هاهاها

خوب خبردار شدیم که سید هم ممنوع الخروج شد. خیلی خوبه، کلی خوشحال شدم. اصلا چه معنی داره آدم از مملکت بره بیرون دست و پای نامحرم ببینه، حالا برای یادبود بمباران اتمی هیروشیما هم باشه گو باش.

جالبتر اینه از اون بالایی ها یک سری رو اصولا به جایی دعوت نمیکنن مگه اینکه مجبور باشن ( یعنی دعوتنامه های send to all رو برای اینها هم میفرستند) بقیه ای رو هم که دعوت میکنند ما خودمون نمیگذاریم برن که ریا نشه.

کلا هویج و شلغم میوه های خوبی هستند و من شخصا به اونها علاقه مندم

همون بهتر که به جای سید هم ضربدر بگذاریم، سید به جمع ما خوش اومدی

بوی روزمرگی

ساعت ۱۴

از خواب بیدار میشم، کار اول روشن کردن کامپیوتر

فیس بوک، ایمیل، اخبار، موزیک

چایی و صبحانه

انتظار حتی یک پیام

باز هم آشنایی نو

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

آن کس که خریدار بدو رایم نیست

آن کس که بدو رای خریدارم نیست

اندکی حرص برای اول صبح لازمه

این چه وضعه پروژه است آخه

مسئول طراحی رفته زن بگیره نیستش

امون از دست این روس ها چه وقت زن گرفتنه

هیچکس نیروها رو نمیدونه

میگن خودت موتورو طراحی کن

امان از دست این امریکایی ها

برنامه جدید روزانه

پیاده روی در جاده باشگاه گلف تا بالای تپه

بوی بهار همه جا میاد، بوی گل، شکوفه، چمن

دل خوش سیری چند

نخ اول

نخ دوم

به یاد معلم دینی که میگفت سیگار خیلی بده، میگی چه هوای خوبیه باید یه نخ سیگار بکشم هوا رو خراب کنم

بالای تپه یک بالن دیگه

باث شهر بالن

فکر میکنم از اون بالا هم دلها تنگه

برگشت، دلم برای بارون و مه تنگ شده سه روزه که آفتابه

و تو در کنار ساحل مدیترانه

چقدر به مردم حسادت میکنم

...

اما...

این تجربه رو بقیه باید بهت هدیه بدهند و تو هیچ کاره ای

نه! اینا فرق میکنه با اون

خنده داره نه؟ خنده ی هیستریک

پنجره مثل همیشه بازه و چراغ خاموش

اون چراغ برای من دیگر روشن نخواهد شد

من و چاي و كتاب و خانواده ;)

http://www.parsiblog.com/imgs/new/DefPhoto/Tea.jpg

مي گه : خاك بر سرت! اخه لندهور (به فتح لام) ديگه 30 سالت شده؛ كي مي خواي عين ادم رفتار كني؟

من كه عادت دارم، با تعجبي احمقانه به اطراف نگاه مي كنم و مي گم : اينجا كه كسي به جز من نيست! با كي بودي؟

اونجور كه دلم مي خواست كفري نمي شه. يه چشم غره نصفه نيمه بهم ميره و مي گه:

با توي گوساله. اخه من نمي دونم مامانت چي ياد تو داده؛ گه (به ضم گاف) تربيت كرده جا بچه!

بعد رو به مامان مي كنه و مي گه : همه اش تقصير توه. اگه گذاشته بودي زير مشت و لگد اون دهن گشادشو جر داده بودم حالا واسه من زبون درازي نمي كرد. مرتيكه بي شرف!

مامان مثل هميشه از همه جا بي خبر، حتي نمي گه " جريان چيه؟" ، از سر بدبختي بهمون نگاهي مي كنه و با بي حوصلگي مي گه : تخم و تركه خودته؛ عين خودت مي مونه؛ وگرنه اگه تو هفت سر جد منم بگردي يه همچين زبون نفهمي پيدا نمي كني. عين خودتو اون دوتا خواهرات مي مونه. يادته اون خواهر كوچيكت اون روز زر زر مي كرد كه ...

و مثل هميشه شروع مي كنن حرف هاي پوسيده 30 سال پيش را با همراهي مقادير هنگفتي فحش و تحقير تو سر هم بكوبند و من مثل هميشه ميان سيل خاطرات رويايي مامان و بابا كه پر از اسم و فحش و نفرينه نگاهي به صفحه كتاب مي اندازم

 و با خودم فكر مي كنم

" همه اش به خاطر يه فورت كشيدن؟ اخه مي شه وقتي داري كتاب مي خوني و چاي مي خوري، چاي رو فورت نكشي؟!"

خداحافظ ای یگانه

چقدر امروز روز بلندی بود

از قبل از ظهر ۲۶ مارس شروع شد و الان ۷:۵۱ ۲۷ مارس

چقدر خوب بود

و ای کاش همیشه امروز میموند و فردایی نبود

آرزوی کودکانه ی من

در حالیکه سیل امان بریده

آسمان نیمه ابری و دیگر هیچ

با فلت وایت در جیکا جیکا شروع شد حوالی ساعت ۳

۵:۳۰ برگشتم به زندان به قول کریستوس

همه چیز آماده

بیدار همیشه خواب پشت پنجره

آلبوم عکس 

خانه ی دوم

تو که حتی خواندن نمیدانی

چه رسد به فهمیدن

۲۱:۳۰

شام

رستوران برزیلی، یک مشت آدم مزخرف

برگشت

باز سیل

یادگاری

خیام، بشقاب، ... ۱۰۰ پوند

عکس ها

نیم ساعت در آغوش

مزاحم

سیگار

تا صبح

خواب

شاملو

نه خواب امشب حرام شده و سه ساعت بیشتر نمونده تا لحظه ی تفریق

مزخرفات نوروزی هم خوبه، لااقل آدمو از فکر کردن باز میکنه

پنجره

۶:۳۰ صبح

۶:۵۰ تاکسی

۷:۱۵ اتوبوس هیترو

آخرین آغوش

بزودی همدیگه رو میبینیم

زنگ آخر

بوسه

خداحافظ

خیلی سخته که خودت عامل باشی

خودت تمام کارا رو بکنی که از کسی که دوستش داری جدا بشی

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

الی

هنوز ۲۶ مارسه ولی ۲۷ شده

به رسم عادت هر ساله به یاد ان یگانه ترین یار

http://elfhelm.persiangig.com/image/iran%20history3/persiangraphic_saleno.jpg


"ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و مستی تو را

با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو ..."


سال نو شاد


شبی مانند دیگر شبها در باث

مث هرشب

آهسته از در میرم بیرون که کسی بیدار نشه. توی جیبام کلید و کارت رو چک میکنم که شب رو بیرون نخوابم. دوباره دستم رو فرو میکنم توی جیبم که سیگار و فندک رو جا نگذاشته باشم.

از در پشتی میرم بیرون تو خیابون رابی میوز. سیگار رو روشن میکنم، مث همیشه فکر میکنم که دو نخ بکشم یا همین یکی کافیه و بازم مث همیشه جواب مشخصی ندارم، ببینیم چی میشه!

از جلوی باغ پرتغال پرنس هم رد میشم و چراغش مثل همیشه روشن میشه و بهم سلام میکنه. دور و برم رو نگاه میکنم شاید آشنایی ببینم. اما دریغ از گربه. باز هم ادامه میدم به تقاطع میرسم و هنوز دست چپ و راستم رو اشتباه میکنم گرچه ساعت ۱ شب زیاد واسش فرقی نمیکنه که اول کدوم سمت خیابونو نگاه کنم.

بر میگردم و میرم روی پل راه آهن، به آسمون نگاه میکنم، عجب هوا صافه و میشه تا ته ستاره ها رو دید. دنبال ستاره ی خودم میگردم ، اینجا هم هستش همون وسط زیر مریخ. اصلا تنها به نظر نمیرسه پس چرا من تنهام؟ نه اونم تنهاست فقط مث من داره ادا در میاره.

سیگارم تموم شده. باید برگردم. میرم توی حیاط، نگاهی به پنجره ای که باید میکنم، چراغ خاموشه. باید خوابیده باشه پس چرا من بیدارم؟ سیگار دوم خود نمایی میکنه. نگاهی به گذشته میکنم و از سیدنی وارف به بث ویک هیل حرکت میکنم. به حرفای دکی و بیدار و کریس فکر میکنم. به شعرای حافظ فکر میکنم. من جا نزدم، خدایا به بزرگیت قسم به خودت قسم به اسمت قسم من جا نزدم تو بد مهره چیدی، گناه من چیه؟ خدایا من آدمش، آخه تو هم کمک کن.

از کنار کلیسا رد میشم، دوباره به خدا نگاه میکنم. خدای ما اون بالاست و به ما نگاه میکنه، خدای اینا رو زمینه و کنارشونه. آخه خدا اینجا هم نامردی؟ وسوسه میشم که برم به سمت پل پالتنی، یاد ساعت میفتم. نه باید برگردی. اما نه پای برگشتن مونده و نه پای رفتن. نه دل موندن و نه دل کندن. خدایا آخه چرا؟

یاد مشقام میفتم، یاد عید، یاد بوی بهار اصفهان. فکر میکنم که واسه عید چکار کنم. سبزه هام بزرگ میشن یا نه؟ یعنی میشه که یک هفته ای گنده بشن که خوشحالم کنن؟ نه مطمئنم که نمیشن. آخه منی که حتی توی سربازی سبزه بردم و سرهنگ گفت این خرافاتو بریز دور، اینجا یعنی باید بی سبزه باشم شب عیدی؟ حالا سمنو نخواستیم.

دارم فکر میکنم که برگشتم بازم یه ماشعیر بزنم یا نه؟ آره باید بزنم بلکه غم از یاد بره. غم بره شادی بیاد. ولی با این چیزا نه غم میره و نه شادی میاد. به جهنم بره اونجا که غم نباشه.

ون الی فیل این لاو

چندین سال پیش وقتی هنوز بابا کوچک بود و کلاغ ها هنوز خودشیفتگی کورشان نکرده بود و دسته جمعی پرواز می کردند. اینقدر ها هم نه دور. وقتی هنوز دولت بین شیش و هشت ساز کوک میکرد روی پشت بام خانه ای دلی لرزید.

آسمان آبی بود و گرمای تابستان هنوز تن می سوزاند که زلزله ای نه به بزرگی زلزله ی هائیتی ولی به همان قدرت تخریب تمام ساختمان های پشت سر را خراب کرد و دنیایی دیگر رقم زد. ماجرا ادامه یافت و آنقدر کش پیدا کرد که ترکید. طبق قوانین مکانیک هر چیزی به اندازه ی مشخصی کش پیدا میکنه و این ماجرا هم از قوانین مکانیک جدا نبود.

سالها گذشت. شش و هشت دیگر ساز نبود و آوازی بیشتر از آن نمانده بود. طی این سالها مهندسان با بهره گیری از دانش جدید و تجربیات گذشته آسمان خراش ها ساخته بودند و دیگر از آن ویرانه خبری نبود. دلی ساخته بودند از فولاد آبدیده که اعجاز سیمرغ هم در آن کارگر نبود. همگان از سختی این دل نو ساخته در بهت و شگفتی بودند و بسیاری تلاش کردند که رخنه ای در آن بازگشایند و هرچه بیشتر می گشتند کمتر میافتند. چه بسیار دلها که در این ره نومید و خسته دل شدند و چه بسیار که شکستند.

علم پیشرفت کرده بود و توانایی خود را در این عرصه به رخ میکشید، دریچه ای جدید در دنیای علم گشوده شده بود و هزاران مقاله در این باب نوشتند که سخت تر از این در عالم نیست.

کار به آنجا رسید که پای سرنوشت این دل به کتاب ها و ادبیات باز شد و چه شعرها و افسانه ها از آن نگفتند تا اینکه پس از چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و احتمالا چند ثانیه ناگهان آسمان سیاه شد، کلاغ ها همچنان تنها پرواز می کردند و دولت دیگر نام مشخصی نداشت. هلهله ای بر پا شده بود. دل دوباره لرزید.

متاسفانه بار دیگر قهر طبیعت تواناییش رو به رخ علم کشید و نشون داد که یک نظریه تا زمانی درسته که خلافش رد نشده حتی اگر در مورد سخت ترین جسم دنیا باشه، دیگه نه امیدی به علم بود نه خیالی بر دل. بار دیگر دل لرزید و تمام داشته ها نقش بر آب شد، آنچه سالیان سال با خون دل برپا شده بود به آهی فرو ریخت.

نه بسان ماث که بسان ما

نه دو دریچه روبروی هم که دو پنجره کنار هم

نه آبرویی نه پریشان مویی

که در آرامش محض

و چونان همیشه

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

و صبر تمام درمان ها و دردها

و آسمان همچنان ابری

ای کاش که اینقدر تنها نبودم

الی...

ادامه ی 104 تجربه ی یک دانشجو در انگلیس

۳۱- بیشتر از ۱۰ بار در روز فکر میکنی ماشینی که الان دیدی رد شد، راننده نداشت

۳۲- حداقل دوبار شده که تصمیم گرفتی آژیر آتش رو خراب کنی که دیگه صدا نکنه

۳۳- در مورد موجوداتی که توی فرش اتاقت زندگی میکنن خیال پردازی میکنی

۳۴- هر شب که میری بیرون آدمای میبینی که لباسای فانتزی پوشیدن

۳۵- توی بار کنار یک خانوم نشستی و فکر میکنی که همسن مادربزرگته

۳۶- میری که از یک کلیسا، قصر یا قلعه دیدن کنی و وقتی میری میبینی که همشون یک مشت سنگن که روی هم انبار شدن

۳۷- متوجه میشی که تاکسی تقریبا رایگانه (در مقایسه با نروژ، وگرنه در مقایسه با ایران که باید بگی باید پول یه شام حساب رو بدی تا سوار تاکسی شی)

۳۸- توی خیابون هستی و داره بارون میاد، اما تو متوجه نمیشی، چون دیگه عادت کردی که همیشه بارون بیاد

۳۹- قبول کردی که هرچیزی رو میشه با چیز دیگه قاطی کرد و خورد و اصلا مهم نیست که اینکار چقدر غیرعادیه (تقریبا شبیه بعضی غذاهایی که توی ایران به اسم غذای ایتالیایی و غیره درست میشه)

۴۰- ۶ ماه تعطیلات در سال داری (البته این واسه ما که تو ایران به تعطیلات عادت کردیم زیاد عجیب نیست، البته تعطیلات در انگلیس مال دانشگاهه فقط، هر ترم اینجا ۸ هفته است و بقیه تعطیله)

۴۱- برای شستن دستات دو راه بیشتر وجود نداره: یا دستاتو باید توی آب نزدیک ۹۰ درجه بجوشونی یا از اینکه دستات شبیه قالب یخ شده لذت ببری

۴۲- توی اتاق خوابت سینک ظرفشویی داری

۴۳- تو هر فروشگاهی نمیشه کفش بخری چون بعضی کفشا بوی گند پا میدن

۴۴- دستگاههایی توی مغازه ها میبینی که لوازم زناشویی (توی متن اصلی اسم عین لوازم برده شده جهت اطلاع بیشتر میتونین به اصل مطلب رجوع کنین) و یا حتی مو صاف کن میفروشن

۴۵- توی اتاقت پر از پلاستیک آشغاله چون آشغالا رو هفته ای یک بار میبرن

۴۶- توی پاب دو تا ویسکی سفارش میگیری اما بعدش میبینی که دو تا خیلی کمه (باتوجه به حجم مصرف انگلیسیا)

۴۷- همه جا انواع غذاهای ممکن که بشه با سیب زمینی پخت رو میشه پیدا کرد: سیب زمینی سرخ کرده، آب پز، مایکرو ویو، له شده، سیب زمینی با لوبیا، خوراک سیب زمینی و... اسم غذاها توی متن اصلی هست

۴۸- شنیدن صدای فین کردن (عمل تخلیه ی بینی) توی کتانبخونه یک چیز عادیه (حتی سرکلاس موقع درس دادن استاد و خیلی عجیب بود برای من اولین بار سر کلاس)

۴۹- اصلا مهم نیست که چه لباسی پوشیدی یا چقدر عجیبه چون واقعا واسه کسی مهم نیست که چی پوشیدی (این چیزیه که من واقعا در مورد انگلیس دوست دارم، مثلا استاد میاد سر کلاس یه پیرهن آبی با کراوات صورتی، شلوار شیش جیب خاکی با کفش اسپرت پوشیده)

۵۰- در کل مدت اقامتت فقط یک بار اتاقت رو با جارو برقی تمیز میکنی

۵۱- با فردی از جنس مخالفت که برای اولین بار دیدیش دست میدی (معمولا توی اروپا دست دادن با هر کسی معمول نیست)

۵۲- به همون اندازه ای که در روز آبجو میخوری چایی با شیر میخوری (واقعا من از این متنفرم منظورم چایی با شیره)

۵۳- میبینی که توی یه سمینار علمی رسمی سرو کردن الکل خیلی چیز عادیه

۵۴- یاد میگیری که خوردن ۴ لیوان چایی در روز برای سلامتی خوبه

۵۵- دیگه سوال نمیکنی که چرا حتی توی اتاق خوابت فرش هست (از نظر ایرانی باید بگی چرا کف حموم و دستشویی باید فرش شده باشه؟)

۵۶- یک چیز خیلی عادیه که نصف خونت کپک زده باشه

۵۷- سقف و کف خونت در زمان قحطی ساخته شده

۵۸- در خروج اضطراری توی هر خونه یه چیز عادیه

۵۹- با لهجه ی خودت در موقع سفارش دادن چایی خیلی حال میکنی ( توضیح بیشتر در متن اصلی)

۶۰- توی دستشویی قارچ پرورش میدی

خوب ۳۰ تای دیگه هم ترجمه شد فقط برای آردم

پ ن: در مورد گزینه ی ۴۱ باید بگم که توی انگلیس شیر آب سرد و گرم از همدیگه جداست، آب گرم ۶۳ درجه و آب سرد نزدیک صفر، برای شستن دست باید یکی از این دو تا رو انتخاب کنی. این موضوع به قدری جالبه که توی فیس بوک نهضتی وجود داره با این مضمون که : کشوری که توش شیر آب سرد و گرم جدا هست جزو کشورهای پیشرفته محسوب نمیشه

پ ن: از سر فضولی و از بس که آقای فردوسی پور گفت ورزشگاه ومبلی لندن، امروز تصمیم گرفتم که برم بازی تیم ملی انگلیس رو توی لندن ببینم، لذا موضوع بعدی احتمالا عکس های ومبلی خواهد بود

خدا رو شکر و فرصتی دست داد تا فیلم سال های مشروطه رو ببینیم، اگرچه میدونم خیلی از شماها ندیدید ولی چون کلا از کارهای آقای ورزی در بازنویسی تاریخ از زبان خودشون و دوستاشون خوشم میاد ، این مجموعه رو هم به طور کامل دیدم

فکر میکنم این سومین کار تاریخی اقای ورزی و همین طور سومین نقد من بر ساخته های ایشون باشه

هنوز پس از سه مجموعه علت مشکلات ژنتیکی ایشون با دولت فخیمه ی بریتانیا رو متوجه نشدم. منظورم از این جمله نه حمایت از انگلیسه که خوب رد پای سیاهش در اصناف و اکناف تاریخ معاصر ایران پیداست. موضوع اینه که متوجه نمیشم که چرا آقای ورزی به هر بهایی حاضرهستند که بریتانیا رو عامل تمام بدبختی ما جلوه بدهند و عملا مجموعه های ایشون چیزی جز دامن زدن به توهم همیشگی توطئه و بیرنگ کردن ضعف های فرهنگی و دانایی های ما نیست.

طی این مجموعه هم به سان کارهای گذشته تمام تصمیم گیری های حکومتی از طرف سفارت بریتانیا دیکته میشه با این تفاوت که در این سریال کشور ایران عملا مستعمره ی بریتانیا به نمایش گذاشته میشه و فعالیت های دیگر کشورها از حمله فرانسه و روسیه تقریبا ناچیز گمارده شده.

اگرچه از طرفی ارتباطات عاشقانه در کنار وقایع تاریخی رو تحسین میکنم ولی متاسفانه این موضوع به شخصیت پردازی غیر واقعی از از تاریخ منجر شده، پسندیده تره که آقای ورزی مشخص کنند که هدفشون از فیلم سازی و داستان پردازی وقایع نگاری تاریخی هست یا نه به سبک فیلم سازان غربی صرفا قصد فیلم سازی و تفرح دارند و مستند سازی نمی کنند که اینطور به نظر نمیرسه

پس به اندازه ی کافی شخصیت در تاریخ ایران وجود داره که نیازی به پدید آوردن افراد اضافی در تاریخ نباشه، افرادی که گاها آنقدر نامستند هستند که سازنده حتی نام مشخصی برای اونا انتخاب نکرده.

مشکل عمده دیگر این فیلم عدم هماهنگی دانسته ها با زمان اتفاقه، به این منظور که بسیاری از متن ها و اطلاعاتی که در فیلم استفاده شده متعلق به سالها بعد از تاریخ وقوع فیلمه. همچنین گسترش نقش عده ای که واقعا در آن زمان هیچ ارتباطی به موضوع نداشته اند. فرقه ی ضاله ی بهائیت تاریخ کاملا مستندی داره و نیازی به خیال پردازی جهت افزودن تفکرات دولت نهم و بعد از نهم و ژنرال مشایی در اون نیست. ایران در آن زمان بزرگترین پایگاه یهودیت در منطقه بوده، ضمن اینکه مناطق اردن و مصر که در حال حاضر مناطق تحت تصرف صهیونیست به حساب می آیند اون موقع عملا وجود نداشته و بین بریتانیا، فرانسه و عثمانی تقسیم شده بودند. پس عملا مشکلی در اونجا وجود نداشته که قصد برهم زدن امنیت ایران رو داشته باشند.

و اما مشکل همیشگی بنده با سبک داستان سرایی حضرت ورزی، ظاهرا ایشون پس از دو مجموعه هنوز موفق نشده اند دین خودشون رو نسبت به شاهان قاجار پرداخت کنند. همیشه شاهان قاجار آدم های خوب، بی عرضه، حرف گوش کن و ترسو. از بیرون کاخ هم که خبر ندارند، انگلیس پیشگو میفرسته، اونا هم میگن چشم.

و اما سخنی با خود آقای ورزی:

حضرت عالی هرچه کنید نخواهید توانست جا پای علی حاتمی بگذارید، نه در دیالوگ نویسی و نه در فیلم سازی. به یاد حاجی واشنگطن و عزت

با عرض پوزش، میدونم که ادبیاتم خیلی افتضاح بود که به علت گرسنگی و اعصاب خوردی میبود

ايدا دمي پيش از مرگ احمد شاملو


جاده ها با خاطره قدم هاي تو

بيدار مي مانند،

كه صبح را به پيش باز مي رفتي...

هر چند سپيده

تو را

از ان پيشتر دميد

كه خروسان بانگ سحر كنند؛