به رسم عادت هر ساله به یاد ان یگانه ترین یار

http://elfhelm.persiangig.com/image/iran%20history3/persiangraphic_saleno.jpg


"ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و مستی تو را

با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو ..."


سال نو شاد


شبی مانند دیگر شبها در باث

مث هرشب

آهسته از در میرم بیرون که کسی بیدار نشه. توی جیبام کلید و کارت رو چک میکنم که شب رو بیرون نخوابم. دوباره دستم رو فرو میکنم توی جیبم که سیگار و فندک رو جا نگذاشته باشم.

از در پشتی میرم بیرون تو خیابون رابی میوز. سیگار رو روشن میکنم، مث همیشه فکر میکنم که دو نخ بکشم یا همین یکی کافیه و بازم مث همیشه جواب مشخصی ندارم، ببینیم چی میشه!

از جلوی باغ پرتغال پرنس هم رد میشم و چراغش مثل همیشه روشن میشه و بهم سلام میکنه. دور و برم رو نگاه میکنم شاید آشنایی ببینم. اما دریغ از گربه. باز هم ادامه میدم به تقاطع میرسم و هنوز دست چپ و راستم رو اشتباه میکنم گرچه ساعت ۱ شب زیاد واسش فرقی نمیکنه که اول کدوم سمت خیابونو نگاه کنم.

بر میگردم و میرم روی پل راه آهن، به آسمون نگاه میکنم، عجب هوا صافه و میشه تا ته ستاره ها رو دید. دنبال ستاره ی خودم میگردم ، اینجا هم هستش همون وسط زیر مریخ. اصلا تنها به نظر نمیرسه پس چرا من تنهام؟ نه اونم تنهاست فقط مث من داره ادا در میاره.

سیگارم تموم شده. باید برگردم. میرم توی حیاط، نگاهی به پنجره ای که باید میکنم، چراغ خاموشه. باید خوابیده باشه پس چرا من بیدارم؟ سیگار دوم خود نمایی میکنه. نگاهی به گذشته میکنم و از سیدنی وارف به بث ویک هیل حرکت میکنم. به حرفای دکی و بیدار و کریس فکر میکنم. به شعرای حافظ فکر میکنم. من جا نزدم، خدایا به بزرگیت قسم به خودت قسم به اسمت قسم من جا نزدم تو بد مهره چیدی، گناه من چیه؟ خدایا من آدمش، آخه تو هم کمک کن.

از کنار کلیسا رد میشم، دوباره به خدا نگاه میکنم. خدای ما اون بالاست و به ما نگاه میکنه، خدای اینا رو زمینه و کنارشونه. آخه خدا اینجا هم نامردی؟ وسوسه میشم که برم به سمت پل پالتنی، یاد ساعت میفتم. نه باید برگردی. اما نه پای برگشتن مونده و نه پای رفتن. نه دل موندن و نه دل کندن. خدایا آخه چرا؟

یاد مشقام میفتم، یاد عید، یاد بوی بهار اصفهان. فکر میکنم که واسه عید چکار کنم. سبزه هام بزرگ میشن یا نه؟ یعنی میشه که یک هفته ای گنده بشن که خوشحالم کنن؟ نه مطمئنم که نمیشن. آخه منی که حتی توی سربازی سبزه بردم و سرهنگ گفت این خرافاتو بریز دور، اینجا یعنی باید بی سبزه باشم شب عیدی؟ حالا سمنو نخواستیم.

دارم فکر میکنم که برگشتم بازم یه ماشعیر بزنم یا نه؟ آره باید بزنم بلکه غم از یاد بره. غم بره شادی بیاد. ولی با این چیزا نه غم میره و نه شادی میاد. به جهنم بره اونجا که غم نباشه.

ون الی فیل این لاو

چندین سال پیش وقتی هنوز بابا کوچک بود و کلاغ ها هنوز خودشیفتگی کورشان نکرده بود و دسته جمعی پرواز می کردند. اینقدر ها هم نه دور. وقتی هنوز دولت بین شیش و هشت ساز کوک میکرد روی پشت بام خانه ای دلی لرزید.

آسمان آبی بود و گرمای تابستان هنوز تن می سوزاند که زلزله ای نه به بزرگی زلزله ی هائیتی ولی به همان قدرت تخریب تمام ساختمان های پشت سر را خراب کرد و دنیایی دیگر رقم زد. ماجرا ادامه یافت و آنقدر کش پیدا کرد که ترکید. طبق قوانین مکانیک هر چیزی به اندازه ی مشخصی کش پیدا میکنه و این ماجرا هم از قوانین مکانیک جدا نبود.

سالها گذشت. شش و هشت دیگر ساز نبود و آوازی بیشتر از آن نمانده بود. طی این سالها مهندسان با بهره گیری از دانش جدید و تجربیات گذشته آسمان خراش ها ساخته بودند و دیگر از آن ویرانه خبری نبود. دلی ساخته بودند از فولاد آبدیده که اعجاز سیمرغ هم در آن کارگر نبود. همگان از سختی این دل نو ساخته در بهت و شگفتی بودند و بسیاری تلاش کردند که رخنه ای در آن بازگشایند و هرچه بیشتر می گشتند کمتر میافتند. چه بسیار دلها که در این ره نومید و خسته دل شدند و چه بسیار که شکستند.

علم پیشرفت کرده بود و توانایی خود را در این عرصه به رخ میکشید، دریچه ای جدید در دنیای علم گشوده شده بود و هزاران مقاله در این باب نوشتند که سخت تر از این در عالم نیست.

کار به آنجا رسید که پای سرنوشت این دل به کتاب ها و ادبیات باز شد و چه شعرها و افسانه ها از آن نگفتند تا اینکه پس از چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و احتمالا چند ثانیه ناگهان آسمان سیاه شد، کلاغ ها همچنان تنها پرواز می کردند و دولت دیگر نام مشخصی نداشت. هلهله ای بر پا شده بود. دل دوباره لرزید.

متاسفانه بار دیگر قهر طبیعت تواناییش رو به رخ علم کشید و نشون داد که یک نظریه تا زمانی درسته که خلافش رد نشده حتی اگر در مورد سخت ترین جسم دنیا باشه، دیگه نه امیدی به علم بود نه خیالی بر دل. بار دیگر دل لرزید و تمام داشته ها نقش بر آب شد، آنچه سالیان سال با خون دل برپا شده بود به آهی فرو ریخت.

نه بسان ماث که بسان ما

نه دو دریچه روبروی هم که دو پنجره کنار هم

نه آبرویی نه پریشان مویی

که در آرامش محض

و چونان همیشه

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

و صبر تمام درمان ها و دردها

و آسمان همچنان ابری

ای کاش که اینقدر تنها نبودم

الی...

ادامه ی 104 تجربه ی یک دانشجو در انگلیس

۳۱- بیشتر از ۱۰ بار در روز فکر میکنی ماشینی که الان دیدی رد شد، راننده نداشت

۳۲- حداقل دوبار شده که تصمیم گرفتی آژیر آتش رو خراب کنی که دیگه صدا نکنه

۳۳- در مورد موجوداتی که توی فرش اتاقت زندگی میکنن خیال پردازی میکنی

۳۴- هر شب که میری بیرون آدمای میبینی که لباسای فانتزی پوشیدن

۳۵- توی بار کنار یک خانوم نشستی و فکر میکنی که همسن مادربزرگته

۳۶- میری که از یک کلیسا، قصر یا قلعه دیدن کنی و وقتی میری میبینی که همشون یک مشت سنگن که روی هم انبار شدن

۳۷- متوجه میشی که تاکسی تقریبا رایگانه (در مقایسه با نروژ، وگرنه در مقایسه با ایران که باید بگی باید پول یه شام حساب رو بدی تا سوار تاکسی شی)

۳۸- توی خیابون هستی و داره بارون میاد، اما تو متوجه نمیشی، چون دیگه عادت کردی که همیشه بارون بیاد

۳۹- قبول کردی که هرچیزی رو میشه با چیز دیگه قاطی کرد و خورد و اصلا مهم نیست که اینکار چقدر غیرعادیه (تقریبا شبیه بعضی غذاهایی که توی ایران به اسم غذای ایتالیایی و غیره درست میشه)

۴۰- ۶ ماه تعطیلات در سال داری (البته این واسه ما که تو ایران به تعطیلات عادت کردیم زیاد عجیب نیست، البته تعطیلات در انگلیس مال دانشگاهه فقط، هر ترم اینجا ۸ هفته است و بقیه تعطیله)

۴۱- برای شستن دستات دو راه بیشتر وجود نداره: یا دستاتو باید توی آب نزدیک ۹۰ درجه بجوشونی یا از اینکه دستات شبیه قالب یخ شده لذت ببری

۴۲- توی اتاق خوابت سینک ظرفشویی داری

۴۳- تو هر فروشگاهی نمیشه کفش بخری چون بعضی کفشا بوی گند پا میدن

۴۴- دستگاههایی توی مغازه ها میبینی که لوازم زناشویی (توی متن اصلی اسم عین لوازم برده شده جهت اطلاع بیشتر میتونین به اصل مطلب رجوع کنین) و یا حتی مو صاف کن میفروشن

۴۵- توی اتاقت پر از پلاستیک آشغاله چون آشغالا رو هفته ای یک بار میبرن

۴۶- توی پاب دو تا ویسکی سفارش میگیری اما بعدش میبینی که دو تا خیلی کمه (باتوجه به حجم مصرف انگلیسیا)

۴۷- همه جا انواع غذاهای ممکن که بشه با سیب زمینی پخت رو میشه پیدا کرد: سیب زمینی سرخ کرده، آب پز، مایکرو ویو، له شده، سیب زمینی با لوبیا، خوراک سیب زمینی و... اسم غذاها توی متن اصلی هست

۴۸- شنیدن صدای فین کردن (عمل تخلیه ی بینی) توی کتانبخونه یک چیز عادیه (حتی سرکلاس موقع درس دادن استاد و خیلی عجیب بود برای من اولین بار سر کلاس)

۴۹- اصلا مهم نیست که چه لباسی پوشیدی یا چقدر عجیبه چون واقعا واسه کسی مهم نیست که چی پوشیدی (این چیزیه که من واقعا در مورد انگلیس دوست دارم، مثلا استاد میاد سر کلاس یه پیرهن آبی با کراوات صورتی، شلوار شیش جیب خاکی با کفش اسپرت پوشیده)

۵۰- در کل مدت اقامتت فقط یک بار اتاقت رو با جارو برقی تمیز میکنی

۵۱- با فردی از جنس مخالفت که برای اولین بار دیدیش دست میدی (معمولا توی اروپا دست دادن با هر کسی معمول نیست)

۵۲- به همون اندازه ای که در روز آبجو میخوری چایی با شیر میخوری (واقعا من از این متنفرم منظورم چایی با شیره)

۵۳- میبینی که توی یه سمینار علمی رسمی سرو کردن الکل خیلی چیز عادیه

۵۴- یاد میگیری که خوردن ۴ لیوان چایی در روز برای سلامتی خوبه

۵۵- دیگه سوال نمیکنی که چرا حتی توی اتاق خوابت فرش هست (از نظر ایرانی باید بگی چرا کف حموم و دستشویی باید فرش شده باشه؟)

۵۶- یک چیز خیلی عادیه که نصف خونت کپک زده باشه

۵۷- سقف و کف خونت در زمان قحطی ساخته شده

۵۸- در خروج اضطراری توی هر خونه یه چیز عادیه

۵۹- با لهجه ی خودت در موقع سفارش دادن چایی خیلی حال میکنی ( توضیح بیشتر در متن اصلی)

۶۰- توی دستشویی قارچ پرورش میدی

خوب ۳۰ تای دیگه هم ترجمه شد فقط برای آردم

پ ن: در مورد گزینه ی ۴۱ باید بگم که توی انگلیس شیر آب سرد و گرم از همدیگه جداست، آب گرم ۶۳ درجه و آب سرد نزدیک صفر، برای شستن دست باید یکی از این دو تا رو انتخاب کنی. این موضوع به قدری جالبه که توی فیس بوک نهضتی وجود داره با این مضمون که : کشوری که توش شیر آب سرد و گرم جدا هست جزو کشورهای پیشرفته محسوب نمیشه

پ ن: از سر فضولی و از بس که آقای فردوسی پور گفت ورزشگاه ومبلی لندن، امروز تصمیم گرفتم که برم بازی تیم ملی انگلیس رو توی لندن ببینم، لذا موضوع بعدی احتمالا عکس های ومبلی خواهد بود

خدا رو شکر و فرصتی دست داد تا فیلم سال های مشروطه رو ببینیم، اگرچه میدونم خیلی از شماها ندیدید ولی چون کلا از کارهای آقای ورزی در بازنویسی تاریخ از زبان خودشون و دوستاشون خوشم میاد ، این مجموعه رو هم به طور کامل دیدم

فکر میکنم این سومین کار تاریخی اقای ورزی و همین طور سومین نقد من بر ساخته های ایشون باشه

هنوز پس از سه مجموعه علت مشکلات ژنتیکی ایشون با دولت فخیمه ی بریتانیا رو متوجه نشدم. منظورم از این جمله نه حمایت از انگلیسه که خوب رد پای سیاهش در اصناف و اکناف تاریخ معاصر ایران پیداست. موضوع اینه که متوجه نمیشم که چرا آقای ورزی به هر بهایی حاضرهستند که بریتانیا رو عامل تمام بدبختی ما جلوه بدهند و عملا مجموعه های ایشون چیزی جز دامن زدن به توهم همیشگی توطئه و بیرنگ کردن ضعف های فرهنگی و دانایی های ما نیست.

طی این مجموعه هم به سان کارهای گذشته تمام تصمیم گیری های حکومتی از طرف سفارت بریتانیا دیکته میشه با این تفاوت که در این سریال کشور ایران عملا مستعمره ی بریتانیا به نمایش گذاشته میشه و فعالیت های دیگر کشورها از حمله فرانسه و روسیه تقریبا ناچیز گمارده شده.

اگرچه از طرفی ارتباطات عاشقانه در کنار وقایع تاریخی رو تحسین میکنم ولی متاسفانه این موضوع به شخصیت پردازی غیر واقعی از از تاریخ منجر شده، پسندیده تره که آقای ورزی مشخص کنند که هدفشون از فیلم سازی و داستان پردازی وقایع نگاری تاریخی هست یا نه به سبک فیلم سازان غربی صرفا قصد فیلم سازی و تفرح دارند و مستند سازی نمی کنند که اینطور به نظر نمیرسه

پس به اندازه ی کافی شخصیت در تاریخ ایران وجود داره که نیازی به پدید آوردن افراد اضافی در تاریخ نباشه، افرادی که گاها آنقدر نامستند هستند که سازنده حتی نام مشخصی برای اونا انتخاب نکرده.

مشکل عمده دیگر این فیلم عدم هماهنگی دانسته ها با زمان اتفاقه، به این منظور که بسیاری از متن ها و اطلاعاتی که در فیلم استفاده شده متعلق به سالها بعد از تاریخ وقوع فیلمه. همچنین گسترش نقش عده ای که واقعا در آن زمان هیچ ارتباطی به موضوع نداشته اند. فرقه ی ضاله ی بهائیت تاریخ کاملا مستندی داره و نیازی به خیال پردازی جهت افزودن تفکرات دولت نهم و بعد از نهم و ژنرال مشایی در اون نیست. ایران در آن زمان بزرگترین پایگاه یهودیت در منطقه بوده، ضمن اینکه مناطق اردن و مصر که در حال حاضر مناطق تحت تصرف صهیونیست به حساب می آیند اون موقع عملا وجود نداشته و بین بریتانیا، فرانسه و عثمانی تقسیم شده بودند. پس عملا مشکلی در اونجا وجود نداشته که قصد برهم زدن امنیت ایران رو داشته باشند.

و اما مشکل همیشگی بنده با سبک داستان سرایی حضرت ورزی، ظاهرا ایشون پس از دو مجموعه هنوز موفق نشده اند دین خودشون رو نسبت به شاهان قاجار پرداخت کنند. همیشه شاهان قاجار آدم های خوب، بی عرضه، حرف گوش کن و ترسو. از بیرون کاخ هم که خبر ندارند، انگلیس پیشگو میفرسته، اونا هم میگن چشم.

و اما سخنی با خود آقای ورزی:

حضرت عالی هرچه کنید نخواهید توانست جا پای علی حاتمی بگذارید، نه در دیالوگ نویسی و نه در فیلم سازی. به یاد حاجی واشنگطن و عزت

با عرض پوزش، میدونم که ادبیاتم خیلی افتضاح بود که به علت گرسنگی و اعصاب خوردی میبود

ايدا دمي پيش از مرگ احمد شاملو


جاده ها با خاطره قدم هاي تو

بيدار مي مانند،

كه صبح را به پيش باز مي رفتي...

هر چند سپيده

تو را

از ان پيشتر دميد

كه خروسان بانگ سحر كنند؛