18 تیر برای ملت ایران روز بزرگیه، اما برای من 19 تیر روز قشنگیه، شعر باغچه(شل سیلور استاین) فوق العاده زیباست که ترجمه اون تقدیم می کنم به تمام خواب دم صبحی ها، چه نویسنده ها چه خواننده ها و به تمام ادمای که هنوز طمع یک هلوی واقعی را دوست دارند:

 

سیمون پیر، الماس کاشت، باغچه ای برای خود ساخت

که مانند ان وجود نداشت.

طلای درخشان جوانه زد، جوانه ها رشد کردند...

میوه های طلائی زیر نور خورشید می درخشیدند.

رنگین کمان هفت رنگ،

خورشید بود و بارش باران،

تاکهای عاج،  یاقوت سرخ و کبود میوه داده بود،

انگور های سنگ یشم برای گرفتن شراب یشم کاشته شده بودند،

در هوای گرم خوشه های گندم طلائی ناب موج می خوردند،

انطرف تر دانه های زبرجد که کلاغ ها به انها نوک می زدند.

سیمون پیر میان درخت های الماس می چرخد و

هرز علف های طلا سفید را وجین می کند.

توت های مروارید صورتی،

که باید چیده شود و با سبد به شهر برده شود،

روی ان درخت گردوی مینایی،

روی  این درخت گلابی طلایی،

بجنبید، از هم سبقت بگیرید،

برای تکاندن میوه های قیمتی،

برای جمع کردن سیب زمینی های نقره،

از ان گوجه های زمرد نگذرید،

آه،  این خربوزه های مرجان رسیده جلوی پایتان را بچینید.

...

اما سیمون پیر میان درخت های الماس،

هنوز بیل می زند و بیل می زند و

وقتی می ایستد تا نفسی تازه کند،

در حسرت یک هلوی واقعی آه می کشد...