شنیدم باز هم گوهر فشاندی ------------- که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند ------------- در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و انرا --------------- به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلت که همچون نُقل تر بود ---------------- هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود --------------- چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفره خلق ----------------- زیادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود ---------------- دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش ------------ سلامی هم به میمون میرساندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند ------------- در این خط جمله را بیجا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و انرا --------------- به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلت که همچون نُقل تر بود ---------------- هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود --------------- چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفره خلق ----------------- زیادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود ---------------- دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش ------------ سلامی هم به میمون میرساندی
سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 6:46 توسط اٍلی
|
ای مرگ بر آن کسانی که به جای خدمت، خیانت به وطن را پیشه خود قرار می دهند. دکتر محمد مصدق