌برم، می‌ریزم روی هره ی این پنجره تا بعد که آمدم اینجا دراز کشیدم، صدای قورقورشان را بشنوم. نمی‌بینمشان، فقط صداشان می‌آید. وقتی هم می‌پرند، اگر یکیشان اتفاقاً از این طرف بپرد، رو به غروب، می‌بینمش.» 


گفت: «خوش به حالت که هنوز برایت حوصله مانده. من که نمی‌فهمم کی غروب می‌شود یا اصلاً خورشید به کدام طرف غروب می‌کند.» 


گفتم: «بگیر زیر بغل مرا تا نشان ات بدهم.» نگرفت. هی هم حرف توی حرف آورد تا من یادم برود. وقتی می‌رفت، گفت: «اگر سر بهت نمی‌زنم باید ببخشی، گرفتارم به خدا.» گرفتاری دارد. 


گرفتار نیست این صندوقدار سابق بانک صادرات. آن بابا گرفتار بود. استاد می‌گفت: «از آن وقت تا حالا من دربند نرفته ام، حتماً گرفتار نشدم.» 


بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچوقت نرقصیده ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیمچرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یکدفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوشات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچوقت نرقصیده ام. ترسیده ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم.» 


می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه ی زیری که دیگر در گوشه ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید. خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه باغی خواندن، گرفتار طره ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالا مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد «ونک»، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» 

گفت: «که چی؟» 


گفتم: «چی اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همانجا، کنار میدان، روی یک نیمکت می‌نشینیم. فقط هم کافیست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... 

شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟


دکتر خانلری
دکتر این شعر رو به هدایت تقدیم کرده بود:

مناظره عقاب و کلاغ:

گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار / گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و ان شبان بیم زده، دل نگران / شد پی بره نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید / دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاری ست حقیر / زنده را دل نشود از جان سیر

صید، هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیاد نبود



آشیان داشت در آن دامن دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده

سال ها زیسته افزون ز شمار / شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب / ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیداد! / با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم هرچه تو می فرمایی

گفت: ما بنده درگاه توایم / تا که هستیم هوا خواه توایم

بنده آماده بگو فرمان چیست؟ / جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم / ننگم آید که زجان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش / گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون / از نیازست چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد / حزم را بایدم از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید / پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حبابی ست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست / لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایام از من بگذشت

ارچه از عمر دل سیری نیست / مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه / عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز / به چه فن یافته ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کرده ست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم بازپسین / چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود / کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است / یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز؟ / رازی اینجاست، تو بگشا این راز...

زاغ گفت: گر تو درین تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / دیگران را چه گنه کاین ز شماست

زآسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند / کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر / باد را بیش گزندست و ضرر

تا به جایی که بر اوج افلاک / آیت مرگ شود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم / کز بلندی رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب / عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است / عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است / چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی / طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست / به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم / راه هر برزن و هر کو دانم

آشیان در پس باغی دارم / وندر آن باغ سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست / خوردنی های فراوانی هست

آنچه زان زاغ ورا داد سراغ / گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور / معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان / سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت: خوانی که چنین الوان است / لایق حضرت این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم / خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد از و مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر / دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش / حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند / باید از زاغ بیاموزد پند؟!

بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش / گیج شد، بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر / هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است / نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گردش اثری زین ها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال برهم زد و برجست از جا / گفت: کای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد / عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود / نقطه ای بود و سپس هیچ نبود......
.

Being humiliated by your beloved one is another story, a really amazing one, believe me. specially when you know that it is mostly one way relation.

not a day, not a night, but years

you wont be forgotten but you really dont care, because the only thing remain for you are scars and scars in return of kindness, honesty and love

That is where you remember those words of Sadeq Hedayat which says, there are scars in life which consumes you spirit in loneliness

thats when you realise how alone and lonely you are with all people around you, thats when you wish god was as approachable as evil 

At night, when it is you and yourself, when you are meeting yourself alone, think what you have done today, think what you have this week, think what you have done this month, year, life.

Dont blame yourself, your heart forget that time passes. Now you are well aged, still alone. You have been always blamed for honesty and kindness. Never regret, it was your faith!


Britain

08/12/2011

آنقدر خودخوری کردم، آنقدر خودخوری کردم که بالا آوردم

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

 

مدت ملیلیست که از نوشتن خسته شده ام، خرده نگیر ای دوست. هرچه بر سر این و آن نواختم که کردن اینکار و نکردن آنکار زیرکی نیست جز به بیراهه نبردم. پس برآن شدم که پیش از تغییر دادن دنیا، کشور، دولت، فرهنگ، مردم، شهرم و خانواده ام، خودم را تغییر دهم و آنی باشم که مدعی آن هستم.

پس خرده نگیر بر من ای دوست، تنها در راه آدم شدن قدم میزنم. ره طولانی و مصایب راه بیشمارند. پس خرده نگیر بر من ای دوست!

 

قرار شد خرده نگیری میدانم ملیل، مدید است