نامه ای برای گیلاس
گاه گاهی هم که می نویسم و این کاغذ سفید را به حال خود رها نمی کنم و این بیچاره بخت برگشته را سیاه می کنم اینطور می شود.....
نوشتن کلمات جان می خواهد، احساس می خواهد، نوشتن چیزی فراتر از من و تو هر انچه دور بر ما هست می خواهد.
تو ببین این پیکره تنیده در غم و رنج را ببین! کدامین جان، کدامین رمق به چشم تو می آید که اینطور بی پروا بر آن می کوبی؟
تو که می دانی "همیشه دوستان نفس می کشند و پیکره سرد مرا گرم نگه می دارند. تو که می دانی دوستی چیزی فراتر ازاحساس های هرز اینجای و آن جای است". تو که می دانی "من چون تمام دوستانم آنقدر غرق دوستی ها شده ام که هیچ وقت به هیچ چیز به بدترین شکل آن نگاه نمی کنم". تو که می دانی "من به دوستانم به شکل ابرهای مقدسی نگاه می کنم که آمده اند تا ببارند، تا برای رویش زیباترین جوانه ها در دل این آسمان آبی فنا شوند". تو که می بینی "دوستی را چقدر دوست دارم". تو که می دانی "عشق را چقدر یگانه میدانم".
تو بگو، با من تو بگو: مگر می شود آن بکارت جاودانه دوستی را به همین سادگی با گفتن چند کلمه حرف بی سر وته یا با یک تفکر غلط به خاک سپرد. تو بگو تو که به سادگی خاموش کردن یک چراغ مرا در هم می کوبی تو بگو.....

ای مرگ بر آن کسانی که به جای خدمت، خیانت به وطن را پیشه خود قرار می دهند. دکتر محمد مصدق