پیرمرد را گفتم: ز کجا می آیی؟
چشم در چشمم دوخت.
ابروانش گره شد. نالید :
از پس آن کوه بلند...
از پس آن دریای دور...
از پشت آن خاطره های زیبا؟
از میان غباری از غم ها، شادی ها....
......
نه.
تو چه دانی؟ تو چه فهمی؟
روزگاری که من از آن آمده ام مال من است.
تنها، تنها، از آن من است.
لیکن تو بدان : روزگار تو نیز همچون من تنها برای تو درگذرد............

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶ ساعت 8:34 توسط بیدار
|
ای مرگ بر آن کسانی که به جای خدمت، خیانت به وطن را پیشه خود قرار می دهند. دکتر محمد مصدق