دیپلماسی یا توافقات پشت پرده

خوب علاوه بر مطلب قبلی امروز مسایل جالب تری هم هست که مورد بررسی قرار بدیم، در ابتدا بگم که در ذهنم موضوع جدی وجود داره اما الان که میخوام بنویسم یه چیزی قلقلکم میده که یه کم طنز بنویسم پس همینجا معذرتخواهی میکنم اگه متن انسجام معنا نداشت چون دست خودم نبوده دیگه.

بعد از کلی خوابیدن نزدیک چندماهی البته دم صبح ها فقط بالاخره یه اتفاقی افتاد، یه چند تا اتفاق همزمان با هم افتاد، یهو این خانوم ریس آزاد شد و به خوبی و خوشی به فرانسه برگشت. ایران گفت که خانوم جاسوس بوده، بابای دختره گفت دخترم بیخود کرده که جاسوس بوده، وزارت خارجه فرانسه گفت ما جاسوس نداریم، یه بابایی هم توی فرانسه گفت که کلوتید ریس واسه ما گزارش میداده ولی خودشم نمیدونسته که داره خبر میده، ما از اخبارش استفاده ی جاسوس معابانه میکردیم. خلاصه که ما نفهمیدیم چی شد.

از اونطرف برادران فرانسوی هم یک دوست عزیزی که به قتل شاپور بختیار محکوم شده بود رو با حسن نیت آزاد کرد، یک هفته قبلش هم یه ایرانی دیگه رو آزاد کرده بود و ما از این همه همکاری دوستان فرانسوی مون خوشحال میشیم و نتیجه میگیریم که سارکوزی هم میتونه مث ژاک شیراک پسر خوبی باشه. نکته ی جالب اینکه این وسط رئیس جمهور سنگال از خودش برای حل مشکلات تشکر کرد و ما معنی دیپلماسی فعال رو متوجه شدیم. قبلا در زمان جنگ ایران عراق فکر کنم به این دیپلماسی فعال میگفتن تبادل اسرا.

همزمان با این همکاری ما با برادران فرانسوی، لولا داسیلوا پا شد اومد تهران که موضوع هسته ای رو حل کنه و بره. به هر حال از راه دوری هم اومده بود و توی رو در بایستی مجبور شدیم قبول کنیم. نکته جالب این وسط اومدن نخست وزیر ترکیه بود. تا شب ساعت ۱۱ که اعلام کرد توی تهران کاری نداره، اما آخرین تماسی که بندی ازش خبر دارم محمود خان زنگ زده بوده ترکیه. گفته که نون سنگک تازه خریدم لولا هم اینجاست، پاشو بیا صبحونه رو با هم بزنیم، این شد که نخست وزیر ترکیه هم نصف شبی یه هواپیما دربست کرد و پا شد اومد که صبحونه رو با بچه ها باشه. از بد ماجرا این آقای ترک پنیر کاله دوست نداره و فقط لیقوان میخوره، وقتی برگشت ترکیه گفت این وضعش نبود که منو از آنکارا بکشی اینجا با هم صبحونه بخوریم ولی لیقوان واسه من نگرفته باشی. البته این مسایل در عرف دیپلماتیک امری عادی تلقی میشه.

خلاصه ایران از همه ی مواضع دو سه ماه پیشش اومد پایین و بالاخره به دو تا کشور توی دنیا غیر از کره شمالی و جزایر کمور اعتماد کرد. دوستان میانه رو و اصلاح طلب هم خوشحال شدن که احمدی نژاد بالاخره کم آورد و به راهی که دولت های قبلی ایران پیش گرفته بودن رو آورد.

از اون طرف امریکای جهان خوار برای حمایت از احمدی نژاد گفت که ما کاری به ایران نداریم، مامانم گفته تحریم کنم باید تحریم کنم. لذا در صورت تصویب تحریم ها جز ضایع شدن همه ی دوستان میانه رو، اصلاح طلب، ماجراجو، محافظه کار، نو محافظه کار و غیره هیچ نتیجه دیگری نخواهد داشت. البته گور بابای مردم، اونا همیشه چرخ زیر آسیابن.

آخرین خبر هم اومدن این چند مادر امریکایی برای دیدن بچه هاشون در ایران بود. این سه تا جوان امریکایی ۹ ماه پیش در حال پیاده روی روی مرز ایران دستگیر شدن. خداوکیلی کدوم آدم عاقلی روی مرز پیاده روی میکنه، حالا ما ساده، ما دور از جون الاغ، ما همه دنیا رو خوب ببین، آخه مگه میشه؟ بگذریم! حالا ماماناشون اومدن بچه ها رو ببینن، نکته ی جالب این بود که اگر من بیفتم زندان بابام باید بیاد زندان ببیندم، چرا اینا رو توی هتل بردن؟ خیلی خوبه ها، من موافقم که جهت نشان دادن حسن نیت ما این بچه ها رو با ماماناشون بفرستیم برن امریکا. اینطوری روی همه ی سیاستمدارا کم میشه و ما نشون میدیم که مادرها بهترین سفیران صلح در عالم هستند.

اما یک حاشیه ی بسیار جالب از لحظه ی ورود این سه مادر به ایران وجود داشت. متاسفانه آنچنان فضای سیاهی از ایران در مورد نوع پوشش زنان وجود داره که این سه مادر در حد حضرت فاطمه خانوم رجبی محجبه وارد فرودگاه شدند.

 

آخی داشتم میترکیدم، بالاخره حرف زدم :))

برای کسی که معتاد نیست ولی تفریحی پای منقل میشینه

یک نفر یک گوشه ی دنیا هست

بیشه حبیب رو میگم، فکر میکنم آخرین بار گفتم که دیگه اجازه ی تماس ندارم، به خاطر شرایطی که خودش بهتر میدونه

البته مدت زیادیه که ازش بیخبرم، نمی دونم که چه میکنه و گاهی چه حس خوبیه که بدونی یک نفر یه گوشه دنیا هنوز کسی هست که گاهی بهت فکر میکنه در عمق تنهایی

امیدوارم هرجا که هست سلامت باشه

104 تجربه ی یک دانشجو در انگلیس

خوب بالاخره جمع و جور کردم و ادامه ی ۱۰۴ تجربه ی زندگی در انگلیس رو براتون نوشتم:

۶۱- گل نرگس در تمام سال و در همه جا دیده میشه

۶۲- خودت رو در حالی پیدا میکنی که داری فکر میکنی که آیا لوبیای آب پز بهتره یا لوبیای... و اصلا متوجه فرقش نمیشی

۶۳- ۴ فصل سال رو توی یک روز تجربه میکنی، صبح آفتابیه، ظهر باد میاد، عصر بارون میگیره و تگرگ و شب برف

۶۴- hello/hey, how are you?" is replaced by "you alright

۶۵- شب به پارتی میری در حالیکه فقط یه تی شرت پوشیدی و داره بارون میاد اما مهم نیست چون همه همینطور لباس پوشیدن

۶۶- آروغ زدن و فین کردن وسط کلاس درس خیلی برات عادی میشه

۶۷- ساعت ۵ عصره و تمام مغازه ها بسته اند

۶۸- هر روز از آرگوس یه چیزی میخری (من این تجربه رو ندارم چون آرگوس توی شهر ما شعبه نداره)

۶۹- متوجه میشی که خوابدن روی تختی که متعلق به دهه ی ۳۰ اروپاست چیز عادیه

۷۰- از خونه بیرون نمیری که بیرون رفته باشی بلکه برای این میری که یه چیزی بنوشی (از این فعل نوشیدن توی فارسی اصلا خوشم نمیاد)

۷۱- دیگه اصلا غذا برات اهمی سابق رو نداره (برخلاف دوستانی که در فرانسه یا ایتالیا زندگی میکنن)

۷۲- ساب وی، سالم ترین غذاییه که بیرون میشه خورد

۷۳- You think that having a dildo is mandatory for every woman, and that ann summers rocks your sexual life

۷۴- متوجه میشی که خیلی عادیه که دخترا توی کلاب بارها و بارها خودشون رو آرایش میکنن در حالیکه زیادی نوشیدند و دارن داد میزنن (لازم به ذکره که میزان آرایش در اینجا یک دهم ایران هم نیست ولی برای من بار اولی که دیدم توی دستشویی یک کلاب لوازم آرایش میفروشن خیلی جالب بود)

۷۵- اگه شلوار بلندتر از زانوهات و پیرهنی غیر از تاپ بپوشی احساس میکنی که راهبه شدی (برای خانوم ها)

۷۶- میری سر کلاس برای اینکه بخوابی، دراز بکشی، روی میز بشینی و اصلا مهم نیست که سر کلاس چه وضعیتی داری

۷۷- کشف میکنی که قیمت بیلیط قطار میتونه از ۸ پوند تا ۳۰ پوند برای یک قطار در یک روز و یک ساعت فرق کنه

۷۸- متوجه میشی که در تمام مدت اقامتت حتی یک رستون انگلیسی ندیدی

۷۹- به یک خونه نقل مکان میکنی و متوجه میشی که اجازه ی باز کردن پنجره رو نداری

۸۰- آخر اوتوبوس روی صندلی نشستی و یه بچه ی ۹ ساله ازت فندک میخواد (البته این مال قبل از قانون جدید استعمال دخانیاته، الان اگر خواستی سیگار بکشی باید یه دور کامل دور خودت بگردی مگر اینکه علامت سیگار ممنوع باشه با این حال توی خیابون دیدن این صحنه خیلی طبیعیه)

۸۱- متوجه میشی که مردم انگلیس همه جا مودبانه توی صف می ایستند غیر از توی بار

۸۲- کشف میکنی که ماکرویو هم یک دکمه مخصوص سیب زمینی داره

۸۳- شب به بیمارستان زنگ میزنی که بگی دوستت حالش خوب نیست درحالیکه اون طرف خط یک نفر غیر متخصص کلی سوال و جواب میکنه تا تشخیص بده که وضعیت اورژانس هست یا نه، بعدم میگه وضعیتتون اورژانس نیست صبح تشیف بیارید و تو قطع میکنی چون گزینه ی دیگه ای نداری

۸۴- چترت حداقل دوبار تا حالا شکسته و تو داری آرزو میکنی که چتر جدیدت نشکنه در حالیکه میدونی اونم خواهد شکست

۸۵- هم اتاقیت رو میبینی که حداقل سه بار در هفته سفارش غذای چینی یا پیتزا میده

۸۶- متوجه میشی که در تمام کشورهای اروپایی میتونی انواع مختلف نون رو پیدا کنی و با بهترین کیفیت اما نه در انگلستان

۸۷- دیگه سورپرایز نمیشی که فن و رادیاتور رو ببینی که همزمان روشن هستند حتی توی تابستان ( البته برای ما ایرانی ها باید بگم که دیگه واسمون عجیب نیست که شوفاژ فقط از ساعت ۶-۱۱:۳۰ شب و ۷:۳۰ تا ۹ صبح روشن باشه و بقیه ی ساعت ها باید بلرزی)

۸۸- حتما اعصابت از دست پریزهای برقشون خورد شده

۸۹- باور میکنی که هرچیزی که بخری باید محتوی مغزجات باشه (منظو گردو و بادوم و...)

۹۰- تمام جملاتت با "راستشو بگم...) شروع میشه

خوب اینم از ۳۰ تای دیگه، ۱۴ تای دیگه مونده که به زودی اونم خواهم نوشت اگر...