این مطلب طنز بوده و فقط برای تصحیح افکار هانی و پسر عمو بر ساحت مقدس حرف های پا منقلی نقش می بندد. باشد که آیندگان عبرت گیرند و نروند در خفا نخودی بخندند. با تشکر قبلی از سردبیر که با خصوصی سازی های ما کنار می آید.

هانی یادت می آید آن روز که آسمان ده آفتابی بود. پستچی با آن موتور گازی پر سر و صدایش آمد و عکس بزرگی از یک جوانک زیبا و خوش پوش آورد، چشمان تو برقی زد؛ خندیدی و گفتی من عاشق ترین دختر روی زمینم. عکس را بوسیدی و پنهانش کردی!

هانی یادم هست. آن روز را خوب یادم هست. آخر آن عکس، عکس من نبود – عکس من گوشه پستو کلی گرد و خاک گرفته بود – رنگم پرید. غصه ام گرفت. احساس کردم چیزی شکست جای در سمت چپ سینه ام....

آن روز دلم خواست برقصم دست در دست باد. خواستم اشک بریزم. اما خندیدم و گفتم همیشه راهی هست. من آن راه را میابم. بعد رقصیدم نه با باد، نه با تو، با عکست رقصیدم.

هانی راستی آن قاطر سفیدم را با آن چشم های زیبای خاکستری یادت هست. بارم را بستم. دل به سفر دادم. رفتم و رفتم تا به شهر رسیدم.

آه..... چه زیبا بود. شلوغ بود با ادمهای زیبا و خوش پوش شبیه آن جوانک داخل عکس. هانی قاطر هایشان همه موتوری بود. جای یونجه به شان گازیول می دادند. آخ هانی کپر هاشان همه آهنی بود و سیمانی و نمی دانی چقدر بلند بود و چقدر بزرگ. یادم هست 1 ماهی همه شهر را گشتم تا خیالم راحت شد همه جایش را دیدم.

هانی چه چیز ها دیدم: دخترکان زیبا چون فرشتگان آن روزنامه که داداش مهیارت از آن ور آورده بود. یادت می آید می گفت "همه زن ها آن جا همینطور لخت و عورند" و تو به من می گفتی "دروغ می گوید اینها همه فرشته اند". هانی شهر پر بود از لباس های رنگ و وارنگ خوراک های جور واجور.

هانی آنقدر دهنم آب  افتاد، آنقدر هر چه می دیدم دلم می خواست. آخ چه روز های بود هانی. چه شب های بود هانی. اما هانی دلم همچنان تو را می خواست. چه آن شبها که با قاطرم تنها گوشه حیاط عباس علی آقا – راستی عباس علی آقا حمومی یادت هست، نمی دانی آمده شهر اتاق دار شده و هر اتاق را به 7 تا 8 نفر اجاره   می دهد- جا خوش می کردم. چه آن وقت که گوشه پستوی قهوه خانه عمو نصرت  کز می کردم.

آه هانی چقدر دلم می خواست تو بودی و با هم گوشه گوشه این شهر شلوغ پلوغ را می گشتیم......

آه هانی روزی که قاطرم مرد، "از غصه مرد"  این را سید می گفت، چقدر گریه کردم. چقدر برای خودم، برای قاطرم و چقدر برای چشمان تو گریه کردم.آخه چشماش به قشنگی چشمان تو بود.

راستی هانی تا حالا مترو دیدی؟ هانی بار اولی که خواستم با قاطرم سوار ان قاطر طویل و عریض شوم نمی دانی مردم چطور قاه قاه می خندیدند. چه کشیدم یادش بخیر. هانی روزها و شبها خندیدم و خنداندم تا خیلی چیزها یاد گرفتم. هانی       بره های ده یادت هست. چقدر آنها را دوست داشتی. سفید بودند و پشمالو. آخ هانی من مثل ان بره ای سفید پشمالوی بودم که تو را، ده را، همه را، همه را، گم کرده بودم. آخ هانی چقدر دنبال تو گشتم. آخ هانی هر روز گرگی مرا درید هر روز شغالی مرا فریفت. تا چیزهای فهمیدم.

آری هانی همه جا رفتم همه چیز دیدم اما هانی باز دلم تو را می خواست.

هانی امروز آن عکس کجاست؟ کجای این بلوک های سر به فلک کشیده کجای این کوچه خیابان های تو در تو آن را گم کردی؟ هانی آن جوانک با آن یال و کوپال با آن مادیان سفید باشکوه را کجای این سفر های هر روزه با اتوبوس و مترو جا      گذاشته ای؟

هانی این شهر اینقدر سیاه و غبار گرفته است که دیگر حتی عکس قاطرم هم سفید نیست. هانی آن روز که تو خندیدی من رویایم را دیدم. اما هانی امروز که رویا هایم را، تورا، همه را، همه را، میان این ازدحام و شلوغی آدمها و ماشین ها گم کرده ام، هر از گاهی با خودم فکر می کنم :

کاش موتور پستچی آن روز می سوخت و تو هیچ وقت آن عکس را نمی دیدی...