"میرا"  نوشته کریستوفر فرانک

در دشت به دنیا آمدم و غیر از ان چیزی نمی شناسم... ما در مربع 837-333-4 شر قی زندگی می کنیم. مربع های که 10 کیلومتر مربع مساحت دارند. پس ما زیر چراغ های که به فاصله 5 متر قرار دارند جای کافی برای گردش داریم. ما یک خانه معمولی داریم با دیوار های شفاف تا چهار نفر ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگران پنهان کنند. بدین ترتیب تنهایی مغلوب می شود...

میرا اینطور آغاز می شود. در شهری سورئالیسمی در فضای خاکستری و کنترل شده برای دست یابی به اتحاد اجتماعی توده های بشری در شرایطی که همه با هم برابرند و همه هم را دوست دارند. . آنها که نمی توانند از خود رها شوند تا به جمع بزرگ خوشبخت بپیوندند اصلاح خواهند شد تا از بیماری خود نجات یابند...

يک داستان نه چندان خيالي كه پا به پاي قهرمان داستان، خواننده به حسي شبيه آزادي نزديك مي شود.

میرا ديدي نو به دنيايي است كه ما آدم ها براي خود ساخته ایم. نگاه كردن به دنيا از ديد يک انسان بيمار. اجتماع به شخص می گوید: "زندگی یعنی با همه بودن، دوش به دوش یکدیگر بودن و تقسيم يكنواخت احساس ميان همه، نه يك فرد خاص - حتي خود شخص –"  كه همه چيز از همين جا شروع مي شود كه هر چقدر درون، اميال و احساسات بهتر شناخته شود ان وقت شخص  مثل بقيه لبخند تصنعی بر روی لبانش نمي گذارد و مي بيند. شخصی كه كم كم نگاه، احساس و... را فقط براي يكي می خواهد، آری او مبتلا شده.

 

شب گاهی میرا آهسته و با عجله با من حرف می زد:

-  می دانی که از دستشان نمی توانی فرار کنی؟

-  آری

-  نقاب به صورتت خواهند گذاشت ! اصلاح خواهی شد...

می خندد  و بعد ادامه می دهد:

-   به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی، یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، و گله وار به دشت خواهی رفت با دوستانت با دوستان بی شمارت و وقتی  مردی را ببینید که تنها راه می رود کینه ای بس بزرگ در دل گروهیتان پدید خواهد آمد و با پا های خود با پاهای گروهیتان آنقدر به صورتش خواهید کوبید تا چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید زیرا او می خندیده. تمام اینها را می دانی؟

- می دانم.