در ابتدا یک سوال دارم و اون اینکه به نظرت تفاوت انتخابات سال ۸۴ و ۸۸ چی بود؟ در هر دو انتخابات یک نفر که مورد پسند ما نیست مورد انتصاب قرار گرفت پس چرا ما همه در مورد سال ۸۸ بحث می کنیم؟ آیا علتش این نیست که در سال ۸۴ اکثریت جامعه روشنفکری و مجموعه ی اصلاح طلبی انتخابات رو تحریم کردند در حالی که در انتخابات سال ۸۸ اکثریت جامعه در انتخابات شرکت کردند؟

بهتره که گذشته رو برای تصمیمگیری به طور کلی نگاه کنیم و دیدمون رو محدود به وقایع و رفتار سران جنبش سبز بعد از ۲۳ خرداد نکنیم. هنوز در خاطرم هست بهار سال ۸۳ رو که میرحسین موسوی در پاسخ به درخواست ها برای کاندیداتوری گفت که احساس مسئولیت نمی کنم که وارد انتخابات بشوم و کشور را رو به پیشرفت میبینم. همچنین فراموش نمی کنم دی، بهمن و اسفند ۸۷ رو که سیل درخواست ها به سمت میرحسین روانه بود و او امتناع میکرد. لذا سید محمد خاتمی به عنوان نماینده ی اصلاح طلبان و ترقی خواهان اعلام کاندیداتوری کرد. مدتی بعد از آن بود که میرحسین موسوی اعلام حضور در انتخابات کرد و در نتیجه ی اون محمد خاتمی انصراف داد که این موستوجب دلخوری بسیاری از دوستان از میرحسین شد. فراموش نباید کرد که میرحسین گفت: "من اصولگرای اصلاح طلب هستم" و از پذیرش اصلاح طلب بودن امتناع کرد.

باید اذعان داشت که دموکراتیزاسیون یک فرایند است و نه یک حادثه. متاسفانه جامعه ی کنونی صرفا به دنبال منجی و قهرمان میگردد بدون آنکه متوجه باشد که قهرمان خود اوست. شرکت در انتخابات ۸۸ موجب شد تا میرحسین موسوی که حاضر به قبول "ننگ اصلاح طلبی" نبود، امروز مردانه رهبری جنبش مخالفین را بر عهده بگیرد. هاشمی منفور دیروز، امروز مبدل به تکیه گاهی برای روشنفکری شده است. نوری زاد، نویسنده ی تندروی روزنامه ی کیهان امروز یکی از ماست. اجازه بدهید که به اندکی قبل تر برگردم. فروردین، اردیبهشت و خرداد ۷۶. سید محمد خاتمی به عنوان کاندیدای روشنفکرین جامعه و علی اکبر ناطق نوری کاندیدای جامعه ی اصولگرا. امروز محمد خاتمی، هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری هر سه در یک جبهه قرار میگیرند و از حسن روحانی حمایت می کنند. سوال اینجاست، خاتمی از کدامیک از مواضعش در سال ۷۶ کوتاه آمده است؟ آیا میشود نتیجه گرفت که این حضرات اصولگرای سابقند که به جبهه ی دموکراسی خواهان پیوسته اند.

پس در جواب آن دوست عزیزی که گفت این انتخابات، انتخاب بین بد و بدتر است باید بگویم که نه بدی وجود دارد و نه بدتری. این انتخابات فرصت است. همان اندازه که انتخابات ۸۸ فرصت بود و همان اندازه که انتخابات ۷۶ فرصت بود. انتخابات ۷۶ و ۸۸ هر دو موستوجب روشنگری در جامعه شدند و این فرصت میتواند بار دیگر تکرار شود. هدف پیروزی در انتخابات نیست، هدف نهادینه کردن مردم سالاری در بطن جامعه است، هدف روشنگریست. کافیست اندکی فکر کرد که چگونه عالیجناب سرخپوش به عالیجناب سبزپوش بدل شد و اگرنه به جرات میتوان گفت که هیچ تفاوت بنیادینی بین روحانی بهار ۹۲ و میرحسین بهار ۸۸ وجود ندارد. آنچه موستوجب تفاوت بین این دو شد رای مردم بر میرحسین بود.

من هنوز تصمیم به رای دادن نگرفته ام، اگر کسی دلیلی منطقی و نه صرفا احساسی برای رای ندادن دارد که نشان دهنده ی پیشرفت به سوی دموکراسی باشد من پذیرای این نظر هستم.

Wish they could learn from sun

to be unsparing

in their joyfulness and sorrows

even with their stale breads

and don't take out their knives (swords) unless to distribute bread


ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتی
با نانِ خشکِشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

- احمد شاملو

Your mouth is being sniffed,

Lest you have pronounced: “I Love You”.

Your heart is be sniffed,

Lest there is a fire burning inside.

Such an eccentric era it is, Darling;

and love is being whipped next to the gate

Love should be hidden in closets

Passion should be hidden in closets

Such an eccentric era it is, Darling;

and in this askew dead end of coldness,

the heat of passion should be kept alive by lyrics and poems.

 

Don’t risk thinking

Such an eccentric era it is, Darling;

The one who’s knocking on the door at night,

has come to kill the light.

The light should be hidden in closets.

Your mouth is being sniffed,

Lest you have pronounced: “I Love You”.

Your heart is being sniffed,

Lest there is a fire burning inside.

Such an eccentric era it is, Darling;

The light should be hidden in closets

Love should be hidden in closets

Now, there are slayers waiting on pathways with knives in hand;

Operating smiles on the lips

and lyrics on the mouth

Grilling canaries on the fire of lilies and lilacs

Passion should be hidden in closets.

 

Drunkard devil is celebrating our funeral

God must be hidden in closets

 

By Ahmad Shamlu, translated by me
I dedicated this poem to someone for Xmas 2013 

الی دلم یه دنیا واسه خودمون تنگ شده. برای اون روزای که تازه این بلاگ رو را انداخته بودی. من اومدم و دکتر و بعد نگین و بعد گیلاس. چه رویایی داشتیم برای بزرگ کردنش. الی شب که سوار ماشین شدی و رفتی یهو دلم برات تنگ شد. یادم افتاد که معلوم نیست دوباره کی ببینمت. 
اینجا هم که 4 ماهه نیومدی. تو هم دیگه حوصله حرف های پا منقلی رو نداری. دلم می خواست باز اون روزا بود . سرشار از رویا. ارزوها... 
تا دوباره دیدنت چند پست مونده....


post male bidare, hanooz doostiha arzeshmandand

merc kauye man

داستان كوتاه انفجار بزرگ از زنده ياد هوشنگ گلشيري


می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» 

می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده.» 


دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد می‌کند. آنوقت من حرفی نمی‌زنم. چندین و چند سال است، می‌شنوی زن، پای راستم دائم انگار که گر گرفته باشد، می‌سوزد. اما من حرفی نمی‌زنم. رفیق راه پیری من است این درد، گفتن ندارد. به قول استاد: «کلوخه ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد. 


آمده است که مثلاً مرا ببیند، می‌بیند که من افتاده ام اینجا. این دو تا دیلاق را می‌بیند که ندیم من اند، شب و روز، آنوقت می‌گوید: «نمی‌دانی تاکسی چقدر گران شده است. تا نگوییم صد تومان، داد نزنیم دویست تومان میدان ونک، حتی نگاه آدم نمی‌کنند.» گوشات با من است امینه جان؟ اصغر داداش محمد یعنی آمده بود دیدن عمو جان اش که من باشم. گفتم: «چه خبر عمو؟» 


گفت: «چه بگویم؟» 

گفتم: «یک چیز خوب بگو عمو. خبری که دل من را شاد کند.» 

آهی کشید که گفتم چه می‌خواهد بگوید. می‌فهمی؟ می‌گفت: «کرایه رب و ربمان را درآورده، هرچه از این دست می‌گیریم، از آن دست می‌دهیم به صاحبخانه.» 

گفتم: «عمو زنت چی؟ چی می‌پوشد؟ گاهی که می‌روی خانه و مثلاً یک شاخه ی بیقابلیت نرگس بهش می‌دهی، دست نمی‌اندازد دور گردنت؟» 

شنیدی چی جوابم داد؟ گفت: «دل ات خوش است عمو.» 


دروغ می‌گویند امینه، باور کن. من می‌شناسم این مردم را، اگر شاد باشند سور و سات بزمی را بخواهند بچینند، اول پرده‌هاشان را کیپ تا کیپ می‌کشند. اما وای اگر عمه ی دخترعمه شان بمیرد، یا حتی پای خواجه ی با خواجه‌شان ناغافل مو بردارد، نه که بشکند، فقط مو بردارد، آنوقت بیا و تماشا کن که چطور می‌کنندش توی بوق که: «آی ایهاالناس.» 


آنوقت دیشب، خواب بودی تو. من بیدار شدم دیدم صدا می‌آید. گوش که دادم فهمیدم باران می‌بارد. نرم نرم می‌بارید و گاهی یکی دو تا به همین شیشه می‌خورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار می‌شوی. خوب، دست بردم، آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینه ام. می‌خواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شود، اگر می‌تواند چراغ روشن کند، برود توی حیاط، برود توی مهتابی، سرش را همینطور کجکی بگیرد زیر باران تا دانه های ریز و سرد بخورد به پیشانی اش، بچکد روی گونه هاش. همینطور هم فق فق گریه می‌کردم و فکر می‌کردم به کی تلفن کنم که نگوید زده به سرش. راستش باز ترسیدم که تو بیدار بشوی و دیگر بیخوابی بزند به سرت. بعد گفتم خودم بلند می‌شوم. خودم را اول می‌کشم بالا، می‌نشینم، می‌چرخم، بعد هم دست دراز می‌کنم، یک دیلاق به زیر این بغل و یک دیلاق به زیر این یکی، بلند می‌شوم. خرده خرده می‌روم تا برسم به در، برسم به آسانسور. بعد دیگر می‌توانم به مش رحمت یا آن یوسف یا هر کس که نگهبان ورودی ما باشد بگویم کمکم کند بروم تا حیاط ساختمانمان. نشد. این تن وفا نکرد امینه آغا، نامردی کردند این دو تا پا. گله ای ازشان ندارم، مرا راه‌ها برده اند. به بیراه‌ها هم رفته ام، به تو نگفتم، عزب اوغلی بودم، عاشق بودم. می‌رفتم توی کوچه، اینطرف و آنطرف را می‌پاییدم و می‌پریدم لبه ی دیوار را می‌گرفتم و به یک خیز می‌رفتم بالاش. سگ کی بود ترس؟ بیدار بود می‌شنید. می‌گفت: «تویی فضلی؟» 

می‌گفتم: «مگر یکی دیگر هم هست؟» 

می‌گفت: «داد نزن، بیدار می‌شوند.» 


آنوقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر دههزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار، صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکیشان یکروز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین چین دامن ات را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.» شنیدی چی گفتم؟ صفیه گفت: «من همیشه بلوز و شلوار تنم می‌کنم. راحت‌تر است.» این هم از اقبال من. آن دامن سفید و سرخ اش یادت هست؟ باید یکجایی گذاشته باشیش، همین چند سال پیش دیدم اش‌ها! گرفتم جلوم و هی زار زدم. از خوشحالی بود، باور کن، یادم آمد، می‌چرخید. و دامن چین چین سرخ و سفید، دور آن پاهای کوچک و تپل و سفیدش می‌چرخید. می‌گوید: «من بلوز و شلوار می‌پوشم.» یه یه یه یه... می‌گوید: «گرم‌تر است.» گفتم: «توی خانه، جلو حاج آقاتان چی؟» گفت: «بابا، کسی دیگر حوصله ی این حرف‌ها را ندارد.»‌ای وای. اگر می‌توانستم، اگر تو بودی و کمکم می‌کردی، می‌توانستیم دوتایی بگیریم اش و بخوابانیم اش روی همین تخت و من دو تا شلالی می‌زدم به آن کفل نازنین اش، جگرم حال می‌آمد. می‌گفت بچه‌ها تا بوق سگ پای تلویزیون اند، آقا محمود هم تا بگویی چی، خرخرش بالاست. 


راست که نمی‌گوید. زمهریرِ زمهریر که نشده هنوز. راستش را بگو پیرزن. آن بیرون چه خبر است، پشت این پنجره، آنطرف این دیوار چه می‌گذرد که آقا محمود به دختر من هر شب خدا پشت می‌کند و تا صبح هی خرناس می‌کشد و این صفیه ی بی پدر هی فرت و فرت سیگار می‌کشد و به پنجره نگاه می‌کند تا کی صبح شود، تا باز بلند شود و اول بچه هاش را برساند، بعد برود اداره، کاکلاش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون. خودش گفت به من، آتش گرفت دلم، می‌شنوی زن؟ پرسیدم: «کدام دیوار آن بیرون می‌افتد، کجای این فلک سوراخ می‌شود اگر موی دختر گمب گل من، یه کم، فقط به اندازه ی این بته جقه ی روی این دستمال عسلی از لب مقنعه اش جوانه بزند؟» گفتم: «کی می‌ترسد از دختر من؟» بفرمایید، همین دیروز توی روزنامه خواندم که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و این زمین می‌گذرد. عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند. تازه، گوشات با من است؟ میلیارد‌ها میلیارد سال هم باید بگذرد تا هر ذره ای هی تجزیه بشود و هی هوا سرد بشود. هوا که سرد نشده، زمهریر که نیست بیرون. از زمهریر هم باید بد‌تر بشود. همین دیروز بود که آن رنگ نارنجی غروب افتاده بود به آن دیوار. آنوقت صفیه می‌گوید: «شربت سینه نیست بابا. آقا محمود ده تا داروخانه را بیشتر رفته. داروخانه ی بنیاد هم گفته اند ندارند. رفته ناصرخسرو پیدا کرده.» 


من می‌خوانم، تو که می‌دانی، روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژ بالای این ملک را می‌خوانم. کتاب هم می‌خوانم. توی این‌ها که این حرف‌ها نیست. رادیو هم که مدام می‌گیرم. سلام صبح به خیر را هر روز صبح گوش می‌دهم. سر ساعت دو هم همین امروز اخبار را گرفتم. از صد یا هزار درجه زیر صفر هم باید بگذرد. دروغ نمی‌گوید این صفیه؟ بفرما، این هم مجله ی روشنفکری. این حرف‌ها نیست. نق البته می‌زنند ولی هیچکس نمی‌بینم بنویسد که دماوند صبح‌ها وقتی که خورشید هنوز پشت افق آن روبرو باشد، چه شکوهی دارد. مرده اند انگار، چسناله می‌کنند. 


نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح اول وقت یکی تلفن کرد گفت: «دو تا جوان قرار گذاشته اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.» من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همینطور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلاً این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالیست. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دوتاشان نمی‌آیند روی این نیمکت زیر این پنجره ی ما بنشینند؟ دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد: «خوب چطوری؟» 


و آن یکی بگوید: «خوبم.» و باز این یکی دور و برش را نگاه کند، دست بر چوب سرد نیمکت بکشد و بگوید: «خوبی؟» و دختر بگوید: «بد نیستم.» اشکم پاشید والله، خودت که دیدی. نگفتم بهت. ترسیدم که باز زنگ بزنی به این صفیه، یا زنگ بزنی به آن الدنگ بیغیرت که: «من از پس این باباتان بر نمی‌آیم.» گفتم دیر کردی، دلم شور زد. 


دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود و هی دلم شور می‌زند برای آن صفیه و صدیقه حتی. دریغ از یک بند انگشت کاغذ. پسر کاکل به سرتان هم که دستش به دهنش می‌رسد، حتی وقت نمی‌کند هفته ای یکبار تلفن بکند که: «چطوری بابا؟» 

کی بود زنگ زد؟ گفتم: «چطوری بابا؟» 


گفت: «من خوبم، می‌سازم. تو چطوری؟ هنوز هم ماهیگیری می‌روی؟» گفت: «ساعت خواب بابا.» 

گفتم: «آخه نامرد، جمعه را که ازت نگرفتند، دست زن و بچهه ات را بگیر ببر، برو کنار رودخانه. چند تا ساندویچ هم توی راه بگیر تا طلعت ناچار نشود باز غذا درست کند. قلاب هم که داری، بنشین کنار رودخانه، روی یک تکه سنگ.» 

توی حرف من دوید که: «بیداری بابا؟» 

گفتم: «من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم. تو خوابی نامرد.» بعد هم گوشی را گذاشتم. برای همین زنگ نمی‌زند. حتماً جمعه‌ها تا لنگ ظهر خواب است. صفیه می‌گوید دو تا بچه ی کنکوری دارد. اگر بخواهد براشان معلم خصوصی بگیرد کم کمش ساعتی سه تومان است. 


راست می‌گوید این صفیه؟ دانشگاه آزاد رشته ی پزشکی ترمی چند می‌گیرند؟ پس چرا توی روزنامه‌ها همین را حتی نمی‌نویسند؟ اما از من بشنو امینه جان، گیرم که قحطی باشد، گرانی باشد، اما یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی که من نمی‌فهمم. آن پایین یک اتفاقی افتاده. کسی مرده که من صدای تار همسایه را نمی‌شنوم؟ مدتیست نمی‌شنوم. یادت هست گفتم: «برو ببین این همسایه ی زیری نمرده باشد؟» گفتی: «نه، صداشان می‌آید.» گفتم: «من هم می‌شنوم، آن شب از صدای جیغ زن یا نمی‌دانم دخترش بیدار شدم، اما آخر نمی‌زند.» یادت هست که عصر‌ها درست سر ساعت سه و ربع، در گوشه ی بیداد نیم ساعتی می‌زد؟ تو گفتی تار زدن هم دل و دماغ می‌خواهد. 


دل و دماغ؟ خوب با بی‌دل و دماغ بزند تا دل و دماغ پیدا کند. نه، خبری هست، یک چیزی هست که صفیه هم نمی‌داند، تو هم نمی‌دانی. بیرون که می‌روی همه اش مواظبی که مبادا بیفتی و مثل آندفعه، لگk خاصره ات بشکند، برای همین دور و برت را خوب نمی‌بینی. نگاه کن زن، ببین چه خبر شده است؟ پانزده میلیارد سال از آن انفجار بزرگ تا همین حالا هی این سنگ و کلوخ‌ها چرخیده اند و هی به هم خوردها ند تا شده اند ما، شده اند دو جوان که دو طرف نیمکت بنشینند و هی یکی بگوید: «چطوری؟» و آن یکی بگوید: «خوبم» و هی کونسرک بیایند کنار هم. آنوقت ما مردم خم نمی‌شویم زمین را ببوسیم. حرمت باید گذاشت، کفران نعمت می‌کنند این مردم، نمی‌رقصند. مثل کهکشان شیری خودمان که هی دور خودش چرخ و نیمچرخ می‌زند. گوش می‌کنی امینه آغا؟ این پنجره‌ها را نگاه کن. توی هر بلوک همین شهرک اکباتان اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجر‌ها را بسته اند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون می‌آید. 


نگفته ام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمه ای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان. دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیده ام که باشند. چشمه ی استخر طوری بود که از ته اش آب می‌جوشید. ما‌‌ همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو می‌انداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آنطرف ولو می‌شدیم. آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون می‌آمدیم، دندان‌هامان تریک تریک به هم می‌خورد. اما ما می‌دویدیم یا دست و پایی تکان می‌دادیم و باز از نو می‌پریدیم توی آب. هر روز هم یکی آشپزی می‌کرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمی‌دانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیده ای؟ او هم بود. شش روز ماندیم. شب‌ها هم می‌رفتیم خسروآباد و تو مدرسه ی ده می‌خوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبح‌ها ییلاق می‌کردیم، شب‌ها قشلاق. غروب هم که می‌شد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمی‌دانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره می‌دادیم. شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمی‌خواهم براتان بگویم. فقط می‌خواهم چیزی را که شنیدم بگویم. چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دنده‌ها جا نمی‌رود، باد تایر‌ها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و بر‌ها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمی‌دانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم‌‌ همان لب نهر و همینطور نگاه می‌کردم. زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک می‌کند. پرسید: «قشنگه؟ هان؟» 

گفتم: «بله.» 

گفتم: «خیلی قشنگه.» 

گفت: «خیلی.» 

گفت: «بله، می‌بینم. چهل سال است می‌بینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم، اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمی‌توانم دل بکنم. اینجا، خودتان که می‌بینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من...» 


می‌دانی آخرش چی گفته بود، امینه آغا؟ مکانیکه گفته من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر. 

گرفتار نیستند این مردم. مثلاً می‌آید مرا ببیند، کتابی هم برایم آورده اما ننشسته شروع می‌کند به ناله که: «بچه‌ها خرج و مخارج سرشان نمی‌شود.» گفتم: «همکار محترم! من هم ندارم، مثل تو هم بازنشسته ی بانکم، این پا‌ها هم که می‌بینی جفا کردند، اما هستم و هر روز صبح به کمک این زن بلند می‌شوم، چند دانه برنج و دو تا تکه نان شب مانده را که شب قبل خرد کرده ام، می‌برم، می‌ریزم روی هره ی این پنجره تا بعد که آمدم اینجا دراز کشیدم، صدای قورقورشان را بشنوم. نمی‌بینمشان، فقط صداشان می‌آید. وقتی هم می‌پرند، اگر یکیشان اتفاقاً از این طرف بپرد، رو به غروب، می‌بینمش.» 


گفت: «خوش به حالت که هنوز برایت حوصله مانده. من که نمی‌فهمم کی غروب می‌شود یا اصلاً خورشید به کدام طرف غروب می‌کند.» 


گفتم: «بگیر زیر بغل مرا تا نشان ات بدهم.» نگرفت. هی هم حرف توی حرف آورد تا من یادم برود. وقتی می‌رفت، گفت: «اگر سر بهت نمی‌زنم باید ببخشی، گرفتارم به خدا.» گرفتاری دارد. 


گرفتار نیست این صندوقدار سابق بانک صادرات. آن بابا گرفتار بود. استاد می‌گفت: «از آن وقت تا حالا من دربند نرفته ام، حتماً گرفتار نشدم.» 


بهمن گفت: «قبول نیست، باید یک چیز دیگر تعریف کنی، چیزی که سر خودت آمده باشد.» جناب صداقت گفت: «نه، نه، باید برقصد.» استاد گفت: «باشد، می‌رقصم، گرچه هیچوقت نرقصیده ام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. می‌شنوی امینه آغا؟ رقصید و هی سر و دست تکان داد، چرخ و نیمچرخ زد و هی مثلاً قر به کمرش گذاشت. بالاخره هم نشست و یکدفعه زد زیر گریه. می‌گفت: «من نمی‌توانم.» کجاست حالا؟ گوشات با من است؟ گفت: «نمی‌توانم. من هیچوقت نرقصیده ام. ترسیده ام که برقصم یا بخوانم، حتی توی حمام تک و تنها صدام را ول بدهم.» 


می‌ترسند آن پایین شاید، مثلاً این همسایه ی زیری که دیگر در گوشه ی بیداد نمی‌زند. شاید هم خبری هست که نمی‌خواهید به من بگویید. خبری شده امینه آغا؟ مرگ بچه هات راستش را به من بگو، این مدت که من افتاده ام، رقصیدن که ور نیفتاده، کوچه باغی خواندن، گرفتار طره ی زلفی شدن؟ من می‌خواهم بفهمم، حق دارم. وقتی می‌شود عکس آغاز خلقت را گرفت، چرا من نتوانم بفهمم که در آن سی چهل متر پایین، پشت این ساختمان چه خبر است؟ بیا بگیر زیر بالا مرا بروم ببینم چه خبر شده که دختر من، عزیز بابا پانزده سال است یک تلفن نمی‌کند یا یک بند انگشت نامه نمی‌نویسد؟ و هی صفیه می‌آید می‌گوید: «صدیقه سلام رساند.» صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند. شنیدی چی گفتم؟ صد سال سیاه نمی‌خواهم سلام برساند، وقتی من نمی‌بینمش سلامش به چه دردم می‌خورد؟ نکند بلایی سرش آمده؟ با تواَم امینه آغا! گرفتاری بد است اما اگر آدم گرفتار چیزی باشد مثل آن مکانیک که طوری نیست. بیدار که می‌شود می‌فهمد که چرا بیدار شده. همین را می‌خواستم بگویم. اما نه، یکی چیز دیگری داشتم می‌گفتم. آره، می‌گفتم یک بابایی همین یک ساعت پیش تلفن کرد که امروز عصر دو تا جوان ساعت پنج می‌آیند توی میدان ونک که برقصند. تو که رفتی بیرون تلفن زد. مطمئن نیستم که گفته باشد «ونک»، اما مطمئنم که گفت می‌خواهند برقصند. من هم زنگ زدم به اصغر. گفتم: «عمو! شنیدی که دو تا جوان خیال دارند سر پنج بعدازظهر توی میدان ونک برقصند؟» 

گفت: «که چی؟» 


گفتم: «چی اش را نمی‌دانم، اما مطمئنم که می‌رقصند.» از خودم دارم در می‌آورم. هی هم زنگ زدم. به استاد گفتم: «به شادی عکس گرفتن از آغاز خلقت می‌خواهند برقصند.» گفت: «این یک چیزی، من هم حتماً می‌آیم.» وقتی صدای در آمد و تو انگار آمدی، داشت همین را می‌گفت. بیا تو هم زنگ بزن و همین را بگو، به هر کس که دلت خواست زنگ بزن. بعد هم کمک کن بنشینم، شلوارم را هم بده، تنم کنم، نو باشد. بعد هم با هم می‌رویم پایین، هی از این و آن می‌پرسیم. از راننده ی تاکسی من می‌پرسم: «راسته که گفته اند امروز یک پسر و یک دختر جوان می‌خواهند بیایند توی میدان ونک برقصند؟» اگر پرسید چه ساعتی؟ می‌گوییم: «سر پنج عصر.» بعد هم می‌رویم همانجا، کنار میدان، روی یک نیمکت می‌نشینیم. فقط هم کافیست به یکی دو نفر خبر بدهیم و بعد برویم آن وسط روی یک نیمکت بنشینیم. خوب، اگر سر پنج دو تا آمدند که هیچ. اگر نه، این دیلاق را تو می‌دهی زیر این بغلم و آن یکی را هم زیر این، تو هم بلند می‌شوی و بعد دوتایی... 

شنیدی چی گفتم امینه آغا؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟


دکتر خانلری
دکتر این شعر رو به هدایت تقدیم کرده بود:

مناظره عقاب و کلاغ:

گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار / گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و ان شبان بیم زده، دل نگران / شد پی بره نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید / دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاری ست حقیر / زنده را دل نشود از جان سیر

صید، هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیاد نبود



آشیان داشت در آن دامن دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده

سال ها زیسته افزون ز شمار / شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب / ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیداد! / با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم هرچه تو می فرمایی

گفت: ما بنده درگاه توایم / تا که هستیم هوا خواه توایم

بنده آماده بگو فرمان چیست؟ / جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم / ننگم آید که زجان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش / گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون / از نیازست چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد / حزم را بایدم از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید / پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حبابی ست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست / لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایام از من بگذشت

ارچه از عمر دل سیری نیست / مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه / عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز / به چه فن یافته ای عمر دراز؟

پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کرده ست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم بازپسین / چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود / کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است / یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز؟ / رازی اینجاست، تو بگشا این راز...

زاغ گفت: گر تو درین تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / دیگران را چه گنه کاین ز شماست

زآسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سیصد و اند / کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر / باد را بیش گزندست و ضرر

تا به جایی که بر اوج افلاک / آیت مرگ شود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم / کز بلندی رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب / عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است / عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است / چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی / طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست / به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم / راه هر برزن و هر کو دانم

آشیان در پس باغی دارم / وندر آن باغ سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست / خوردنی های فراوانی هست

آنچه زان زاغ ورا داد سراغ / گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور / معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان / سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت: خوانی که چنین الوان است / لایق حضرت این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم / خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد از و مهمان پند

عمر در اوج فلک برده به سر / دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش / حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند / باید از زاغ بیاموزد پند؟!

بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش / گیج شد، بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر / هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است / نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گردش اثری زین ها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال برهم زد و برجست از جا / گفت: کای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد / عمر در گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود / نقطه ای بود و سپس هیچ نبود......
.

Being humiliated by your beloved one is another story, a really amazing one, believe me. specially when you know that it is mostly one way relation.

not a day, not a night, but years

you wont be forgotten but you really dont care, because the only thing remain for you are scars and scars in return of kindness, honesty and love

That is where you remember those words of Sadeq Hedayat which says, there are scars in life which consumes you spirit in loneliness

thats when you realise how alone and lonely you are with all people around you, thats when you wish god was as approachable as evil 

At night, when it is you and yourself, when you are meeting yourself alone, think what you have done today, think what you have this week, think what you have done this month, year, life.

Dont blame yourself, your heart forget that time passes. Now you are well aged, still alone. You have been always blamed for honesty and kindness. Never regret, it was your faith!


Britain

08/12/2011

آنقدر خودخوری کردم، آنقدر خودخوری کردم که بالا آوردم

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

 

مدت ملیلیست که از نوشتن خسته شده ام، خرده نگیر ای دوست. هرچه بر سر این و آن نواختم که کردن اینکار و نکردن آنکار زیرکی نیست جز به بیراهه نبردم. پس برآن شدم که پیش از تغییر دادن دنیا، کشور، دولت، فرهنگ، مردم، شهرم و خانواده ام، خودم را تغییر دهم و آنی باشم که مدعی آن هستم.

پس خرده نگیر بر من ای دوست، تنها در راه آدم شدن قدم میزنم. ره طولانی و مصایب راه بیشمارند. پس خرده نگیر بر من ای دوست!

 

قرار شد خرده نگیری میدانم ملیل، مدید است

آردم با کراوات به ملاقات خدا رفت

متاسفانه با خبر شدم که یکی از دوستان وبلاگ نویس که دیری بود میشناختمش به رحمت خدا رفت. واقعا نمی دونم که چی باید بگم. آخرین پست وبلاگش رو اینجا میذارم که یادی ازش شده باشد. امیدوارم که کراواتش رو فراموش نکرده باشه. خدایش بیامرزد.

 

یکی از مهم ترین و بزرگ ترین درس های اخلاق را از مورچه خوار یاد گرفتم که به سوسیس هم سلام کرد و برایش مهم هم نبود که به یک سوسیس سلام کرده است. در روابط اجتماعی خودمان عین گوسفند [بلانسبت شما] از کنار هم عبور می کنیم و حتی یک سلام خشک و خالی هم به کسی که یک سال است با هم همسایه ایم نمی دهیم. حتی من نمی دانم کدام یک از آن ها «بغلی» است (همسایه بغلی). قبلا هر کسی را که در راه پله می دیدم فکر می کردم مهمان همسایه است و لزومی بر خود نمی دیدم که آدم به مهمان همسایه سلام کند ولی از امروز تصمیم گرفتم به همه سلام کنم و این تصمیم تاثیر شگرفی بر زندگیم داشت. اولین کسی که به او سلام کردم آسانسور را برایم نگه داشت، دومین شخص پشت کتم را که خاکی شده بود برایم تکاند، سومین شخص مرا از دم در خانه تا یک مسیری رساند، و چهارمین شخص یک افسر زحمت کش راهنمایی رانندگی بود که به من گفت: «این قدر زود پسرخاله نشو، من گوشم از این حرفا پره ... بزن کنار بینم».

به جز آخری بقیه موارد امیدوارکننده بودند.

 

پاورقی : سلام سوسیس بغلی!

۱۳۹۰/۱/۲۸ مسلم آردم

خانه ام آتش گرفتست

دقیقا یادم نمیاد که داشتم چه غلطی میکردم! اما به یک نتیجه ی مهم رسیدم

هرگز و هرگز اعتقادی به فمینیسم نداشته و ندارم. نه به این خاطر که از ظلمی که به زنان شده و میشود بی خبرم یا نمی دونم که در بسیاری از جوامع زن بودن چه سخته. بلکه به این خاطر که به طور کلی تفاوتی میان انسان ها به این مضمون قایل نبوده و نیستم.

امروز از بی حجابی خودم خجالت کشیدم. خجالت کشیدم که چگونه یک فرهنگ تحمیلی دولتی میتواند به فخر فروشی من به مادرم رنگ پیروزی ببخشد که من! چون من هستم میتوانم آزادانه تر از تو! مادرم زندگی کنم. امروز از خودم خجالت کشیدم.

اگر معتقدم که حجاب مایه ی مصونیت است که نیست، امروز من هم حجاب میگذارم که یادم نرود که او از دست من مصونیت میخواهد که به قولی "هرگز ۱۰ زن از فراز دیواری به قصد تجاوز به من به باغم نجسته اند(نقل به مضمون از داریوش ارجمند)".

در تاملات خود دریافتم که میشود همچنان ساکت بود و ناشناس و فریاد زد!

خانه ام آتش گرفتست 
آتشي جانسوز 
هر طرف مي سوزد اين آتش 
پرده ها و فرش ها را 
تارشان با پود
من به هرسو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود 
وزميان خنده هايم تلخ 
و خروش گريه ام ناشاد 
از درون خسته و سوزان 
ميكنم فرياد ، اي فرياد 
خانه ام آتش گرفتست 
آتشي بي رحم 
همچنانمي سوزدايناتش
نقش هايي را كه من 
بستم به خون دل 
بر سر و چشم در و ديوار 
در شب رسواي بي ساحل 
واي بر من ، واي بر من 
سوزد و سوزد غنچه هايي را 
كه پروردم 
به دشواري در دهان گود 
گلدان ها 
روزهاي سخت بيماري 
از فراز بامهاشان شاد 
دشمنانم موزيانه خنده هاي 
فتحشان بر لب 
بر من آتش بجان ناظر 
در پناه اين مشبك شب 
من بهر سو مي دوم گريان 
از اين بيداد مي كنم فرياد 
اي فرياد 
خفته اند اين مهربان 
همسايگانم شاد در بستر 
صبح از من مانده بر جا 
مشت خاكستر 
واي آيا هيچ سر بر مي كنند 
از خواب 
مهربانهمسايگانماز پي امداد
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد 
مي كنم فرياد ، اي فرياد

از: مهدی اخوان ثالث

مرگ عزت که با عزت بود، خم به ابرو نیاوردیم

هاله نورتان دروغین بود، هاله را هم آزاد کردید

شبانه به سان حضرت مادر به خاکش کردید

از نامشان هم میترسید

هاله جان

شب آزادیت مبارک

تولدمون مبارک

امروز چهار سال و دو روز از اولین مطلب نوشته شده در این وبلاگ میگذره تا اطلاع ثانوی هم خواهد گذشت. از رو هم نمیریم. مفتخر هم هستیم که از معدود بلاگهای منتقد و .... از این ... ها و اینا ایم که هنوز توی بلاگفا مشغول زندگی هستیم که این رو هم مدیون .... اینا هستیم. خیلی سانسور کردم نه؟؟؟

دو روز پیش متوجه شدم که خیلی زود دارم پیر میشم. فهمیدم که چندی بعد از فارغ التحصیلی وارد چهارمین دهه ی زندگیم میشم و ۲۴ سال از زندگیم رو صرف تحصیل علم کردم!!! و هنوز نفهمیدم که علم بهتر است یا ثروت. احتمالا اون موقع دیگه مویی سرم رو فرش نخواهد کرد و باید سرم رو پارکت کنم. اونم بد نیست، باید با کلاس باشه!

یه اتفاق جالب این مدت افتاد. مجلس محترم اومدند و گفتند که دولت به نه میلیون نفر از مردم حدود ۸۰۰۰۰ تومان پول داده و رای هاشون رو خریده. حالا برای اینکه تو انتخابات مجلس رودست نخورند، اومده اند و یه ستادی تشکیل داده اند که دولت شیطنت نکنه!

نکته ی جالبش اینه که خوب ما هم که همینو میگفتیم واسه انتخابات ریاست جمهوری! مگه یه ستاد واسه دفاع از آرا تشکیل ندادیم؟ اون موقع که اینا همش تخریب حساب میشد، حالا دیگه اینطور نیست؟ چونکه آقا مشایی رئیس دولت رو سحر و جادو کرده یهو اینکارا بد شد؟ کلا این سوالا واسم پیش اومده گفتم که بپرسم.

همچنان معتقدم که اینها همش به خاطر سقوط اخلاقیات در جامعه است و هیچ تفاوتی بین جامعه و دولت نیست! هفته ی خوبی داشته باشید.

شرم، ترس و اخلاق، گربه ی سر حجله!

این سوی ماجرا:

فقط خواستم یادم بمونه که همیشه اخلاق فدای سیاست میشه!

یادم نمیره و نخواهد رفت دوران ریاست جمهوری خاتمی که هر نه روز یک بحران بود و هر کسی رو به هر قیمتی تخریب میکردند. از پاک کردن بینی با دست و گرفتن زن دوم تا تعلیم در اردوگاههای اورشلیم و غیره. هنوز هم که هنوز خیلی از اتهامات در همون حد موندند و اونچه که از دست رفت همانا اخلاق بود.

حالا هم در دوران احمدی نژاد همون داستان ها با سبک و سیاق دیگری در حال تکرارند. در اینکه بنده با راه و روش و سیاق دولتمردان دولت دهم مشکل ریشه ای دارم بر کسی شکی نیست. شش سال همه ی مردم، رسانه ها و روشنفکران مجبور به سکوت و یا حتی تمجید شدند و عملا کسی دیگر جرات انتقاد حتی سازنده و از سر دلسوزی نبود. حالا که دیگر نظرات رئیس دولت به رهبری نزدیک نیست. حالا که رسانه های وابسته هم شروع به انتقاد کرده اند، توپخانه ها بار دیگر شروع به آتش کرده اند و آن دیواری که فرو میریزد اخلاق است. اگر انتقادی هست که هست میشه بدون خدشه دار کردن اخلاق انجام بشه.

من ایرانی متاسفانه همیشه بدنبال انتقام بوده و هستم. از این کار لذت میبرم و به عنوان ارثیه ای سیاه برای فرزندانم به جا میگذارم. وقتی که رئیس دولت دهم، با همه ی رای دزدی ها و با همه ی خونریزی هایش در مقابل توپخانه ی خودی قرار میگیرد از ته دل خوشحال میشوم بدون آنکه توجهی داشته باشم که اخلاقیات در جامعه به قعر چاهی فرو میرود که برگشتش به این آسانی ها نیست.

به یاد "و مکر و مکر الله والله خیر الماکرین" میافتم و میگویم که خودت کردی که لعنت بر خودت باد و از یاد میبرم که این کشتی که از سوراخ شدن آن گوشه اش خوشحالم من را هم غرق خواهد کرد.

آن سوی ماجرا:

مدتیست که رسانه های بیشتر مستقلدر حال استفاده از فضای بوجود آورده شده از طرف رسانه های کمتر مستقل می باشند. ماجرا از اختلافات پیش آمده فی مابین رهبری و رئیس دولت شروع شد. از آنجا که جنگ و تخریب و انتقاد مابین رسانه های وابسته به نظام و وابسته به دولت شروع شد. قدسیت دولت و رئیسش ناگهان شکست و رسانه های بیشتر مستقل لبخندی زدند. لبخند از آنجا سرچشمه می گرفت که فضای دیگری رقم خورده بود و میشد از دولت هم انتقاد کرد. میشد به بعضی ها گفت که بالای چشمتان ابرو هم وجود دارد حتی اگر تاتو کرده باشد!

بار دیگر جامعه راهی به سوی مدنیت پیدا کرد و بعضی با انتقادی جامعه را احساس تر کردند. فهمیدند که اگر کسی از گرانی و بیکاری سخن نمی گوید از ترس است نه از شرم. و عده ای هم فهمیدند که اگر کسی کار اشتباهی بکند میشود به گوش مردم رساند، میشود انتقاد کوچکی کرد به امید اینکه اشتباه اصلاح شود. لااقل من مدیر سعی میکنم به طریقی کار کنم که کمتر در رسانه ها باشم. ای کاش اینقدر عشق خدمت نداشتیم (شما بخوانید قدرت). فکر که میکنم، وقتی کسی از من انتقادی میکند، صورتم از عصبانیت سرخ میشود. به روی خودم نمی آورم، دور میشوم و تمام تلاشم رو برای نابودی منتقد میکنم. فرقی نمیکنه که بقال محل باشم، یه دانشجوی بدبخت، یه کارگردان، یه مدیر دولتی، استاندار، وزیر، رئیس جمهور یا حتی ... .

مشکل بسیار قدیمیتر و عمیقتر از این هاست. باید از خودم شروع میکردم، باید از خودم شروع کنم. دیگر قول میدهم با پنبه سر ببرم و وقتی مورد انتقاد قرار میگیرم سرخ نشوم!!!

خوب بالاخره تصمیم گرفتیم که تخیلات خودمون رو براساس حوادث اخیر منتشر کنیم که خود گرفتن این تصمیم به تنهایی کار سختی بود.

قصد اون ندارم که به مسایل پیش آمده پیرامون رئیس دولت دهم بپردازم اما یکی دو مورد جالب به ذهنم رسید

اول اینکه حضرات رسانه ای محافظه کار که بعد از مسایل انتخابات ۸۸ جرات سخن گفتن و انتقاد نداشتند ، پس از دیدن اوضاع قاراش میش مملکت و دیدن انتقاد عناصر با بصیرت، اونها هم شروع به انتقاد کردند که این خود جای تشکر داره. فقط امیدوارم که حضرت رئیس از این موضوع بهره برداری نکرده و مظلوم نمایی نکند. که البته فکر نمیکنم که نکنند!

دوم اینکه رئیس دولت تا به حال موفق به برکناری خیلی ها شده اند اما یکی از بزرگترین دستاوردها برکناری وزیر نفت بود. گویا رئیس دولت خود زحمت اداره ی این وزارت رو برعهده گرفته اند که جای تشکر داره. تا حالا که همه ی امتیازات و پروژه ها که با ترک تشریفات به با بصیرتان سپرده شده بود، خدا میداند که کدام قرارداد دارسی رو ایشون قصد دارند به دست برادر مشایی و حاج صادق بسپارند!

حالا از کجا این تخیل به مخیله ام خطور کرد، از اینجا.

چندی پیش ییکی از دوستان سوالی ازم کرد که جوابی بهش نداشتم. سوال این بود که آیا مصدق کار درستی کرد که صنعت نفت رو ملی کرد؟

مدتی رو به واکاوی مدارک موجود در اینترنت پیرامون این موضوع پرداختم. تاریخ از اینجا شروع میشود:

در ۱۹۰۱ مظفرالدین شاه لنگ مقداری پول برای سفر به اروپا بود. در اون زمان یکی از بزرگان ارمنی که هم از توبره مصرف داشتند و هم از آخور پیشنهادی به شاه میدهند و در ازای این بستن قرارداد سالانه ۱۰۰۰ پوند دریافت میکنند. پیشنهاد به امضای قرارداد مشهور به دارسی میشود.

دارسی از برادران انگلیسی در ازای پرداخت ۲۰۰۰ پوند به شاه، معادل ۲۰۰۰ پوند از سهان شرکت و ۱۶٪ از سود شرکت قرارداد انحصار اکتشاف و استخراج نفت رو در ایران به چنگ می آورند. طی شش ما شرکت نفت آنگلو پرسین با سرمایه ی اولیه ی نیم میلیون پوند تاسیس و گروهی برای اکتشاف به ایران می آیند. بالاخره پس از ۷ سال، موفق به کشف نفت قابل بهره برداری در مسجد سلیمان میشوند.

بقیه ی مسایل رو کاری ندارم، در دوران پهلوی اول، رضا شاه تمام تلاش خودش رو میکنه تا قرارداد رو به صورت عادلانه تری تغییر بده که متاسفانه موفق نمیشه، عده ای بر این عقیده اند که یکی از مشکلات فی مابین رضا شاه و بریتانیا از اینجا شروع میشه. بالاخره رضاشاه توانست سهم ایران رو از ۱۶٪ به ۳۰٪ افزایش بده، که البته از طرف بریتانیا این یک لطف محسوب میشد از بس که شاه قاجار قرارداد رو سفت امضا کرده بود.

ادامه ی دعوا به جایی نرسید تا آنجا که رضا شاه استعفا فرمودند و نوبت پهلوی دوم رسید. مصدق از زندان رضا شاه آزاد شد و راهی جز ملی کردن نفت برای لغو قرار داد پیدا نکرد. این شد که مجبور به ملی کردن صنعت نفت شد.

اما در اسناد اداره ی اطلاعات بریتانیا و سیا مسایل جالب دیگری هم هست که چندتاش رو عرض میکنم:

آیت الله کاشانی به عنوان جانشین مصدق بعد از کودتا مطرح بودند

برای ادامه ی تسلط بر منابع نفتی ایران نیاز به یک دیکتاتور در ایران هست

و جالب تر از همه، اقتصاد دولت مصدق بدون نفت بسیار شکننده است چونکه سیستم مالیات در ایران بسیار ضعیفه.

نکته ی آخر همچنان پابرجاست و در مورد بقیه تخیل نمیکنم!!!

و اما یک نکته ی دیگر در مورد وزارت خانه ها. رئیس دولت فرمودند که تا زمان ادغام نیازی به سرپرست و وزیر نیست. و همونطور که میبینید مدتی هم هست که این وزارتخانه ها بدون سرپرستند و مشکلی هم پیش نیومده. حالا سوال اینه که آیا واقعا دوستان کاری هم میکنند که نیازی به حضورشان باشد و یا اگر نباشند آبی از آب تکون بخوره؟؟؟؟

این را هم نوشتم که در آینده یادم باشد! اگر علاقه مند به خوندن مدارک بریتانیا و امریکا پیرامون حوادث ملی شدن صنعت نفت و کودتای علیه مصدق هستید میتونید یه سری به آدرس زیر بزنید.

 http://www.paperlessarchives.com/

1390

و سال نویی دیگر

سال گذشته سال خوبی بود با همه ی بدی هاش، خدا رو شکر می کنم به خاطر هر آنچه که داد و هر آنچه که گرفت. امسال دومین عیدیه که پیش خانواده نیستم و دلتنگ همه ی رسوم مزخرف و حرص دربیار عید. از خونه تکونی و هول (یا حول) آماده شدن برای سال تحویل. از شنیدن و پندهای خردمندانه! ی بعد از سال تحویل بزرگان حکومت در تلویزیون میلی! از انتظار برای شنیدن اسم سال!

تنها دلتنگی برای بودن پیش بابا و مامانه و خواهرها و دیگر هیچ. برای سمنو زیر دروازه حسن و ماهی قرمز، برای آجیل عید، برای دکتر، برای تخم مرگ رنگ شده ی صبح عید که وقتی داری پوستشو میکنی خود تخم مرغ هم رنگی میشه، برای ترس مامان که سبزه ها به عید میرسند یا نه، برای قطع شدن آب قبل از سال تحویل، برای پلو ماهی با تمام بوی بدش، برای بوی نون سنگک و پنیر پگاه و برای تمام تمام چیزهایی که مارو به هم پیوند میزنه.

سبزه هام رو گذاشتم توی آفتاب کم زور بریتانیا تا شاید یه کم دیگه قد بکشند، از شیرینی و سمنو و ماهی قرمز خبری نیست، سماق و سرکه هم ندارم، از هفت سین سفره فقط هفت سین کم دارم با این حال فرض میکنم که هفت سین دارم.

سال نو بر همه ی دوستان و عزیزانم مبارک

پ. ن. از یاد نبریم ۲۹ اسفند مهمترین واقعه ی تاریخ نوین ایران رو! همچنان و همچون همیشه درود بر دکتر محمد مصدق که سال هاست سفره هامون بوی پیراهنش رو میده و نه بوی نفت محمود رو!

از همه جا هیچ خبر!

نزدیک به چهار سال از روزی که این وبلاگ آغاز به کار کرد میگذره، طی این دوران دوستان زیادی به من کمک کردند و هم اکنون همگی و هر کس به دلیلی دست از نوشتن کشیدند، اما خوشحالم از اینکه هیچکدوم به خاطر من اینجا رو ترک نکردند. خواستم که یادآوری کنم که من همچنان محکم و استوار پای منقل نشسته ام و قوری چایی همچنان پر از چایی، قند نداریم، به بزرگی خودتون با نبات شیرینش کنید.

در حالیکه به نوشتن مطلبی برای بلاگ فکر میکردم، چیزهای زیادی از سرم گذشت، اینکه میرحسین قربانی ویژگی های تاریخی ایرانیان شد (نخواستم صفات رو اسم ببرم که دایره محدود بشه) اینکه با فیس بوک میشه تغییر بوجود آورد اما توی فیس بوک نه! اینکه ابی آهنگ جدید داده به اسم خدا با ماست! اینکه قبلا ابی میخواست خدا باشه! اینکه چقدر ما خوشحالیم از این که داریم زن برزو خان میشویم! اینکه امروز هاشمی رفسنجانی بعد از ۲۷ سال از هیات رئیسه خبرگان خداجافظی کرد، اینکه توی خیابون به دختر مرد فحش میدهند، اینکه هاشمی بعد از ۱۳ سال از مترو رفت، اینکه کلا هاشمی ها دارند کنار میروند، اینکه چقدر بعضی ها وقیح شده اند! خنده دار شده ایم کلا!

خواستم بگم که وقتی داشتم به زمین می آمدم هیچ کس از من نپرسید دوست داری کجا به دنیا بیای، این که خدایا عدالتت رو شکر!

میگویند روزی سه نفر با ۱۰ تا سیب پیش ملانصرالدین اومدند. از ملا خواستند که سیب ها رو با عدالت بین سه نفر تقسیم کنه. ملا پرسید با عدالت الهی بینتون تقسیم کننم یا عدالت زمینی؟ سه نفر نظرشون این بود که عدالت الهی بهتر از عدالت زمینیه!

ملا ۷ تا سیب به نفر اول و سه تا سیب به نفر دوم داد. یکی هم بر سر نفر سوم زد! اون سه نفر از عدالت الهی ملا متعجب شده بودند پرسیدند که این چه وضع تقسیم کردنه؟ ملا هم گفت ببینید خدا چه شکلی نعمت هاش رو بین بنده هاش تقسیم کرده! (کل ماجرا نقل به مضمون بود) حالا ماجرای شعرهای ابی هم همینه! خدا اینجا نشسته چای مینوشه؟؟؟ نه عزیزم! حواست نبود، وقتی که خدا رفت در رو باز کنه، چاییش سرد شد، رفته آب جوش سر چاییش بریزه! ولی کلا ترانه ی قشنگی بود!!!

 

یکی به خودم یکی به تو

در ابتدا موکدا تاکید میکنم که این مطلب صد در صد طنز، کذب محض و از پایه بی اساس است، پس بیخودی دنبال واقعیت نگردید!

آنچنانکه مستحضر هستید جناب آقای متکی وزیر اسبق وزارت خارجه به شدت برکنار شدند و خبر برکناریشون هم توسط رئیس جمهور سنگال به ایشون ابلاغ شد. پس از این برکناری تعدادی از دوستان سابق از تلاشهای ایشون کمال تشکر رو کردند که در میان این دوستان میشه به وزیر امور خارجه ی روسیه، ترکیه و وزیر اسبق امور خارجه ی برزیل اشاره کرد.

با اندک غور و تفحص در تاریخ میشه مثال های زیادی از این دست برکناری ها پیدا کرد. کم نبوده اند وزرایی که به پیشنهاد سفرای کشورهای دیگر بر مسند قدرت در ایران نشسته اند. با اندکی به روز کردن سیر تاریخ میتونیم نتیجه بگیریم که ید روسیه ی تزاری از آستین منچهر متکی درآمده و بر سر ملت دراز شده. این شائبه زمانی پررنگ تر میشه که به یاد بیاریم مسئله ی استئفا یا برکناری ایشون زمانی بر سرزبان ها افتاد که روسیه در حمایت از ایران اندکی عقب نشینی کرد.

با حضور استید عزام علوم مختلفه ی طبیعه و ماورائ طبیعه حضرات عظام مشایی و بقایی این ماجرا جال تر هم شد. دیدار مشایی با انواع و اقسام نمایندگان کشورهای مخالف از دیدار با پادشاه دستنشانده ی امریکا تا ملاقات با سفیر سوئیس حافظ منافع آمریکا نشان از تغییر رویکرد حلقه ریاست جمهوری داشت. با اضافه کردن ادویه ی ویکی لیکس و این موضوع که رئیس جمهوری ایران مشکل چندانی با مسئله ی تبادل سوخت و مذاکره با آمریکا نداره، آش شله قلمکار این چند ماه سیاست خارجی آروم آروم جا میافته. فقط باید یه کم دیگه روی شعله بمونه.

و اما اسفندیار رحیم مشایی! آنکه از هر در که برانندش از در دیگر باز آید. آنکه اگر با جارو از پنجره دنبالش کنند از سوراخ موش برگردد. همو که دوست مردم اسرائیل و پیام آور موسیقی و پیامبر ایرانیست. در طول تاریخ ایران از این دست بزرگان کم نبوده و نیستند که وظیفه ی گل آلوده کردن آب برای انجام ماهیگیری هرچه بهتر رو بر عهده داشتند. ایجاد بحث های مختلف پیرامون مسایلی که سالهاست چه از نظر مردم و چه از نظر سیاستمداران و روحانیون حل شده اند مبرز همین مطلبه.

القصه که آیا به سبک دوران قاجار این تغییر رو در بدنه ی دستگاه خارجه ی کشور که مهمترین دستگاه در تعیین روابط فی مابین کشور با دیگر کشورهاست رو آیا باید تغییر دیدگاه از شرق به سمت غرب تحلیل کرد؟

همونطور که در ابتدای نوشته گفتم این مطلب صرفا تخیلات و توهمات و از پایه بی اساسه. پس جواب سوال بالا نه است. یعنی اینگونه تغیرات هیچ ارتباطی به تغییر رویکرد نداره و اساسا تا اطلاع ثانوی هم امکان این تغییر وجود نداره.

گویند که از عالمی پرسیده شد که آیا سیاست و دیانت در یک ظرف میگنجند؟ گفت حاشا و کلا که این دو جز به تزویر به هم نیایند که اگر در سیاست شکستی پدید آید مردم آنرا از چشم دیانت ببینند. (این عالم اصلا وجود خارجی نداره)

حال احتمال تغییر رویکرد رو در کشور با این پیش زمینه بررسی میکنیم:

امریکای جهانخوار سالهای سال است که شیطان بزرگ است و ایران هم مام اسلام، چگونه فردی میتواند حتی به مخیله اش هم راه بدهد که ایران با امریکا روابط حسنه پیدا کند؟

مسئله هسته ای ایران به ناموس ایرانیان بدل شده، چگونه دولت میتواند چشم از ناموس خود بردارد و آنرا دودستی تقدیم بیگتنگان کند؟

اصلاح ساختار اقتصادی ایران، طرح هدفمندی یارانه ها، تحت نظارت حضرت موعود اجرا میشود. چگونه کسی میتواند بر آن خرده بگیرد؟

گذشته از تمام هزینه هایی که کشور برای نیل به تک تک این اهداف پرداخت کرده، گاهی اوقات انسان باید فکر هم بکنه و با خرد با مسایل برخورد کنه!

به قول یکی از دوستان که به تازگی ساکن امریکا شده، هنوز متوجه نشده ایم که این خارجی ها به چه چیزشون می بالند. اما جواب مشخصه. به احترامشون. چیزی که در بدنه ی اجتماعی ایران سالهاست بی معنی شده. اینجا همه برای خودشون همون چیزی رو میخوان که برای بقیه میخوان و همون چیزی رو برای بقیه نمیخوان که برای خودشون نمیخوان. مشکل اصلی نه در دولت که در بین مردمه. یک مثال:

امروز مشکل بانکی دارم و برای حل مشکلم به بانک میرم. کارمند محترم بانک برای قضای حاجت رفته و بیاد. هر چه که از دهنم در میاد بار بانک و کارمند بانک میکنم. فردا برای کاری به شهرداری میرم. کارمند محترم شهرداری صبح برای بازدید به ماموریت رفته و بعد از اون به جای شهرداری به خونه برگشته. یکی دوساعت مرخصی ساعتی گرفته! هرچه که میتوانم نثار شهرداری میکنم. کارمند شهرداری برای گرفتن پلاک جدید خودرو و کارمند بانک به خاطر تصادف دیروزش به راهنمایی و رانندگی مراجعه کردند. پس از ایستادن در صف طولانی و زمانیکه به نزدیکی باجه رسیدند، ساعت اداری به پایان رسید. بعد از ۳-۴ ساعت ایستادن در صف هرچه که توانستند از مامور راهنمایی و رانندگی دریغ نکردند بی توجه به اینکه مامور راهنمایی و رانندگی همون فرد دیروز در شهرداری و پریروز در بانکه. (منظور من نوعی است)

هنوز یاد نگرفته ایم که به هم احترام بگذاریم و وظیفه ای رو که داریم درست انجام بدیم و ایراد رو به گردن فرزند، خانواده، مدرسه، محل کار، سازمان، وزارت خونه، مجلس، دولت و ... می اندازیم. با در نظر گرفتن اینکه اعضای محترم دولت یکی از ماست و فردی عادی و نه فرشته ای دست پرورده و نه فردی اجنبی، متوجه میشویم که دولت هم باید تقصیر را به گردن بقیه بیاندازد و هرچه در توان دارد در این راه هزینه کند. مثل آن مامور راهنمایی، مثل آن کارمند بانک، مثل آن کارمند شهرداری و مثل من و تو.

همه ی ما حرف هی قشنگ زیادی بلدیم و بسیار خوب حرف میزنیم، چند بار شده که در مواجهه با یک صف طویل، انتخاب کنیم که آخرین نفر این صف باشیم؟

متاسفانه، دو روز پیش یک هواپیمای بوئینگ ۷۲۷ ایران ایر بار دیگر نا امن بودن پرواز در ایران رو به رخمون کشید. همه به دنبال مقصر حادثه می گردند و همه سهم خود رو در این حادثه فراموش کرده ایم. نمیدونم تا به حال جزو مسافران یک پرواز تاخیری بوده اید یا نه! اما مطمئنم که همیشه در این مقام، جزو اصرار کنندگان به پرواز بوده ایم.

همیشه آرزوی زندگی در فرانسه رو داشته ایم که مردم به هر بهانه ای اعتصاب میکنند تا مسایل بر وفق میلشون انجام بشه. اما هیچوقت فکر نکردیم که چرا این فرهنگ رو ما نداریم؟ منظور من اصلا سیاسی نیست بلکه مسایل خیلی مهمتریه مثل جون مردم.

گاهی اوقات طنز ها تلخ میشوند، البته همه ی اینها همونطور که گفتم طنزند و زاییده ی تخیلات من. اینها متعلق به رفتار مردم در جیبوتی است و هیچ ارتباط خطی یا غیر خطی با کشور ما نداره.

در پایان به عنوان یکی از افراد مرتبط با صنعت هواپیما یکی چند نکته رو همینطوری میگم که بعدا نگویند نگفت :)

سالهای ساله که ما به نقد هواپیمای توپولف ۱۵۴ نشسته ایم و این موجود بزرگ اما زبان بسته رو به باد انتفاد گرفته ایم که عامل مرگ بسیاری از هموطنانمونه. لازم به ذکر میدونم که این هواپیما متاسفنه از نظر ایمنی جزو هواپیما های امن در دنیا محسوب میشه و علت اصلی از رده خارج شدنش در دنیا، مجهز نبودن به سیستم ها جدید ناوبری و آنالوگ بودن مکانیزمشه و نه عدم ایمنی!!! مشکل اصلی سقوط توپولف در ایران عدم رعایت مسایل ایمنی و مدیریتی قبل از پروازه و نه ایران هواپیمای زبان بسته. البته توپولف مثل گربه نیست که بشه بغلش کرد. ضمن اینکه پرواز با این پرنده باعث میشه که آدم بیشتر به یاد خدا و لحظه ی مرگ بیافته.

بوئینگ ۷۲۷ که در سانحه ی ارومیه حضور داشت، یکی از پر خطرترین پرنده های آسمان با بیش از ۱۱۰۰ رکورد سانحه در تاریخ پروازشه. این رو صرفا برای اطلاع اون دسته از دوستان گفتم که هواپیماهای غربی رو امن تر از توپولف میدوند. البته این بوئینگ هم به علل مشابه توپولف مانند عدم تطبیق سیستم ناوبری با سامانه های روز دنیا از رده خارج شده و تنها در کشورهای جهان سوم از جمله کشور های افریقایی پرواز میکنه (ایران جوز کشورهای در حال توسعه ی سریع محسوب میشه و نه جهان سوم)

لذا با توجه به آنچه که گفته شد، هواپیمای توپولف ۱۵۴ نسبت همزاد امریکایی خود از سلامت بیشتری برخورداره، لذا اگر مجبور به انتخاب پرواز با یکی از این دو پرنده شدید، این بار به برادران روسی بیشتر از امریکایی اعتماد کنید. البته با از دست رفتن بوئینگ ۷۲۷ ایران ایر تنها یک یا دو نمونه دیگر از این هواپیما بیشتر موجود نیست. ضمنا قیمت فروش بوئینگ ۷۲۷ در جهان آزاد در حال حاضر بین ۶۰۰،۰۰۰ تا ۳،۰۰۰،۰۰۰ دلار امریکاست در حالیکه توپولف ۱۵۴ تا ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار هم میرسه (مدل ساخت سال ۲۰۰۰). البته از مجموعه هواپیماهای موجود در ایران در این حوزه فوکر ۱۰۰ ساخت هلند امن ترین هواپیمای موجود در کشوره که قیمتی بین ۲۰ تا ۴۰ میلیون دلار داره. (منظورم هواپیماهای کوچکه و همونطور هم که پیداست اصلا وارد بحث ایرباس نمیخوام بشم!)

برخلاف اظهار نظر بسیاری از منتقدان مبنی بر عمر زیاد هواپیماها در ایران باید بگم که متاسفانه عمر زیاد در مورد هواپیما مطرح نیست. با توجه به قیمت بالای یک هواپیما، نحوه ی طراحی اونها به گونه ای انجام شده که تقریبا تمام قطعات اونها قابل تعویضه. مساله ی مهم به روز بودن تجهیزات هواپیماست که بعضا قابل تبدیل نیستند و باعث میشه که یک مدل هواپیما از رده خارج محسوب بشه مثل بوئینگ ۷۲۷ و توپولف که به علت آنالوگ بودن مشکلات زیادی در هماهنگی با سیستمهای دیجیتال کنونی دارند و صد البته مجهز نبودن به سیستمهای ناوبری کنونی جهان که با توجه به پیشرفته بودن فرودگاههای کشور، این هواپیماها تا سالهای سال همچنان میتوانند در ایران مورد استفاده قرار بگیرند.

یک مطلب دیگری هم در این زمینه خواندم که دوستی فرموده بودند که بوئینگ کلا هواپیمایی نیست که به درد ایران بخوره! و پیشنهاد داده بودند که برویم و ایرباس بخریم که خوب است. در پاسخ باید گفت که بوئینگ ۷۴۷ سال های سال و در مدلها و رنگ های مختلف پرفروش ترین جت مسافربری محسوب میشده و مدل های اخیر ایرباس از جمله ای ۳۸۰ به تازگی تونستند از ۷۴۷ پیشی بگیرند. ضمن اینکه عملا با توجه به وضعیت کشور عزیزمون، هنوز در جایگاهی قرار نگرفته ایم که بخواهیم بین ای ۳۸۰ ایرباس و بوئینگ ۷۸۷ دریم لاینر نظردهی کنیم و کلا به همان ایرباس ای ۳۲۰ و بوئینگ های به روزتر هم راضی هستیم. (به عنوان کارمند ایرباس اینها رو میگم)

اما، با گره زدن این مسئله به گفته های قبلیم یک نتیجه گیری کوچک میکنم برای کشور جیبوتی! آیا مسئولان محترم نباید فکر کنند که چرا ما نمیخواهیم هواپیمای بهتر تهیه کنیم؟ و چرا نمیتوانیم هواپیمای نو و در شان مملکت خریداری کنیم؟ تا کی باید تقصیر را گردن دیگران بیندازیم؟ و ضعف مدیریتی را که ریشه در ذات اجتماعی ایرانی دارد مخفی کنیم. باشد که من تغییر را از خودم شروع کنم، شاید فرزندم از من بهتر باشد. جامعه و کشور و ... شاید خودش درست شود.

الی ۱۳ ژانویه ۲۰۱۱

بریتانیا

همه چیز رباره ی دانشگاه آزاد

از اونجا که در رایانه ی  حال حاضر خودم زبان شیرین فارسی رو ندارم و البته جز واسه ی بلاگفا هم نیازی به فارسی تایپ کردن ندارم مجبور شدم که برای پاسخ دادن به خبر مربوط به برنامه ی آینده دانشگاه آزاد که توسط آقای جاسبی ریاست محترم دانشگاه آزاد اعلام شده و در یکی از سایتهای خبری درج شده بود به بلاگفا بیام. بلکه بتونم نظرم رو به رسم الخط فارسی که چندی پیش از عربی قرض گرفته شده، بنویسم. علت اصلی که بر آن شدم تا نظر بدهم، اهانت تنی چند از دوستان نسبت به دانشگاه آزاد و ریاست دانشگاه بود. پس از اتمام نوشته، دیدم بد نیست که حالا که بعد از عمری تصمیم گرفتم چیزی بنویسم، اونرو توی وبلاگ هم نگهش دارم

نام نویسنده رو توی اون سایت خبری بدین گونه نوشتم:

نظر یک دانشجوی فرنگ نشین مرفح بی درد:

متاسفانه در برخورد با دانشگاه آزاد و آقای جاسبی هم داریم همون اشتباهی رو میکنیم که در گذشته نسبت به رئیس جمهورهای قبلی مرتکب شدیم.

ای کاش مدیریت کشورمون هم مثل مدیریت دانگاه آزاد بود که طبق برنامه پیش میرفت. دانگاه آزاد با بودجه یک میلیون تومانی شروع به کار کرده و در حال حاضر از نظر وسعت اولین دانشگاه دنیا و از نظر جمعیت سومین دانشگاه دنیاست. مطمئنم که اگر مدیریت فعلی برپا بمونه از نظر سطح علمی هم در دنیا دارای رتبه میشه و اون روزی خواهد رسید که فارق التحصیلان این دانشگاه بر خلاف امروز به خودشون افتخار میکنند.

علاوه بر اینها اگر اندکی مصفانه تر نگاه کنیم دانشگاه آزاد نقش بسیار پررنگی در فرهنگ سازی و افزایش آگاهی مردم داشته. دانشگاه آزاد در حال حاضر در مناطقی شعبه ی دانشگاهی افتتاح کرده که تا چند سال پیش دولت در اونها مدرسه هم نداشته. پیش از تصمیم گیری به یاد داشته باشیم که در بسیاری از کشور های پیشرفته ی دنیا دانشگاه پیش از اینکه یک نهاد علمی باشه یک نهاد اقتصادی.

دانشگاه آزاد نشانه ی پررنگی از موفقیت سازمانهای غیردولتی در امور علمی و اقتصادی در ایرانه، البته به شرطی که اینقدر قدرتمند باشه که مانع دخالت دولت در امور بشه. به امید روزی که دولت دستش رو داخل جیبش بکنه و برای همه ی امور زندگی مردم نخواد تصمیم گیری کنه و برخی امور رو به عهده ی خود مردم بگذاره.

در جواب اون دوستی هم که لعنت کرده بود دانشگاه آزاد رو به خاطر نابود کردن ارزش مدرک در ایران باید بگم که ایراد از دانشگاه آزاد نیست. ایراد در جای دیگریست. اول اینکه اگر من نوعی میدونستم که مدرکم ارزشی نداره (که داره) نباید میرفتم دانشگاه آزاد. دوم اینکه تا اونجایی که من میدونم دانشجویان دانشگاه آزاد از نظر علمی سطحشون پایین نیست فقط متاسفانه به این خاطر که در کشور ما فاصله ی زیادی بین علم و عمل وجود داره، کسی نمی دونه که از دانسته هاش باید کجا استفاده کنه. سوم اینکه متاسفانه ما هیچوقت ارزش داشته هامون رو نداریم. وقتی که از دست دادیم و وقتی که دانشگاه آزاد هم به مجموعه ی دانشگاه های دولت پیوست تفاوت رو درک خواهیم کرد که چه داشتیم و قدرش رو نداشتیم.

برای روشن شدن مطلب میتونید به تلاش دولت در رقابت با دانشگاه آزاد با درست کردن دانشگاه پیام نور و دانشگاه غیر اتفاعی فقط اندکی فکر کنید.

بازگشت

مدت زیادیست که مثنوی ما تاخیر شده و رسانه ها در انتظار اخبارند. خوب علت اصلی این بود که من اومده بودم ایران و خوب دسترسی به اینترنت اندکی مشکل بود. البته مشغولیت های دیگه هم مزید بر علت شده بود.

خوب در این مدت اتفاقات زیادی هم افتاده بود که نیازی نیست به من واسه اطلاع رسانی نیست. مثلا هوای همه ی جاهای ایران آلوده شد و برای اولین بار شهرهایی که هیچ مشکلی با آلودگی هم نداشت یهو آلوده شد. البته هیچکسی باور نکرد که بنزین تولیدی پتروشیمی ها دارای مشکل بوده چونکه بالاخره هر نوع خودکفایی مشکلات خودش رو داره.

اما ناراحت کننده ترین خبر برکناری ناگهانی وزیر امور خارجه پس از حضور ناموفق در ماستمالی نمودن خراب کاری هامون در سنگال بود. ظاهرا میزان ماستی که متکی با خود به سنگال برده بود کم بود و جوابگوی تپه ی گل کاری شده ی ما نبود.

به هر حال آقای متکی به مانند یک تکه دستمال مصرف شده به دور انداخته شدند و همه تمام تلاش ایشون رو در طول پنج سال گذشته فراموش کردند. به همین سادگی دوستی ها به دشمنی ها بدل میشود. البته نباید فراموش کرد که آقای متکی رئیس ستاد انتخاباتی آقای لاریجانی رئیس مجلس در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری بودند.

امروز عاشورا بود، به یاد امام حسین و تمام مظلومیتش و به دور از هرگونه وابستگی سیاسی و مذهبی، آرزو میکنم که همه ی مظلومین روزی حقشون رو از ظالمین بگیرند. من به در گفتم ولیکن بشنوند، جمله ها را یک به یک دیوارها

26

یک سال دیگه هم زندگی من گذشت، شاید تولدم مبارک

امسال مثل سال پیش تولدم در تنهایی گذشت

سال پیش دبی و امسال باث

به یادم میاد که سال پیش منتظر گرفتن ویزا بودم و خدا خدا میکردم که میه برای کادوی تولدم ویزا بگیرم و امسال...

امسال هم مثل سال قبل ، مثل سالهای قبل چشم به آسمون دوخته ام ببینم که خدا ...

امسال هم ناامیدم نکن

خدایا از دیده ی بخشش و رحمتت به ما نگاه کن

که از دیده ی عدل چیزی از ما باقی نمیمونه

خدایا یک لحظه به خودمون وا نگذارمون

که بی تو نمیدونیم کجاییم و کجا میریم

من دچار خفقانم، خفقان!

خوب بالاخره پس از اتمام دوران نقاهت تصمیم گرفتیم یک چیزی بنویسیم اما هرچی فکر کردم چیزی به خاطر مبارک نرسید. فلذا همینطوری کتابت میکنیم ببینیم آخر کار چه میشود.

بیش از یک سال از ارایه سند حاتم بخشیمان در مورد نیروگاه بوشهر میگذره تا بالاخره اون میله های سوختی که دو سال پیش وارد شده بود، وارد ساختمان نیروگاه شدند. نزدیک دو سال هم می گذرد از زمانیکه اعلام شد نیروگاه بوشهر تا دو ماه آینده راه اندازی میشه. خلاصه یا ما معنی دو ماه رو نمی دونیم یا تقویم روسها بر اساس سیاره ی مشتری (در خوشبینانه ترین حالت) تنظیم شده. بالاخره بعد از ۳۵ سال این میله ها رفتند داخل راکتور، امیدواریم که طی ۵ سال آینده نیروگاه روشن بشه لااقل. لازم میدونم بگم که زمان نرمال ساخت یک نیروگاه اتمی توسط شرکت زیمنس و با تجهیزات کارخانه ی رولز رویس ۳ تا ۴ سال است و طول عمر اون هم ۴۰ سال برآورد میشه.

دو سه هفته پیش هم حضرت آیت الله جنتی یک صحبتی فرمودند در مورد پول های کثیفی که به سران فتنه و به صورت نقدی پرداخت شده. دوستان هم یک زحمتی کشیدند و حساب کردند که برای انتقال این پول به کشور یک هواپیمای بوئینگ۷۴۷ با تعداد کامل مسافر و در حالیکه هر نفر دو چمدان پول حمل میکنند لازمه. البته ۲۲ نفر هم باید با پرواز بعدی به ایران بیاییند.

بر اساس اعترافات یک منبق موثق که نخواست نامش فاش بشه، خاتمی دستور داده تا همه ی پولها رو توی یک استخر با آب کر اثبات شده و متصل به آب جاری بریزند تا این پول های کثیف پاک شوند. از اونجا که این پول ها امریکایی هستند و از باب احتیاط واجب، تصمیم برآن شده که همه ی پول ها رو به دقت هفت بار خاک مالی کنند. نتیجه اینکه یا ما نمیدونیم دلار چیه یا اونا نمیدونند با یک میلیارد دلار میشه بیشتر از یک کارتون کیک و ساندیس خرید.

در راستای همین اوضاع نابسامان، لولا داسیلوا پیشنهاد پناهندگی سکینه محمدی آشتیانی رو رسما به ایران تحویل داد. در همین راستا پیشنهاد کردیم که جناب داسیلوا رو در کلاسهای آشنایی با مبانی اسلام ثبت نام کنند تا در جایی که به ایشون ربطی نداره دخالت نکنند تا موستوجب کدورت خاطر رئیس جمهور مکتوب ایران نشه. لذا نتیجه گرفتیم که گاهی اوقات یا ما نمیدونیم که داریم چکار میکنیم یا جناب لولا در حین تحصیلاتشون از مبانی اسلا ۱ و ۲، اخلاق اسلامی ۱و ۲ و قس علی هذا نمره ی مناسبی کسب نکرده اند.

در ادامه میخوانیم که روزانه ۵ نفر با مدرک فوق لیسانس و بالاتر از کشور خارج میشوند و حداقل سه نفر از آنها هرگز باز نمی گردند. از طرف دیگر رئیس جمهور مکتوبمون فرمودند که فرار مغزها نداریم و اینها افرادی هستند که نمی خواهند برای مملکتشون کار کنند. در زمان رژیم منحوس پهلوی هم همین بحث وجود داشت. جناب شاه خائن می فرمودند که هرکس نمیتواند با ما کار کند میتواند از کشور برود. تفاوت اینجاست که قبلا وقتی از کشور خارج میشدی، همه با آعوش باز ازت پذیرایی میکردند. اما حالا به محض اینکه وارد فرودگا شدی باید بری سر میز ضد تروریست جواب بدی که نطنز کجاست. حالا هی قسم بخور بگو تحفه ی نطنز گلابیه نه اورانیوم. مگه کسی باور میکنه.

همچنین در خبرها اومده بود که یک قسمتی از بدن ناموس رئیس جمهور رو فردی به نام لولو برده که البته حرکت زشتی بوده ولی بدتر از اون اینه که آدم این مسایل رو نباید به اجتماع بکشه. علت هم مشخصه، مفسده نباید منتشر بشه و همونطوریکه قدیمیا گفته اند مسایل خونه رو نباید به خیابون کشوند. حالا آقای رئیس جمهور وسیله ی بازی شبانه اشون رو از دست داده اند نباید بیان داد بزنن تو خیابون که. میتونن طبق قانون جدید، یک همسر جدید اختیار کنند که وسایل لازم رو با خودشون داشته باشند. البته ظاهرا رئیس جمهور مشغول کار کردن روی تئوری مدیریت جهان بودند که این اتفاق برای ناموسشون افتاده که این هم نشان از مشغولیت ایشون به مسایل مهمتری داره.

در پایان حرفی در مورد جناب مشایی نداریم جز اینکه ما در دروه ی آتی به ایشون رای نمیدهیم. رای ما برادر بزرگوار محسن رضایی خواهد بود. ایشون لا اقل سابقه ی اثبات شده ای در دفاع از خاک ایران دارند و در مورد مسایل اقتصادی می توانند صاحب نظر باشند.

کی حرف های من رو باور کرد؟ باور کنید همه ی این نوشته ها دروغ، از پایه بی اساس و صرفا من باب شوخی بوده. لذا بنده همی جا همه ی موارد بالا رو تکذیب میکنم.

وای که چقدر تنبلم من

خسته شدم از تنبلی، راهی؟ گریزی؟ سوراخی؟

نیست؟ یعنی من محکوم به تنبلیم؟

یک اطلاعیه کوچیک برای دوستان

متاسفانه متوجه شدم که بعضی از وبلاگ ها به ویروس آغشته شدند تا بعضی ها بتونن اطلاعات بازدید کنندگان رو کنترل کنند

برای اینکه بتونید بفهمید کدوم سایت دارای این مشکل هست میتونید بجای استفاده از برنامه های معمول بازکردن صفحات وب مثل اینترنت اکسپلورر و فایرفاکس از برنامه های کمتر معمول یا قویتر و مطمئن تر استفاده کنید. در حال حاضر گوگل کروم پیشنهاد میشه

همشهری عزیز، مهدی جان، متاسفانه روی بلاگ شما یک مال ویر، گذاشته اند که از طرف سایت پرشین گیگ پشتیبانی میشه

پیگیری کن ببین آیا لینکی از پرشین گیگ داری یا چیزی شبیه این

 

In some cases, third parties can add malicious code to legitimate sites, which would cause us to show the warning message.

bebin in nazare Google dar morede in malware e

yani gahi oghat nafare sevomi in code ro ezafe mikone ta oon site ro tahte ghanoon dar biare

pishnahadam ine ke ye blog e jadid sabt kon

va hamzaman mataleb ro har do ja begzar

man az inja aslan nemitoonam safhato baz konam

رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زنده‌گی عین مرغ شکسته بالی میشه
که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاهات از دس برن
زنده‌گی عین بیابون ِ برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن

 ---------------------------------------------------

با ترس یا با ریش گرو گذاشتن
دموکراسی دس نمیاد
نه امروز نه امسال
نه هیچ وخت ِ خدا.

منم مث هر بابای دیگه
حق دارم
که وایسم
رو دوتّا پاهام و
صاحاب یه تیکه زمین باشم.
دیگه ذله شده‌م از شنیدن این حرف
که: «ــ هر چیزی باید جریانشو طی کنه
فردام روز خداس!»
من نمی‌دونم بعد از مرگ
آزادی به چه دردم می‌خوره،
من نمی‌تونم شیکم ِ امروزَمو
با نون ِ فردا پُر کنم.
آزادی
بذر پُر برکتیه
که احتیاج
کاشته‌تش.
خب منم این جا زنده‌گی می‌کنم نه
منم محتاج آزادیم
عینهو مث شما.

 

از لینگستون هیوز و ترجمه احمد شاملو

سالروز آزادسازی خرمشهر، نماد وطن دوستی و بیگانه ستیزی ایران مبارک









دیپلماسی یا توافقات پشت پرده

خوب علاوه بر مطلب قبلی امروز مسایل جالب تری هم هست که مورد بررسی قرار بدیم، در ابتدا بگم که در ذهنم موضوع جدی وجود داره اما الان که میخوام بنویسم یه چیزی قلقلکم میده که یه کم طنز بنویسم پس همینجا معذرتخواهی میکنم اگه متن انسجام معنا نداشت چون دست خودم نبوده دیگه.

بعد از کلی خوابیدن نزدیک چندماهی البته دم صبح ها فقط بالاخره یه اتفاقی افتاد، یه چند تا اتفاق همزمان با هم افتاد، یهو این خانوم ریس آزاد شد و به خوبی و خوشی به فرانسه برگشت. ایران گفت که خانوم جاسوس بوده، بابای دختره گفت دخترم بیخود کرده که جاسوس بوده، وزارت خارجه فرانسه گفت ما جاسوس نداریم، یه بابایی هم توی فرانسه گفت که کلوتید ریس واسه ما گزارش میداده ولی خودشم نمیدونسته که داره خبر میده، ما از اخبارش استفاده ی جاسوس معابانه میکردیم. خلاصه که ما نفهمیدیم چی شد.

از اونطرف برادران فرانسوی هم یک دوست عزیزی که به قتل شاپور بختیار محکوم شده بود رو با حسن نیت آزاد کرد، یک هفته قبلش هم یه ایرانی دیگه رو آزاد کرده بود و ما از این همه همکاری دوستان فرانسوی مون خوشحال میشیم و نتیجه میگیریم که سارکوزی هم میتونه مث ژاک شیراک پسر خوبی باشه. نکته ی جالب اینکه این وسط رئیس جمهور سنگال از خودش برای حل مشکلات تشکر کرد و ما معنی دیپلماسی فعال رو متوجه شدیم. قبلا در زمان جنگ ایران عراق فکر کنم به این دیپلماسی فعال میگفتن تبادل اسرا.

همزمان با این همکاری ما با برادران فرانسوی، لولا داسیلوا پا شد اومد تهران که موضوع هسته ای رو حل کنه و بره. به هر حال از راه دوری هم اومده بود و توی رو در بایستی مجبور شدیم قبول کنیم. نکته جالب این وسط اومدن نخست وزیر ترکیه بود. تا شب ساعت ۱۱ که اعلام کرد توی تهران کاری نداره، اما آخرین تماسی که بندی ازش خبر دارم محمود خان زنگ زده بوده ترکیه. گفته که نون سنگک تازه خریدم لولا هم اینجاست، پاشو بیا صبحونه رو با هم بزنیم، این شد که نخست وزیر ترکیه هم نصف شبی یه هواپیما دربست کرد و پا شد اومد که صبحونه رو با بچه ها باشه. از بد ماجرا این آقای ترک پنیر کاله دوست نداره و فقط لیقوان میخوره، وقتی برگشت ترکیه گفت این وضعش نبود که منو از آنکارا بکشی اینجا با هم صبحونه بخوریم ولی لیقوان واسه من نگرفته باشی. البته این مسایل در عرف دیپلماتیک امری عادی تلقی میشه.

خلاصه ایران از همه ی مواضع دو سه ماه پیشش اومد پایین و بالاخره به دو تا کشور توی دنیا غیر از کره شمالی و جزایر کمور اعتماد کرد. دوستان میانه رو و اصلاح طلب هم خوشحال شدن که احمدی نژاد بالاخره کم آورد و به راهی که دولت های قبلی ایران پیش گرفته بودن رو آورد.

از اون طرف امریکای جهان خوار برای حمایت از احمدی نژاد گفت که ما کاری به ایران نداریم، مامانم گفته تحریم کنم باید تحریم کنم. لذا در صورت تصویب تحریم ها جز ضایع شدن همه ی دوستان میانه رو، اصلاح طلب، ماجراجو، محافظه کار، نو محافظه کار و غیره هیچ نتیجه دیگری نخواهد داشت. البته گور بابای مردم، اونا همیشه چرخ زیر آسیابن.

آخرین خبر هم اومدن این چند مادر امریکایی برای دیدن بچه هاشون در ایران بود. این سه تا جوان امریکایی ۹ ماه پیش در حال پیاده روی روی مرز ایران دستگیر شدن. خداوکیلی کدوم آدم عاقلی روی مرز پیاده روی میکنه، حالا ما ساده، ما دور از جون الاغ، ما همه دنیا رو خوب ببین، آخه مگه میشه؟ بگذریم! حالا ماماناشون اومدن بچه ها رو ببینن، نکته ی جالب این بود که اگر من بیفتم زندان بابام باید بیاد زندان ببیندم، چرا اینا رو توی هتل بردن؟ خیلی خوبه ها، من موافقم که جهت نشان دادن حسن نیت ما این بچه ها رو با ماماناشون بفرستیم برن امریکا. اینطوری روی همه ی سیاستمدارا کم میشه و ما نشون میدیم که مادرها بهترین سفیران صلح در عالم هستند.

اما یک حاشیه ی بسیار جالب از لحظه ی ورود این سه مادر به ایران وجود داشت. متاسفانه آنچنان فضای سیاهی از ایران در مورد نوع پوشش زنان وجود داره که این سه مادر در حد حضرت فاطمه خانوم رجبی محجبه وارد فرودگاه شدند.

 

آخی داشتم میترکیدم، بالاخره حرف زدم :))

برای کسی که معتاد نیست ولی تفریحی پای منقل میشینه

یک نفر یک گوشه ی دنیا هست

بیشه حبیب رو میگم، فکر میکنم آخرین بار گفتم که دیگه اجازه ی تماس ندارم، به خاطر شرایطی که خودش بهتر میدونه

البته مدت زیادیه که ازش بیخبرم، نمی دونم که چه میکنه و گاهی چه حس خوبیه که بدونی یک نفر یه گوشه دنیا هنوز کسی هست که گاهی بهت فکر میکنه در عمق تنهایی

امیدوارم هرجا که هست سلامت باشه

104 تجربه ی یک دانشجو در انگلیس

خوب بالاخره جمع و جور کردم و ادامه ی ۱۰۴ تجربه ی زندگی در انگلیس رو براتون نوشتم:

۶۱- گل نرگس در تمام سال و در همه جا دیده میشه

۶۲- خودت رو در حالی پیدا میکنی که داری فکر میکنی که آیا لوبیای آب پز بهتره یا لوبیای... و اصلا متوجه فرقش نمیشی

۶۳- ۴ فصل سال رو توی یک روز تجربه میکنی، صبح آفتابیه، ظهر باد میاد، عصر بارون میگیره و تگرگ و شب برف

۶۴- hello/hey, how are you?" is replaced by "you alright

۶۵- شب به پارتی میری در حالیکه فقط یه تی شرت پوشیدی و داره بارون میاد اما مهم نیست چون همه همینطور لباس پوشیدن

۶۶- آروغ زدن و فین کردن وسط کلاس درس خیلی برات عادی میشه

۶۷- ساعت ۵ عصره و تمام مغازه ها بسته اند

۶۸- هر روز از آرگوس یه چیزی میخری (من این تجربه رو ندارم چون آرگوس توی شهر ما شعبه نداره)

۶۹- متوجه میشی که خوابدن روی تختی که متعلق به دهه ی ۳۰ اروپاست چیز عادیه

۷۰- از خونه بیرون نمیری که بیرون رفته باشی بلکه برای این میری که یه چیزی بنوشی (از این فعل نوشیدن توی فارسی اصلا خوشم نمیاد)

۷۱- دیگه اصلا غذا برات اهمی سابق رو نداره (برخلاف دوستانی که در فرانسه یا ایتالیا زندگی میکنن)

۷۲- ساب وی، سالم ترین غذاییه که بیرون میشه خورد

۷۳- You think that having a dildo is mandatory for every woman, and that ann summers rocks your sexual life

۷۴- متوجه میشی که خیلی عادیه که دخترا توی کلاب بارها و بارها خودشون رو آرایش میکنن در حالیکه زیادی نوشیدند و دارن داد میزنن (لازم به ذکره که میزان آرایش در اینجا یک دهم ایران هم نیست ولی برای من بار اولی که دیدم توی دستشویی یک کلاب لوازم آرایش میفروشن خیلی جالب بود)

۷۵- اگه شلوار بلندتر از زانوهات و پیرهنی غیر از تاپ بپوشی احساس میکنی که راهبه شدی (برای خانوم ها)

۷۶- میری سر کلاس برای اینکه بخوابی، دراز بکشی، روی میز بشینی و اصلا مهم نیست که سر کلاس چه وضعیتی داری

۷۷- کشف میکنی که قیمت بیلیط قطار میتونه از ۸ پوند تا ۳۰ پوند برای یک قطار در یک روز و یک ساعت فرق کنه

۷۸- متوجه میشی که در تمام مدت اقامتت حتی یک رستون انگلیسی ندیدی

۷۹- به یک خونه نقل مکان میکنی و متوجه میشی که اجازه ی باز کردن پنجره رو نداری

۸۰- آخر اوتوبوس روی صندلی نشستی و یه بچه ی ۹ ساله ازت فندک میخواد (البته این مال قبل از قانون جدید استعمال دخانیاته، الان اگر خواستی سیگار بکشی باید یه دور کامل دور خودت بگردی مگر اینکه علامت سیگار ممنوع باشه با این حال توی خیابون دیدن این صحنه خیلی طبیعیه)

۸۱- متوجه میشی که مردم انگلیس همه جا مودبانه توی صف می ایستند غیر از توی بار

۸۲- کشف میکنی که ماکرویو هم یک دکمه مخصوص سیب زمینی داره

۸۳- شب به بیمارستان زنگ میزنی که بگی دوستت حالش خوب نیست درحالیکه اون طرف خط یک نفر غیر متخصص کلی سوال و جواب میکنه تا تشخیص بده که وضعیت اورژانس هست یا نه، بعدم میگه وضعیتتون اورژانس نیست صبح تشیف بیارید و تو قطع میکنی چون گزینه ی دیگه ای نداری

۸۴- چترت حداقل دوبار تا حالا شکسته و تو داری آرزو میکنی که چتر جدیدت نشکنه در حالیکه میدونی اونم خواهد شکست

۸۵- هم اتاقیت رو میبینی که حداقل سه بار در هفته سفارش غذای چینی یا پیتزا میده

۸۶- متوجه میشی که در تمام کشورهای اروپایی میتونی انواع مختلف نون رو پیدا کنی و با بهترین کیفیت اما نه در انگلستان

۸۷- دیگه سورپرایز نمیشی که فن و رادیاتور رو ببینی که همزمان روشن هستند حتی توی تابستان ( البته برای ما ایرانی ها باید بگم که دیگه واسمون عجیب نیست که شوفاژ فقط از ساعت ۶-۱۱:۳۰ شب و ۷:۳۰ تا ۹ صبح روشن باشه و بقیه ی ساعت ها باید بلرزی)

۸۸- حتما اعصابت از دست پریزهای برقشون خورد شده

۸۹- باور میکنی که هرچیزی که بخری باید محتوی مغزجات باشه (منظو گردو و بادوم و...)

۹۰- تمام جملاتت با "راستشو بگم...) شروع میشه

خوب اینم از ۳۰ تای دیگه، ۱۴ تای دیگه مونده که به زودی اونم خواهم نوشت اگر...

هاهاها

خوب خبردار شدیم که سید هم ممنوع الخروج شد. خیلی خوبه، کلی خوشحال شدم. اصلا چه معنی داره آدم از مملکت بره بیرون دست و پای نامحرم ببینه، حالا برای یادبود بمباران اتمی هیروشیما هم باشه گو باش.

جالبتر اینه از اون بالایی ها یک سری رو اصولا به جایی دعوت نمیکنن مگه اینکه مجبور باشن ( یعنی دعوتنامه های send to all رو برای اینها هم میفرستند) بقیه ای رو هم که دعوت میکنند ما خودمون نمیگذاریم برن که ریا نشه.

کلا هویج و شلغم میوه های خوبی هستند و من شخصا به اونها علاقه مندم

همون بهتر که به جای سید هم ضربدر بگذاریم، سید به جمع ما خوش اومدی

بوی روزمرگی

ساعت ۱۴

از خواب بیدار میشم، کار اول روشن کردن کامپیوتر

فیس بوک، ایمیل، اخبار، موزیک

چایی و صبحانه

انتظار حتی یک پیام

باز هم آشنایی نو

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

آن کس که خریدار بدو رایم نیست

آن کس که بدو رای خریدارم نیست

اندکی حرص برای اول صبح لازمه

این چه وضعه پروژه است آخه

مسئول طراحی رفته زن بگیره نیستش

امون از دست این روس ها چه وقت زن گرفتنه

هیچکس نیروها رو نمیدونه

میگن خودت موتورو طراحی کن

امان از دست این امریکایی ها

برنامه جدید روزانه

پیاده روی در جاده باشگاه گلف تا بالای تپه

بوی بهار همه جا میاد، بوی گل، شکوفه، چمن

دل خوش سیری چند

نخ اول

نخ دوم

به یاد معلم دینی که میگفت سیگار خیلی بده، میگی چه هوای خوبیه باید یه نخ سیگار بکشم هوا رو خراب کنم

بالای تپه یک بالن دیگه

باث شهر بالن

فکر میکنم از اون بالا هم دلها تنگه

برگشت، دلم برای بارون و مه تنگ شده سه روزه که آفتابه

و تو در کنار ساحل مدیترانه

چقدر به مردم حسادت میکنم

...

اما...

این تجربه رو بقیه باید بهت هدیه بدهند و تو هیچ کاره ای

نه! اینا فرق میکنه با اون

خنده داره نه؟ خنده ی هیستریک

پنجره مثل همیشه بازه و چراغ خاموش

اون چراغ برای من دیگر روشن نخواهد شد

خداحافظ ای یگانه

چقدر امروز روز بلندی بود

از قبل از ظهر ۲۶ مارس شروع شد و الان ۷:۵۱ ۲۷ مارس

چقدر خوب بود

و ای کاش همیشه امروز میموند و فردایی نبود

آرزوی کودکانه ی من

در حالیکه سیل امان بریده

آسمان نیمه ابری و دیگر هیچ

با فلت وایت در جیکا جیکا شروع شد حوالی ساعت ۳

۵:۳۰ برگشتم به زندان به قول کریستوس

همه چیز آماده

بیدار همیشه خواب پشت پنجره

آلبوم عکس 

خانه ی دوم

تو که حتی خواندن نمیدانی

چه رسد به فهمیدن

۲۱:۳۰

شام

رستوران برزیلی، یک مشت آدم مزخرف

برگشت

باز سیل

یادگاری

خیام، بشقاب، ... ۱۰۰ پوند

عکس ها

نیم ساعت در آغوش

مزاحم

سیگار

تا صبح

خواب

شاملو

نه خواب امشب حرام شده و سه ساعت بیشتر نمونده تا لحظه ی تفریق

مزخرفات نوروزی هم خوبه، لااقل آدمو از فکر کردن باز میکنه

پنجره

۶:۳۰ صبح

۶:۵۰ تاکسی

۷:۱۵ اتوبوس هیترو

آخرین آغوش

بزودی همدیگه رو میبینیم

زنگ آخر

بوسه

خداحافظ

خیلی سخته که خودت عامل باشی

خودت تمام کارا رو بکنی که از کسی که دوستش داری جدا بشی

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

الی

هنوز ۲۶ مارسه ولی ۲۷ شده

شبی مانند دیگر شبها در باث

مث هرشب

آهسته از در میرم بیرون که کسی بیدار نشه. توی جیبام کلید و کارت رو چک میکنم که شب رو بیرون نخوابم. دوباره دستم رو فرو میکنم توی جیبم که سیگار و فندک رو جا نگذاشته باشم.

از در پشتی میرم بیرون تو خیابون رابی میوز. سیگار رو روشن میکنم، مث همیشه فکر میکنم که دو نخ بکشم یا همین یکی کافیه و بازم مث همیشه جواب مشخصی ندارم، ببینیم چی میشه!

از جلوی باغ پرتغال پرنس هم رد میشم و چراغش مثل همیشه روشن میشه و بهم سلام میکنه. دور و برم رو نگاه میکنم شاید آشنایی ببینم. اما دریغ از گربه. باز هم ادامه میدم به تقاطع میرسم و هنوز دست چپ و راستم رو اشتباه میکنم گرچه ساعت ۱ شب زیاد واسش فرقی نمیکنه که اول کدوم سمت خیابونو نگاه کنم.

بر میگردم و میرم روی پل راه آهن، به آسمون نگاه میکنم، عجب هوا صافه و میشه تا ته ستاره ها رو دید. دنبال ستاره ی خودم میگردم ، اینجا هم هستش همون وسط زیر مریخ. اصلا تنها به نظر نمیرسه پس چرا من تنهام؟ نه اونم تنهاست فقط مث من داره ادا در میاره.

سیگارم تموم شده. باید برگردم. میرم توی حیاط، نگاهی به پنجره ای که باید میکنم، چراغ خاموشه. باید خوابیده باشه پس چرا من بیدارم؟ سیگار دوم خود نمایی میکنه. نگاهی به گذشته میکنم و از سیدنی وارف به بث ویک هیل حرکت میکنم. به حرفای دکی و بیدار و کریس فکر میکنم. به شعرای حافظ فکر میکنم. من جا نزدم، خدایا به بزرگیت قسم به خودت قسم به اسمت قسم من جا نزدم تو بد مهره چیدی، گناه من چیه؟ خدایا من آدمش، آخه تو هم کمک کن.

از کنار کلیسا رد میشم، دوباره به خدا نگاه میکنم. خدای ما اون بالاست و به ما نگاه میکنه، خدای اینا رو زمینه و کنارشونه. آخه خدا اینجا هم نامردی؟ وسوسه میشم که برم به سمت پل پالتنی، یاد ساعت میفتم. نه باید برگردی. اما نه پای برگشتن مونده و نه پای رفتن. نه دل موندن و نه دل کندن. خدایا آخه چرا؟

یاد مشقام میفتم، یاد عید، یاد بوی بهار اصفهان. فکر میکنم که واسه عید چکار کنم. سبزه هام بزرگ میشن یا نه؟ یعنی میشه که یک هفته ای گنده بشن که خوشحالم کنن؟ نه مطمئنم که نمیشن. آخه منی که حتی توی سربازی سبزه بردم و سرهنگ گفت این خرافاتو بریز دور، اینجا یعنی باید بی سبزه باشم شب عیدی؟ حالا سمنو نخواستیم.

دارم فکر میکنم که برگشتم بازم یه ماشعیر بزنم یا نه؟ آره باید بزنم بلکه غم از یاد بره. غم بره شادی بیاد. ولی با این چیزا نه غم میره و نه شادی میاد. به جهنم بره اونجا که غم نباشه.

ون الی فیل این لاو

چندین سال پیش وقتی هنوز بابا کوچک بود و کلاغ ها هنوز خودشیفتگی کورشان نکرده بود و دسته جمعی پرواز می کردند. اینقدر ها هم نه دور. وقتی هنوز دولت بین شیش و هشت ساز کوک میکرد روی پشت بام خانه ای دلی لرزید.

آسمان آبی بود و گرمای تابستان هنوز تن می سوزاند که زلزله ای نه به بزرگی زلزله ی هائیتی ولی به همان قدرت تخریب تمام ساختمان های پشت سر را خراب کرد و دنیایی دیگر رقم زد. ماجرا ادامه یافت و آنقدر کش پیدا کرد که ترکید. طبق قوانین مکانیک هر چیزی به اندازه ی مشخصی کش پیدا میکنه و این ماجرا هم از قوانین مکانیک جدا نبود.

سالها گذشت. شش و هشت دیگر ساز نبود و آوازی بیشتر از آن نمانده بود. طی این سالها مهندسان با بهره گیری از دانش جدید و تجربیات گذشته آسمان خراش ها ساخته بودند و دیگر از آن ویرانه خبری نبود. دلی ساخته بودند از فولاد آبدیده که اعجاز سیمرغ هم در آن کارگر نبود. همگان از سختی این دل نو ساخته در بهت و شگفتی بودند و بسیاری تلاش کردند که رخنه ای در آن بازگشایند و هرچه بیشتر می گشتند کمتر میافتند. چه بسیار دلها که در این ره نومید و خسته دل شدند و چه بسیار که شکستند.

علم پیشرفت کرده بود و توانایی خود را در این عرصه به رخ میکشید، دریچه ای جدید در دنیای علم گشوده شده بود و هزاران مقاله در این باب نوشتند که سخت تر از این در عالم نیست.

کار به آنجا رسید که پای سرنوشت این دل به کتاب ها و ادبیات باز شد و چه شعرها و افسانه ها از آن نگفتند تا اینکه پس از چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و احتمالا چند ثانیه ناگهان آسمان سیاه شد، کلاغ ها همچنان تنها پرواز می کردند و دولت دیگر نام مشخصی نداشت. هلهله ای بر پا شده بود. دل دوباره لرزید.

متاسفانه بار دیگر قهر طبیعت تواناییش رو به رخ علم کشید و نشون داد که یک نظریه تا زمانی درسته که خلافش رد نشده حتی اگر در مورد سخت ترین جسم دنیا باشه، دیگه نه امیدی به علم بود نه خیالی بر دل. بار دیگر دل لرزید و تمام داشته ها نقش بر آب شد، آنچه سالیان سال با خون دل برپا شده بود به آهی فرو ریخت.

نه بسان ماث که بسان ما

نه دو دریچه روبروی هم که دو پنجره کنار هم

نه آبرویی نه پریشان مویی

که در آرامش محض

و چونان همیشه

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

و صبر تمام درمان ها و دردها

و آسمان همچنان ابری

ای کاش که اینقدر تنها نبودم

الی...

ادامه ی 104 تجربه ی یک دانشجو در انگلیس

۳۱- بیشتر از ۱۰ بار در روز فکر میکنی ماشینی که الان دیدی رد شد، راننده نداشت

۳۲- حداقل دوبار شده که تصمیم گرفتی آژیر آتش رو خراب کنی که دیگه صدا نکنه

۳۳- در مورد موجوداتی که توی فرش اتاقت زندگی میکنن خیال پردازی میکنی

۳۴- هر شب که میری بیرون آدمای میبینی که لباسای فانتزی پوشیدن

۳۵- توی بار کنار یک خانوم نشستی و فکر میکنی که همسن مادربزرگته

۳۶- میری که از یک کلیسا، قصر یا قلعه دیدن کنی و وقتی میری میبینی که همشون یک مشت سنگن که روی هم انبار شدن

۳۷- متوجه میشی که تاکسی تقریبا رایگانه (در مقایسه با نروژ، وگرنه در مقایسه با ایران که باید بگی باید پول یه شام حساب رو بدی تا سوار تاکسی شی)

۳۸- توی خیابون هستی و داره بارون میاد، اما تو متوجه نمیشی، چون دیگه عادت کردی که همیشه بارون بیاد

۳۹- قبول کردی که هرچیزی رو میشه با چیز دیگه قاطی کرد و خورد و اصلا مهم نیست که اینکار چقدر غیرعادیه (تقریبا شبیه بعضی غذاهایی که توی ایران به اسم غذای ایتالیایی و غیره درست میشه)

۴۰- ۶ ماه تعطیلات در سال داری (البته این واسه ما که تو ایران به تعطیلات عادت کردیم زیاد عجیب نیست، البته تعطیلات در انگلیس مال دانشگاهه فقط، هر ترم اینجا ۸ هفته است و بقیه تعطیله)

۴۱- برای شستن دستات دو راه بیشتر وجود نداره: یا دستاتو باید توی آب نزدیک ۹۰ درجه بجوشونی یا از اینکه دستات شبیه قالب یخ شده لذت ببری

۴۲- توی اتاق خوابت سینک ظرفشویی داری

۴۳- تو هر فروشگاهی نمیشه کفش بخری چون بعضی کفشا بوی گند پا میدن

۴۴- دستگاههایی توی مغازه ها میبینی که لوازم زناشویی (توی متن اصلی اسم عین لوازم برده شده جهت اطلاع بیشتر میتونین به اصل مطلب رجوع کنین) و یا حتی مو صاف کن میفروشن

۴۵- توی اتاقت پر از پلاستیک آشغاله چون آشغالا رو هفته ای یک بار میبرن

۴۶- توی پاب دو تا ویسکی سفارش میگیری اما بعدش میبینی که دو تا خیلی کمه (باتوجه به حجم مصرف انگلیسیا)

۴۷- همه جا انواع غذاهای ممکن که بشه با سیب زمینی پخت رو میشه پیدا کرد: سیب زمینی سرخ کرده، آب پز، مایکرو ویو، له شده، سیب زمینی با لوبیا، خوراک سیب زمینی و... اسم غذاها توی متن اصلی هست

۴۸- شنیدن صدای فین کردن (عمل تخلیه ی بینی) توی کتانبخونه یک چیز عادیه (حتی سرکلاس موقع درس دادن استاد و خیلی عجیب بود برای من اولین بار سر کلاس)

۴۹- اصلا مهم نیست که چه لباسی پوشیدی یا چقدر عجیبه چون واقعا واسه کسی مهم نیست که چی پوشیدی (این چیزیه که من واقعا در مورد انگلیس دوست دارم، مثلا استاد میاد سر کلاس یه پیرهن آبی با کراوات صورتی، شلوار شیش جیب خاکی با کفش اسپرت پوشیده)

۵۰- در کل مدت اقامتت فقط یک بار اتاقت رو با جارو برقی تمیز میکنی

۵۱- با فردی از جنس مخالفت که برای اولین بار دیدیش دست میدی (معمولا توی اروپا دست دادن با هر کسی معمول نیست)

۵۲- به همون اندازه ای که در روز آبجو میخوری چایی با شیر میخوری (واقعا من از این متنفرم منظورم چایی با شیره)

۵۳- میبینی که توی یه سمینار علمی رسمی سرو کردن الکل خیلی چیز عادیه

۵۴- یاد میگیری که خوردن ۴ لیوان چایی در روز برای سلامتی خوبه

۵۵- دیگه سوال نمیکنی که چرا حتی توی اتاق خوابت فرش هست (از نظر ایرانی باید بگی چرا کف حموم و دستشویی باید فرش شده باشه؟)

۵۶- یک چیز خیلی عادیه که نصف خونت کپک زده باشه

۵۷- سقف و کف خونت در زمان قحطی ساخته شده

۵۸- در خروج اضطراری توی هر خونه یه چیز عادیه

۵۹- با لهجه ی خودت در موقع سفارش دادن چایی خیلی حال میکنی ( توضیح بیشتر در متن اصلی)

۶۰- توی دستشویی قارچ پرورش میدی

خوب ۳۰ تای دیگه هم ترجمه شد فقط برای آردم

پ ن: در مورد گزینه ی ۴۱ باید بگم که توی انگلیس شیر آب سرد و گرم از همدیگه جداست، آب گرم ۶۳ درجه و آب سرد نزدیک صفر، برای شستن دست باید یکی از این دو تا رو انتخاب کنی. این موضوع به قدری جالبه که توی فیس بوک نهضتی وجود داره با این مضمون که : کشوری که توش شیر آب سرد و گرم جدا هست جزو کشورهای پیشرفته محسوب نمیشه

پ ن: از سر فضولی و از بس که آقای فردوسی پور گفت ورزشگاه ومبلی لندن، امروز تصمیم گرفتم که برم بازی تیم ملی انگلیس رو توی لندن ببینم، لذا موضوع بعدی احتمالا عکس های ومبلی خواهد بود

خدا رو شکر و فرصتی دست داد تا فیلم سال های مشروطه رو ببینیم، اگرچه میدونم خیلی از شماها ندیدید ولی چون کلا از کارهای آقای ورزی در بازنویسی تاریخ از زبان خودشون و دوستاشون خوشم میاد ، این مجموعه رو هم به طور کامل دیدم

فکر میکنم این سومین کار تاریخی اقای ورزی و همین طور سومین نقد من بر ساخته های ایشون باشه

هنوز پس از سه مجموعه علت مشکلات ژنتیکی ایشون با دولت فخیمه ی بریتانیا رو متوجه نشدم. منظورم از این جمله نه حمایت از انگلیسه که خوب رد پای سیاهش در اصناف و اکناف تاریخ معاصر ایران پیداست. موضوع اینه که متوجه نمیشم که چرا آقای ورزی به هر بهایی حاضرهستند که بریتانیا رو عامل تمام بدبختی ما جلوه بدهند و عملا مجموعه های ایشون چیزی جز دامن زدن به توهم همیشگی توطئه و بیرنگ کردن ضعف های فرهنگی و دانایی های ما نیست.

طی این مجموعه هم به سان کارهای گذشته تمام تصمیم گیری های حکومتی از طرف سفارت بریتانیا دیکته میشه با این تفاوت که در این سریال کشور ایران عملا مستعمره ی بریتانیا به نمایش گذاشته میشه و فعالیت های دیگر کشورها از حمله فرانسه و روسیه تقریبا ناچیز گمارده شده.

اگرچه از طرفی ارتباطات عاشقانه در کنار وقایع تاریخی رو تحسین میکنم ولی متاسفانه این موضوع به شخصیت پردازی غیر واقعی از از تاریخ منجر شده، پسندیده تره که آقای ورزی مشخص کنند که هدفشون از فیلم سازی و داستان پردازی وقایع نگاری تاریخی هست یا نه به سبک فیلم سازان غربی صرفا قصد فیلم سازی و تفرح دارند و مستند سازی نمی کنند که اینطور به نظر نمیرسه

پس به اندازه ی کافی شخصیت در تاریخ ایران وجود داره که نیازی به پدید آوردن افراد اضافی در تاریخ نباشه، افرادی که گاها آنقدر نامستند هستند که سازنده حتی نام مشخصی برای اونا انتخاب نکرده.

مشکل عمده دیگر این فیلم عدم هماهنگی دانسته ها با زمان اتفاقه، به این منظور که بسیاری از متن ها و اطلاعاتی که در فیلم استفاده شده متعلق به سالها بعد از تاریخ وقوع فیلمه. همچنین گسترش نقش عده ای که واقعا در آن زمان هیچ ارتباطی به موضوع نداشته اند. فرقه ی ضاله ی بهائیت تاریخ کاملا مستندی داره و نیازی به خیال پردازی جهت افزودن تفکرات دولت نهم و بعد از نهم و ژنرال مشایی در اون نیست. ایران در آن زمان بزرگترین پایگاه یهودیت در منطقه بوده، ضمن اینکه مناطق اردن و مصر که در حال حاضر مناطق تحت تصرف صهیونیست به حساب می آیند اون موقع عملا وجود نداشته و بین بریتانیا، فرانسه و عثمانی تقسیم شده بودند. پس عملا مشکلی در اونجا وجود نداشته که قصد برهم زدن امنیت ایران رو داشته باشند.

و اما مشکل همیشگی بنده با سبک داستان سرایی حضرت ورزی، ظاهرا ایشون پس از دو مجموعه هنوز موفق نشده اند دین خودشون رو نسبت به شاهان قاجار پرداخت کنند. همیشه شاهان قاجار آدم های خوب، بی عرضه، حرف گوش کن و ترسو. از بیرون کاخ هم که خبر ندارند، انگلیس پیشگو میفرسته، اونا هم میگن چشم.

و اما سخنی با خود آقای ورزی:

حضرت عالی هرچه کنید نخواهید توانست جا پای علی حاتمی بگذارید، نه در دیالوگ نویسی و نه در فیلم سازی. به یاد حاجی واشنگطن و عزت

با عرض پوزش، میدونم که ادبیاتم خیلی افتضاح بود که به علت گرسنگی و اعصاب خوردی میبود

آخرهای سال

باور کنین خودم امسال رو اول فروردین شروع کردم

پس چرا تمومش نمیتونم بکنم

یادم نمیره

یکی از بهترین و یکی از بدترین عیدهای سالیان سالم بود

لحظه ی آخر فرمانده بهت بگه که ۹ روز اول عید رو شیفتی

و تو عزاردارترین

فردا حاج آقا میاد

تو هم که دلت از دست فرمانده پره دیگه

میدونی حاجی هم از سرهنگ خوشش نمیاد

زیر آب سرهنگ....

۱ ماه میری مرخصی از همون روز

و حالا ۱۱ ماه از اون روز میگذره

و همه چیز عوض شده

امروز صبح هوا آفتابی بود

چند دقیقه بعد سیل براه افتاد

۱ ساعت بعد داشت برف میومد و تو داشتی فکر میکردی چی میشه که فردا دانشگاه تعطیل بشه

بعد از کلاس داشت تگرگ میومد

و ساعت ۱۲:۳۰ ظهر هیچ خبری از هیچی نبود

مثل همیشه ابری

آسمون ابری بریتانیا هم حتما حرفهایی برای خودش داره

ولی نه از جنس حرف های لب های خشکیده شهر من

خدایا هستی؟

واسه کی مهمه؟!

راستی امروز چندم بود؟

 

 

 

این الان یادم اومد

پول عامل خوشبختی نیست

اما میتونه جلوی خیلی از بدبختیا رو بگیره

بالاخره امتحانات تموم شد و مثل همیشه مشخص نیست که چه بلایی سرم اومده

گرچه خوب اینم اولین تجربه از امتحان دادن در یک سیستم جدید بود و  خوب خودش یه تجربه بود و به قول یکی از دوستان وقتی امتحان داری فک میکنی که اگه تموم بشه چی میشه و وقتی که تموم میشه میبینی هیچی نشده

مدتیه که دلم میخواد در مورد تفاوت رنگ آسمونا بنویسم اما حقیقتش هنوز اونطور که میخوام موضوع پخته نشده و باید کمی صبر کنم ٫ موضوع جالب انگیزش اینه که واقعا من اومدم ببینم که آیا آسمان هر کجا همون رنگی بود که من فکر میکردم

اما به حقیقت نبود

خوب نفهمیدم چرا کسی از این موضوع خیار استقبال نکرد و البته به قول بیدار٫ میگه که نامفهومه اما من و دکتر نظرمون اینه که نیست

در مورد مسایل پس از انتخابات هم مث رئیس جمهور محبوب و ۲۳ میلیونی فعلا سکوت داریم تا ببینیم چی میشه

اما این مشایی خیلی باحاله من که اساسی فان اش شدم

راستی میشه یکی به من بگه چه شکلی میشه انگلیسی تایپ کرد توی بلاگفا

همچنین تصمیم گرفتم تا عکس وبلاگ رو عوض کنم ولی قبلش میخوام نظرتون رو در این باره بدونم

موضوع آخر فعلا اینکه در مورد ۱۰۴ تجربه که به زبان غیر فارسی بود به زودی ترجمه اش میکنم یعنی امشب یا فردا شب

 با توجه به عدم استقبال همون قدرشم که ترجمه کردم حذف شد

خیار و وزیر

خیار می روید

و نام وزیر کشاورزی

...

به تخمش هم نیست

You know you have been studying abroad in the UK for a while when...

1. One out of 4 words you hear in the streets is "fuck" or "fucking"
2. You have tried the symbol of British food, a breaded piece of fish with fries and they call it "fish & chips".
3. You see semi-naked girls in the streets and boys wearing t-shirts with temperatures below zero.
4. You are shocked to see that the Uni is closed, city is collapsed and people stranded if streets are covered with more that 5 cm of snow.
5. You have travelled to London just for 1 pound with
a fun fare, and you love it.
6. You wake up every morning knowing that it's quite unlikely that you're going to see the sun.
7. You drink pints every day and you love them
8. You see people having a pee while they get money
from a cash machine.
9. You realize that dinner time is 6pm
10. You see people drunk in the streets at 8pm.
11. You see old people getting pissed in Potters Wheel (Wetherspoon)
12. You are kicked out of a pub at 11.30 pm
13. You have learned the difference between pasty and pastry and you've tried a Cornish Pasty.
14. You see people wearing flipflops and shorts even though it's raining.
15. You've said "cheers mate" more than twice
16. You've tried to buy a traditional coffee maker and you've failed.
17. You realize the most important religion is not Christianity but Rugby.
18. You wonder how people wash their intimate parts without a "bidé"
19. You wonder why the concept of "proper curtains" hasn't arrived to this country yet.
20. You hear and say "sorry" at least 10 times a day.
21. You've seen naked women on the second (and first, and third...) page of the daily newspapers.
22. After a failed conversation with someone in the street you wonder whether he/she was speaking in Scottish, Gaelic, Welsh, Cornish, Irish or English.
23. You see Tesco as an important social meeting point.
24. You have struggled trying to convert from Farenhait to Celcius, from Miles to Kilometers and from Pounds to Euros, but you know a pint is 0.56 litres.
25. You have been driving on the wrong side of the road
26. You have seen old people smiling at you in the street
27. You have been asked for "some spare change" by an unknown person.
28. You see 3 kebab shops and 2 indian restaurants in every street.
29. You've had a Full English Breakfast with bacon, eggs, sausages, beans, etc and you think it's amazing
30. You've had a burger, chips and beans on the same plate.
31. You've thought more than ten times that the car you have just seen was driven by nobody
32. You have tried to destroy the fire alarm at least a couple of times.
33. You have wondered about the wildlife present in your carpet.
34. You see a group of people wearing fancy dresses every time you go out at night.
35. You have been in a pub next to a really drunk lady, that you think could even be your grandma.
36. You think you're going to visit a palace, a castle or a chapel and you only see a few old stones.
37. You realize that taking a cab is almost free (according to a certain person from Norway).
38. You're outside and don't even notice it's raining anymore, because it is just simply normal to you by now.
39. You realise that any kind of food can be eaten with anything else, no matter how wierd the combination is.
40. You have six months of holidays in a year.
41. In case you need to get your hands clean, you realise that you only have two options: boil your hands in water near to 90º or see how they become two beauty ice-cubes.
42. You have a sink in your bedroom.
43. You can't buy shoes in any shop because they all smell like feet!!
44. You find machines in pubs in which you can buy condoms, vibrators, lubricant and even a Hair Straightener.
45. Your house and surroundings are full of rubbish bags because rubbish is collected just once per week.
46. You ask for a double whisky in a pub and the quantity you're given is just ridiculous!!
47. You see potatoes everywhere, in all different forms and shapes, i.e. boiled potatoes, jacked potatoes, smashed potatoes, chips, crisps, etc.
48. You realize that burping in the library is something normal.
49. You realize that no matter how weird the clothes you're wearing are, people just won't care.
50. You have hoovered your room at least once.
51. You shake the hand of someone of the opposite sex you've just met.
52. You drink as much tea with milk as you drink beer (at least 5 times a day).
53. You realize that being served alcohol in an academic seminar is completely normal.
54. You learn that 4 cups of tea per day is good for you.
55. You have stopped questioning why there are carpets even in the bathrooms
56. You know there is a fair chance your house is filled with mould.
57. Your floors and roofs are in serious decay after years of leakages and no maintenace.
58. You have a fire exit in your house.
59. You find yourself breaking into an english accent when trying to order a cuppa tea.
60. You have mushrooms in your toilets.
61. You see daffodils growing EVERYwhere, all year round.
62. You find yourself discussing what make of baked beans is the best...and it doesn't scare you
63. You see all four seasons in one day. first sun (oh blessed sun!), then rain, then snow, then hail. and sun, and rain, then...aaaah!
64. "hello/hey, how are you?" is replaced by "you alright?"
65. You find yourself going out partying wearing only a little top... and it's raining! And above all it's normal because everybody is dressed like that!!
66. You realize that burping in the middle of a lecture is something normal.
67. It's only five and every single shop is closed!
68. You've bought something at Argos!!
69. You think it's normal to sleep on a mattress which was considered old-fashioned crap in Europe 30 years ago.
70. You don't go out to go out but to get drunk.
71. You don't mind the food anymore...
72. Subway is the healthiest meal you can think of
73. You think that having a dildo is mandatory for every woman, and that ann summers rocks your sexual life!
74. You find normal that in clubs the ladies are full of screaming semi-naked drunk (British) girls trying to do their make up and hair again and again.
75. You feel like being a nun when you wear trousers or skirt longer than your knees and tops to go out
76. You go to the lectures just for sleeping..lying on the table, chair..it doesnt matter!!!
77. You discover that a simple ticket of the train can vary from a price of 8£ to 30£.. for the same train, time and journey
78. You realize that you have never seen an English Restaurant
79. You move into a house and realise that you can't open the windows!!
80. You're in the top back part of the bus, and a 9 years old chav asks you for a lighter
81. You realize that British people are queuing politely everywhere except at the bar counter
82. You discover there is a "potato" function on the microwave!!!
83. You phone a Hospital emergency service at night and you are speaking to a non-medical person on duty who will ask you a lot of questions and then decide if its an emergency. This person will even ask to speak to the almost unconcious patient and ask you to describe whether the person looks pale, the eyes are yellow, blue, red.Any bleeding...blah blah and then tell you that a doctor will only be available at 9.00 in the morning...(after an hour of questioning) and you are worried that the patient might die in the meantime but you have no other options :-(
84. Your umbrellas have got broken at least twice and you are still hoping not to break the new one even if it's May!
85. You see your housemate ordering chinese food or pizzas three times a week
86. You realize that you can get decent (dark, rye, healthy) bread in every European country except for the UK...and no, Toast is not considered a proper kind of bread.....
87. You are no longer suprised to see fans and radiators on at the same time (either in February or June!)
88. You are certainly annoyed by their stupid sockets
89. You realize that every product you buy "may contain trace of nuts"
90. Your sentences begin with.."to be honest"..
91. You are addressed as "treacle, sugarplumb, darling, sweetheart, love, ...." (and all other versions of nicknames in that genre you normally only call your wife/lover) by the staff in supermarkets, pubs and restaurants.
92. You are affected by CCTV paranoia.
93. You can see, on a saturday night, Dancing on ice, strictly come dancing, pop idol, x factor, big brother, big brother celebrity, I'm a celebrity get me out of here (and so on) simultaneously!
94. You are not surprised to see an old lady, her daughter and her granddaughter dancing together in a club.
95. You talk about the weather all the time.
96. You hear "WHA" instead of W-H-A-T ! and "THA" instead of T-H-A-T!!!
97. You have asked to borrow ten "quid" instead of ten pounds from someone
98. It is 23.45 and the bell rings in the pub. Last orders mate, lets have 2pints each...
99. You have to pull a string to switch on the light or get the water from the shower!!
100. You realize "taking the piss out" of someone is not a medical procedure
101. You realize everybody just gets crazy in a club when Dj plays Mr. Brightside (The Killers), Place your hands (Reef), Don´t Stop me Now (Queen)!!LOL or the Baywatch theme...
102. You have to mind the gap between the train and the platform.
103. Every door is a "fire door" that you have to "keep shut".
104. You start celebrating Christmas Time right after Halloween.

 

Antonio González Mirón

زیباترین لحظه ی خورشید ، لحظه ی طلوعه

فقط چند لحظه طول میکشه

و برای دیدنش باید سر موقع برسی

من دیر رسیدم

همیشه دیر رسیدم

شاید باید با پرواز قبلی میومدم

آنقدر پیر که گویی هیچوقت بچه نبودم

و آنقدر بچه که گویی هرگز بزرگ نخواهم شد

بعله

امروز یکی از دوستان ابراز فرمودند که وضعیت اینترنت افتضاحه ، فلذا اندکی خاطر ما رو مکدر نموده و موستوجب شدند تا اندکی به علت بیاندیشیم

در جواب گفتم

خوب می خواستی نری رای بدی

حالا که رای دادی می خواستی گمش نکنی

حالا که گمش کردی می خواستی نری دنبالش بگردی

حالا رفتی دنبالش گشتی؟

بیخود کردی داد و بیراه راه انداختی که رای ما رو....

می خواستی از اول حواست باشه

حالا داد و بیداد کردی

ده آخه بیخود کردی راه افتادی تو خیابون داد زدن

مگه وقتی دزد میاد مردم میرن تو خیابون داد میزنن

خوب حالا یه اتفاقی افتاده

همینه دیگه

حالا هم اینترنتت اینطوری شده

اگه از اول نمیرفتی داد بزنی

کسی نمیومد سرت داد بزنه

درست میگم؟

شنیدم باز هم گوهر فشاندی ------------- که روشنفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشان ز خویشانت نبودند ------------- در این خط جمله را بیجا نشاندی


سخن گفتی ز عدل و داد و انرا --------------- به نان و آب مجانی کشاندی


از این نقَلت که همچون نُقل تر بود ---------------- هیاهو شد عجب توتی تکاندی


سخن هایت ز حکمت دفتری بود --------------- چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیکن پول نفت و سفره خلق ----------------- زیادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود ---------------- دریغا حرفی از جنگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد ای کاش ------------ سلامی هم به میمون میرساندی

 

سیمین بهبهانی

اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید

مرثیه من ، ایران و تولد شاملو

احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ .خيابان صفی‌عليشاه تهران متولد شد.

شاعر ترانه و آب امروز به دنیا اومد، هرچی فکر کردم که چی بنویسم برای تولدش چیزی جز یاد پریا به یادم نیومد، آخرش نفهمیدم چرا پریا اومدن به شهر ما، مگه ابشون نبود ، دونشون نبود، آخه مگه چای و قلیونشون نبود، نفهمیدم چرا

از یاد بردیم و از یاد رفتند، ای کاش که می ماندیم و از یاد نمی بردیم، هوای وطنم هوای سرخ شده و من دلم بیش از همیشه یاد غروب سرخ ایران کرده، اگرچه خرسندم که به دور از هیاهوی همیشه میتونم آزادانه فکر کنم و تیزترین تیغ، در دستان خودمه.

هرگز از یاد نخواهم برد صمیمیتی رو که قبل از ۱۸ خرداد در فضای کشور طنین انداز بود و لحظه ای نمیتونم فکر نکنم به دستان نااهلی که این صمیمیت رو از ما گرفت، سال های سال بود که هر کدوم از ما در گوشه ی تنهایی خودمون کز کرده بودیم و از یاد برده بودیم که میتوان با همسایه هم آواز خواند و خود از خواندن خود سیراب شویم و یک بار هم که شده برای خوش آمد دیگران آواز نخوانیم

نمیدانم که چه میشد که ۱۹ خرداد همه قبول میکردیم که احمدی نژاد رئیس جمهور ماست یا چه میشد که اخبار ساعت ۱۵:۲۰ شبکه اول سیما خبر ریاست جمهوری رئیس جمهور موسوی رو اعلام میکرد

خروس بد محل!

احمد! شاعر انقلاب، احمد حماسه سرای آزادی و صلح بود

آنچه امروز در وطنم جز آوازش باقی نمانده

به یاد مردی که لب نداشت یک لحظه سکوت میکنم

و با یاد

و با یاد شاملو دیگر سکوت نخواهم کرد

چه میشد که دیوانه میبودم؟ در گوشه ی تیمارستان به زمزمه ی آزادی دیگران لبخند میزدم و از آزادی همیشه ی خود لذت میبردم، آسمان را به ریسمان نمی بافتم که باشم، چون بودم آنچانکه باید.

نه به یاد شاملو که به یاد اخوان اینک آسمان را جور دیگر میخواهم ونه برای شاملو و نه برای خودم که به خاطر زندگان ، چرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند

تاریخ برای شعر شاملو پایانی ندارد، مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند

ای کاش من هم میتوانستم به سان شاملو

ای کاش میتوانستم ، یک لحظه میتوانستم

این خلق بیشمار را بر شانه های خویش بنشانم ، گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست تا باورم کنندو...

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشید  چارتاق
بر تارک سپیده‌ی این روز  پابه ‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
اینک
چراغ معجزه
مردم
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
درچشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
 تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
 با گوش‌های ناشنوای‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم ‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را
 دیدیم
گفتند: خلق نیمی
پرواز روشن‌اش را.آری
 نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را
 باری
من با دهان حیرت گفتم :
ای یاوه
        یاوه
             یاوه
                  خلایق !
مستید و منگ؟!!
یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی !
 هر گاوگندچاله دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد :
 این غول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.
 توفان خنده‌ها...
 خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است

 توفانِ خنده‌ها...
 من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
 سرتاسر وجود  مرا
گویی
چیزی بهم فشرد
تا قطره‌ای به تفته گی  خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی  تمامی  دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
 آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساسِ واقعیتشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم  بی ‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریب صداقت بود.
 ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌ هاشان
حتی
با نان خشکشان
 و کاردهایشان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند
 افسوس
آفتاب مفهوم  بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!
 ای کاش می‌توانستم
خون  رگان  خود را
من
قطره
       قطره
             قطره
                   بگریم     
تا باورم کنند.
 ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش
 بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب  خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش می‌توانستم
!

ا.بامداد

به یاد

هر از گاهی که صفحه ی خواب دم صبح رو نگاه میکنم به ضربدرهای بی پایان میان مطالب خیره میشوم

و سوال میکنم که اینها چیست؟

نمیدانم که آیا فیلتر شده ایم نصمه نیمه به قول بیدار که اینها باز نمیشوند؟

یا که عکس مستهجنی بوده و برش داشته اند؟

گاهی که از خواب دم صبح بیدار میشوم

یادم میافتد که ضربدرهای میان مطالب تصویر کسی بود که تمام آرزویم درآغوش کشیدنش بود و وقتی به آرزویم رسیدم ، برای آخرین بار تصویرش را از صفحه ی بلاگ حذف کردم و او آنقدر بزرگ بود که رد پایش بر دل من و بلاگ ما بماند

هنوز روزی را آرزو میکنم که از غلاف خود سانسوری در این غربت خودخواسته و البته شیرین بیرون بیایم و با افتخار به یاد بیاورم که چه بودیم ، پس خوانندگان عزیز ایراد از فرستنده است ، ضربدرها باز نمی شوند!

آمدم ببینم که آیا آسمان هرکجا همین رنگ است؟ به زیباترین قسم که نیست. آمدم ببینم که آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ به مهربانترین که نیست!

دندان بر دندان میفشارم و آرزو می کنم

به بالاترین قسم، که لحظه ای فراموش نکردم ، به بخشنده ترین قسم که لحظه ای دست از تلاش برنداشتم

شاید این آزمودن راه هزار باره نبود ، این سرآغاز تجربه ای تازه بود و هست

پس تجربه میکنم

پس تجربه میکنیم تا یاد بگیریم مانند ضربدر ، دشمن خود را دوست داشت باشیم

تا یک قدم به دموکراسی نزدیک شویم، یک قدم!

هشت هشت هشتاد و هشت

امروز به مناسبت اینکه خیلی حرف برای زدن هست و اینکه بعد از دو سه سالی سر دماغ اومدم و حالم خوبه قصد دارم تا به یاد گذشته بنویسم و البته مهمتر از اون اینکه امشب شب هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشته

به یاد میارم که ماجرا از حدود یازده سال و یک ماه پیش شروع شد ، منظورم هفت هفت هفتاد و هفته ، اگه یادتون باشه اون سالها یه برنامه بود به اسم نیم رخ ، که کم هم مزخرف نبود ، خدا بیامرزه دوران جوانی رو! خسته و کوفته از مدرسه برمی گشتیم و تلویزیون نیم رخ داشت ، بعد یه مدت یه بابایی به این برنامه اضافه شد به نام حسین رفیعی.

حسین رفیعی بود و داستان یک عروسک گربه که خوب یادم هست عاشق شیر گلی بود - همون شیر کاکائو - خلاصه که داستان این هفت هفت هفتاد و هفت یا به قول رفیعی هپت هپت هپتاد و هپت از اونجا شروع شد.

فردای اونروز یادی کردیم از ۱۱ سال بعد که چه خواهد شد ، ۷۷ سال آغاز جنبش های مدنی در ایران بود ، فضا رو به تغییر گذاشته بود و همه ی دنیا ما رو داشت کم کم آدم حساب میکرد ، پس طبیعتا باید ما هم خیال خوشی نسبت به ۱۱ سال بعدمان می داشتیم

پیشرفت ، آزادی مطبوعات ، آزادی بیان ، دورنمای جامعه مدنی و احوال خوش دوران دبیرستانی ، آسمان خیال هم که سقف نداشت ، تا بیکران میرفت. آن سال ها تازه با دنیای اینترنت آشنا شده بودم ، اما از آنجایی که قیمت اینترنت آن سالها اندکی بالا  بود ، کمتر دوستی بود که بداند چیست و یا ایمیل داشته باشد ، پس منطقا جز ناصرالدین شاه قاجار و خواجه حافظ شیراز و صد البته خود یاهو تنها دوستان دنیای مجازی آن سالها بودند.

۱۱ سال گذشت و همه ی خیالات از یاد رفت تا که امشب سر رسید ، به یاد حسین رفیعی و شیر گلی افتادم و خیالاتم از هشت هشت هشتاد و هشت رو با اونچه که امروز در کف دارم مقایسه کردم و بر بلند نظری خودم درودی فرستادم

آزادی که به لطف لطیف نزدیک به مطلق رسیده ، حتی اگر آزادی مطلق خود ناقض خود باشد ، ایران ثابت کرده که در بعضی زمینه ها توانایی مافوق خلق دارد ، هرکس را که لازم باشد می زنند ، هرکس را لازم باشد می کشند و هرچه بخواهند می کنند. آزادی بیان که از حد گذشته ، به هرکه بخواهند می تازند و ناموس هرکس را بخواهند می درند ، آنچه در ذهن می گذرانند می نویسند و هر که را به هرچیز نسبت می دهند.  و اما جامعه ی مدنی ، چه مدنیتی بیش از جضور ۸۵ درصدی در انتخابات و چه انتخابی بالاتر از رای ۴۰ میلیونی به رئیس دولت نامنتخب؟

تا این لحظه تمام خیالاتم در ۱۱ سال گذشته به واقعیت بدل شده بود و آخر مانده بود ایمیلم. امروز آنقدر در دنیای سایبر دوست دارم که نمی رسم پاسخگوی ابراز لطفشان باشم ، مریم می خواهد مرا لبریز از آخرین تکنولوژی دنیا کند ، روزانه هزاران دستگاه کوچک کننده و بزرگ کننده و سفت کننده و ... را به من پیشنهاد می دهد و حسن حتی میخواهد خلوت من را رنگی دیگر بدهد ، انواع و اقسام داروهای ... را برای فلان جا و بهمان جای من تدارک دیده است. از همه که بگذریم محمد عبدالطیف از دوستان مراکشی هر روز مرا در قرعه کشی برنده اعلام میکند و می خواهد پول های یک پیر زن دم مرگ را به حساب من بریزد. خدا رو شکر!

بگذریم

از آنجا که قانون کپی رایت هنوز در ایران زیاد رعایت نمی شود دوستان آنطرفی دیروز را تولد دکتر احمدی نژاد اعلام کردند ، اما آخر کار نفهمیدیم که چرا کسی از این موضوع خوشحال نشد. باز به تولد خاتمی و موسوی

از طرف دیگر علی اصغر خان سلطانیه امروز خود را به دیار فرنگ رسانید تا نامه ی عرض ارادت رئیس نه چندان جمهور کشورمون رو به بعضی ها برسونه. آنچنان که منابع کفر و استکبار جهانی گفته اند ، قرار بر این بوده که ایران اورانیوم بده و اورانیوم بستاند ، نفهمیدیم برای چی ، اما هرچه هست مملکت غریبیست این اوتازونی!

اما اون اورانیومی که ما میدیم یعنی اینکه ما دیگه اورانیوم واسه بمب نداریم ، این دقیقا معنی این مبادله ی اورانیوم با اورانیوم است و آنچه که مشخص تر اینکه میزان اورانیوم که قرار است از کانال روسیه و فرانسه به ما برسد برای نزدیک ۸۰ سال مصرف راکتور تهران کافیه. خدا رو شکر!

از طرف دیگر رئیس جمهور نامنتخب ایران دور سوم سفر استانی رو با مشهد شروع کرد ، مشهد هم که خدا رو شکر همیشه شلوغ است چه برسد که تولد امام رضا هم باشد و تا آنجا که یاد دارم از بس بزرگ است حرم این امام غریب ، کسی گوش نمی کند که بلندگو چه می گوید ، حالا میخواهد دکتر پشت بلندگو باشد ، گو باش! اما آنچه که از عکس های خبرگزاری مهر افضای مهر از خیابان های مشهد می گفت ، حکایت دیگری بود ، گویی مردم برای ابراز علاقه به رحیم مشایی آمده بودند نه احمدی نژاد یا شاید مردم دیگر او را دوست ندارند ، شاید هم هوا سرد بوده و برف سنگینی آمده بوده که مردم نتوانسته اند بیایند استقبال! اما من مطمئن هستم که ادارات مرخصی نداده اند و مدارس هم اجازه ی حضور به شاگردان را نداده اند که کسی نبوده! شاید هم بوده ما ندیدیم! خدا رو شکر!

از یاد نمی برم سخنرانی خاتمی رو سال ۷۸ ، به چه بیچارگی از مدرسه فرار کردیم تا به سخنرانی برسیم و یک هفته ی بعد رو و نمره ی انضباط ۱۸ رو ، اما دیدن رئیس جمهور منتخب ملت و در آن فضا به بیش از تمام اینها می ارزید. نمی دانم چرا احمدی نژاد را دوست ندارم و نمی دانم که چرا حاضر نیستم یک تار مو فدای لبخندش کنم. اما همه کار کردم تا خاتمی را ببوسم! روزگار غریبیست نازنین!

آنکه دم از صلح و عدالت و آزادی می زند ، کرمیست که لاشه ی تن مرا به انتظار نشسته.

و آخر ، یک ماه از خروجم از کشور گذشت

اینجا هر که باشی و هر چه باشی ، به ناچار محکوم به ایرانی بودن هستی ، پس باید به ایرانی بودن خود افتخار کنی چرا که تو نماینده ی تمدن کشورت در اینجا هستی !

و به یاد داشته باش که شاید دکتر! نماینده ی منتخب تو نباشد ، اما او را نماینده ی ایران در دنیا می شناسند، پس یا آبت را جدا کن و یا به تیغ نقد اصلاح

در سر ۱۱ سال دیگر را به تخیل نشسته ام!!!

طنز تلخ

خبرنگار اعتماد ذیل مصاحبه خود با محمدرضا باهنر می نویسد: « گفت وگو که تمام شد گفت جوک جديد را شنيده ايد بعد خودش گفت "اگر مي خواهيد لاغر بشويد نياز نيست رژيم بگيريد کافي است مدتي رژيم شما را بگيرد". خنديديم. 

 

 

منبع خبر: عصر ایران