آن کلاغی که پرید از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد،

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر...

همه می دانند ! همه می دانند !

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس،

باغ را دیدیم؛

و از آن شاخه بازیگر دور از دست،

سیب را چیدیم؛

همه می ترسند ! همه می ترسند !

اما من و تو،

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم...

صحبت از " پیوند سست دو نام"

و " هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر" نیست !

صحبت از " گیسوی خوشبخت من" است،

با "شقایق های سوخته بوسه تو"