شبی مانند دیگر شبها در باث
مث هرشب
آهسته از در میرم بیرون که کسی بیدار نشه. توی جیبام کلید و کارت رو چک میکنم که شب رو بیرون نخوابم. دوباره دستم رو فرو میکنم توی جیبم که سیگار و فندک رو جا نگذاشته باشم.
از در پشتی میرم بیرون تو خیابون رابی میوز. سیگار رو روشن میکنم، مث همیشه فکر میکنم که دو نخ بکشم یا همین یکی کافیه و بازم مث همیشه جواب مشخصی ندارم، ببینیم چی میشه!
از جلوی باغ پرتغال پرنس هم رد میشم و چراغش مثل همیشه روشن میشه و بهم سلام میکنه. دور و برم رو نگاه میکنم شاید آشنایی ببینم. اما دریغ از گربه. باز هم ادامه میدم به تقاطع میرسم و هنوز دست چپ و راستم رو اشتباه میکنم گرچه ساعت ۱ شب زیاد واسش فرقی نمیکنه که اول کدوم سمت خیابونو نگاه کنم.
بر میگردم و میرم روی پل راه آهن، به آسمون نگاه میکنم، عجب هوا صافه و میشه تا ته ستاره ها رو دید. دنبال ستاره ی خودم میگردم ، اینجا هم هستش همون وسط زیر مریخ. اصلا تنها به نظر نمیرسه پس چرا من تنهام؟ نه اونم تنهاست فقط مث من داره ادا در میاره.
سیگارم تموم شده. باید برگردم. میرم توی حیاط، نگاهی به پنجره ای که باید میکنم، چراغ خاموشه. باید خوابیده باشه پس چرا من بیدارم؟ سیگار دوم خود نمایی میکنه. نگاهی به گذشته میکنم و از سیدنی وارف به بث ویک هیل حرکت میکنم. به حرفای دکی و بیدار و کریس فکر میکنم. به شعرای حافظ فکر میکنم. من جا نزدم، خدایا به بزرگیت قسم به خودت قسم به اسمت قسم من جا نزدم تو بد مهره چیدی، گناه من چیه؟ خدایا من آدمش، آخه تو هم کمک کن.
از کنار کلیسا رد میشم، دوباره به خدا نگاه میکنم. خدای ما اون بالاست و به ما نگاه میکنه، خدای اینا رو زمینه و کنارشونه. آخه خدا اینجا هم نامردی؟ وسوسه میشم که برم به سمت پل پالتنی، یاد ساعت میفتم. نه باید برگردی. اما نه پای برگشتن مونده و نه پای رفتن. نه دل موندن و نه دل کندن. خدایا آخه چرا؟
یاد مشقام میفتم، یاد عید، یاد بوی بهار اصفهان. فکر میکنم که واسه عید چکار کنم. سبزه هام بزرگ میشن یا نه؟ یعنی میشه که یک هفته ای گنده بشن که خوشحالم کنن؟ نه مطمئنم که نمیشن. آخه منی که حتی توی سربازی سبزه بردم و سرهنگ گفت این خرافاتو بریز دور، اینجا یعنی باید بی سبزه باشم شب عیدی؟ حالا سمنو نخواستیم.
دارم فکر میکنم که برگشتم بازم یه ماشعیر بزنم یا نه؟ آره باید بزنم بلکه غم از یاد بره. غم بره شادی بیاد. ولی با این چیزا نه غم میره و نه شادی میاد. به جهنم بره اونجا که غم نباشه.
ای مرگ بر آن کسانی که به جای خدمت، خیانت به وطن را پیشه خود قرار می دهند. دکتر محمد مصدق