.

چريك ماجراجو


افسانه ارنستو چه ‌گوارا هم مثل خيلي از افسانه‌هاي ديگر دنيا با يك سفر آغاز شد. يك پزشك آرژانتيني خانه، زندگي و كارش را رها كرد تا آرمان‌هايي را كه براي مردم دنيا در ذهن داشت به سرانجام برساند ولي در روزي از روزهاي اكتبر سال 1967 ميلادي، در جنگل‌هاي بوليوي نفس‌هاي آخر را كشيد و رفت.... ....                                                                                                      

چه به ديدار جواهر لعل نهرو رفت اما نه مطابق معمول در اونيفورم چريکي زيتوني رنگ خود بلکه در يک لباس رسمي دوخته شده از پارچه گاواردين. همينطور که وارد سالن قصر مي‌شد به اطرافيان و همراهانش گفت: " فکر مي‌کنم حسابي شيک شده ام، آنقدر شيک شده‌ام که با نخست وزير جنتلمن عقب مانده‌ترين کشور روي زمين غذا بخورم "                                                    

"من يك ماجراجو هستم. اما نه از آنهايي كه براي اثبات شجاعت‌شان زندگي را به بازي مي‌گيرند. من دنبال مرگ نمي‌گردم، اما احتمال رويارويي با آن وجود دارد. پس شايد اين خداحافظي من باشد. از اين فرمانده كوچك يادي بكنيد" ارنستو چه‌ گوارا دلاسرنا وقتي اين جملات را در سطرهاي پاياني آخرين نامه‌اش به پدر و مادر مي‌نويسد، شايد سايه مرگ را    نزديك ‌تر از هميشه حس مي‌كند. سايه‌اي كه چند روز بعدتر نمايان شد و چه‌گواراي افسانه‌اي را همراه تقدير خويش كرد.