پاییز بی انار مثل یه نخ سیگار(اونم وینیستون لایت) بدون فندک می مونه!

-"وقتی می شه انار را قاچ کرد و دون دون خورد، برای چی ور میداری، می چلونیش و بعد مکش می زنی"

این را که می گفت چهره اش سرخ می شد. انگار حتی از گفتن حرفش هم خجالت می کشید.

-"جون من یه بار تو هم این طوری انار بخور ببین اصلا چطوریه"

حق داشتم نمی شد به کاری که تا حالا تجربه نکرده بود ایراد بگیره .

هیچ وقت یادم نمی ره، بار اولی که بالاخره متقاعد شد انار را بچلونه و مکش بزنه، چهره اش مثل لبو قرمز شده بود. انگار خجالتی عمیق از این کار می کشید. بعد از اون روز با اینکه همیشه همینطور انار را می چلوند و می خورد و لذت عمیقی تو چشاش موج می زد. اما نشد که یکبار فقط برای یکبار صورتش سرخ نشه.

عجیبه همیشه کار های خجالت آور خیلی لذت بخشه....