آردم با کراوات به ملاقات خدا رفت

متاسفانه با خبر شدم که یکی از دوستان وبلاگ نویس که دیری بود میشناختمش به رحمت خدا رفت. واقعا نمی دونم که چی باید بگم. آخرین پست وبلاگش رو اینجا میذارم که یادی ازش شده باشد. امیدوارم که کراواتش رو فراموش نکرده باشه. خدایش بیامرزد.

 

یکی از مهم ترین و بزرگ ترین درس های اخلاق را از مورچه خوار یاد گرفتم که به سوسیس هم سلام کرد و برایش مهم هم نبود که به یک سوسیس سلام کرده است. در روابط اجتماعی خودمان عین گوسفند [بلانسبت شما] از کنار هم عبور می کنیم و حتی یک سلام خشک و خالی هم به کسی که یک سال است با هم همسایه ایم نمی دهیم. حتی من نمی دانم کدام یک از آن ها «بغلی» است (همسایه بغلی). قبلا هر کسی را که در راه پله می دیدم فکر می کردم مهمان همسایه است و لزومی بر خود نمی دیدم که آدم به مهمان همسایه سلام کند ولی از امروز تصمیم گرفتم به همه سلام کنم و این تصمیم تاثیر شگرفی بر زندگیم داشت. اولین کسی که به او سلام کردم آسانسور را برایم نگه داشت، دومین شخص پشت کتم را که خاکی شده بود برایم تکاند، سومین شخص مرا از دم در خانه تا یک مسیری رساند، و چهارمین شخص یک افسر زحمت کش راهنمایی رانندگی بود که به من گفت: «این قدر زود پسرخاله نشو، من گوشم از این حرفا پره ... بزن کنار بینم».

به جز آخری بقیه موارد امیدوارکننده بودند.

 

پاورقی : سلام سوسیس بغلی!

۱۳۹۰/۱/۲۸ مسلم آردم

خانه ام آتش گرفتست

دقیقا یادم نمیاد که داشتم چه غلطی میکردم! اما به یک نتیجه ی مهم رسیدم

هرگز و هرگز اعتقادی به فمینیسم نداشته و ندارم. نه به این خاطر که از ظلمی که به زنان شده و میشود بی خبرم یا نمی دونم که در بسیاری از جوامع زن بودن چه سخته. بلکه به این خاطر که به طور کلی تفاوتی میان انسان ها به این مضمون قایل نبوده و نیستم.

امروز از بی حجابی خودم خجالت کشیدم. خجالت کشیدم که چگونه یک فرهنگ تحمیلی دولتی میتواند به فخر فروشی من به مادرم رنگ پیروزی ببخشد که من! چون من هستم میتوانم آزادانه تر از تو! مادرم زندگی کنم. امروز از خودم خجالت کشیدم.

اگر معتقدم که حجاب مایه ی مصونیت است که نیست، امروز من هم حجاب میگذارم که یادم نرود که او از دست من مصونیت میخواهد که به قولی "هرگز ۱۰ زن از فراز دیواری به قصد تجاوز به من به باغم نجسته اند(نقل به مضمون از داریوش ارجمند)".

در تاملات خود دریافتم که میشود همچنان ساکت بود و ناشناس و فریاد زد!

خانه ام آتش گرفتست 
آتشي جانسوز 
هر طرف مي سوزد اين آتش 
پرده ها و فرش ها را 
تارشان با پود
من به هرسو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود 
وزميان خنده هايم تلخ 
و خروش گريه ام ناشاد 
از درون خسته و سوزان 
ميكنم فرياد ، اي فرياد 
خانه ام آتش گرفتست 
آتشي بي رحم 
همچنانمي سوزدايناتش
نقش هايي را كه من 
بستم به خون دل 
بر سر و چشم در و ديوار 
در شب رسواي بي ساحل 
واي بر من ، واي بر من 
سوزد و سوزد غنچه هايي را 
كه پروردم 
به دشواري در دهان گود 
گلدان ها 
روزهاي سخت بيماري 
از فراز بامهاشان شاد 
دشمنانم موزيانه خنده هاي 
فتحشان بر لب 
بر من آتش بجان ناظر 
در پناه اين مشبك شب 
من بهر سو مي دوم گريان 
از اين بيداد مي كنم فرياد 
اي فرياد 
خفته اند اين مهربان 
همسايگانم شاد در بستر 
صبح از من مانده بر جا 
مشت خاكستر 
واي آيا هيچ سر بر مي كنند 
از خواب 
مهربانهمسايگانماز پي امداد
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد 
مي كنم فرياد ، اي فرياد

از: مهدی اخوان ثالث

مرگ عزت که با عزت بود، خم به ابرو نیاوردیم

هاله نورتان دروغین بود، هاله را هم آزاد کردید

شبانه به سان حضرت مادر به خاکش کردید

از نامشان هم میترسید

هاله جان

شب آزادیت مبارک

تولدمون مبارک

امروز چهار سال و دو روز از اولین مطلب نوشته شده در این وبلاگ میگذره تا اطلاع ثانوی هم خواهد گذشت. از رو هم نمیریم. مفتخر هم هستیم که از معدود بلاگهای منتقد و .... از این ... ها و اینا ایم که هنوز توی بلاگفا مشغول زندگی هستیم که این رو هم مدیون .... اینا هستیم. خیلی سانسور کردم نه؟؟؟

دو روز پیش متوجه شدم که خیلی زود دارم پیر میشم. فهمیدم که چندی بعد از فارغ التحصیلی وارد چهارمین دهه ی زندگیم میشم و ۲۴ سال از زندگیم رو صرف تحصیل علم کردم!!! و هنوز نفهمیدم که علم بهتر است یا ثروت. احتمالا اون موقع دیگه مویی سرم رو فرش نخواهد کرد و باید سرم رو پارکت کنم. اونم بد نیست، باید با کلاس باشه!

یه اتفاق جالب این مدت افتاد. مجلس محترم اومدند و گفتند که دولت به نه میلیون نفر از مردم حدود ۸۰۰۰۰ تومان پول داده و رای هاشون رو خریده. حالا برای اینکه تو انتخابات مجلس رودست نخورند، اومده اند و یه ستادی تشکیل داده اند که دولت شیطنت نکنه!

نکته ی جالبش اینه که خوب ما هم که همینو میگفتیم واسه انتخابات ریاست جمهوری! مگه یه ستاد واسه دفاع از آرا تشکیل ندادیم؟ اون موقع که اینا همش تخریب حساب میشد، حالا دیگه اینطور نیست؟ چونکه آقا مشایی رئیس دولت رو سحر و جادو کرده یهو اینکارا بد شد؟ کلا این سوالا واسم پیش اومده گفتم که بپرسم.

همچنان معتقدم که اینها همش به خاطر سقوط اخلاقیات در جامعه است و هیچ تفاوتی بین جامعه و دولت نیست! هفته ی خوبی داشته باشید.

شرم، ترس و اخلاق، گربه ی سر حجله!

این سوی ماجرا:

فقط خواستم یادم بمونه که همیشه اخلاق فدای سیاست میشه!

یادم نمیره و نخواهد رفت دوران ریاست جمهوری خاتمی که هر نه روز یک بحران بود و هر کسی رو به هر قیمتی تخریب میکردند. از پاک کردن بینی با دست و گرفتن زن دوم تا تعلیم در اردوگاههای اورشلیم و غیره. هنوز هم که هنوز خیلی از اتهامات در همون حد موندند و اونچه که از دست رفت همانا اخلاق بود.

حالا هم در دوران احمدی نژاد همون داستان ها با سبک و سیاق دیگری در حال تکرارند. در اینکه بنده با راه و روش و سیاق دولتمردان دولت دهم مشکل ریشه ای دارم بر کسی شکی نیست. شش سال همه ی مردم، رسانه ها و روشنفکران مجبور به سکوت و یا حتی تمجید شدند و عملا کسی دیگر جرات انتقاد حتی سازنده و از سر دلسوزی نبود. حالا که دیگر نظرات رئیس دولت به رهبری نزدیک نیست. حالا که رسانه های وابسته هم شروع به انتقاد کرده اند، توپخانه ها بار دیگر شروع به آتش کرده اند و آن دیواری که فرو میریزد اخلاق است. اگر انتقادی هست که هست میشه بدون خدشه دار کردن اخلاق انجام بشه.

من ایرانی متاسفانه همیشه بدنبال انتقام بوده و هستم. از این کار لذت میبرم و به عنوان ارثیه ای سیاه برای فرزندانم به جا میگذارم. وقتی که رئیس دولت دهم، با همه ی رای دزدی ها و با همه ی خونریزی هایش در مقابل توپخانه ی خودی قرار میگیرد از ته دل خوشحال میشوم بدون آنکه توجهی داشته باشم که اخلاقیات در جامعه به قعر چاهی فرو میرود که برگشتش به این آسانی ها نیست.

به یاد "و مکر و مکر الله والله خیر الماکرین" میافتم و میگویم که خودت کردی که لعنت بر خودت باد و از یاد میبرم که این کشتی که از سوراخ شدن آن گوشه اش خوشحالم من را هم غرق خواهد کرد.

آن سوی ماجرا:

مدتیست که رسانه های بیشتر مستقلدر حال استفاده از فضای بوجود آورده شده از طرف رسانه های کمتر مستقل می باشند. ماجرا از اختلافات پیش آمده فی مابین رهبری و رئیس دولت شروع شد. از آنجا که جنگ و تخریب و انتقاد مابین رسانه های وابسته به نظام و وابسته به دولت شروع شد. قدسیت دولت و رئیسش ناگهان شکست و رسانه های بیشتر مستقل لبخندی زدند. لبخند از آنجا سرچشمه می گرفت که فضای دیگری رقم خورده بود و میشد از دولت هم انتقاد کرد. میشد به بعضی ها گفت که بالای چشمتان ابرو هم وجود دارد حتی اگر تاتو کرده باشد!

بار دیگر جامعه راهی به سوی مدنیت پیدا کرد و بعضی با انتقادی جامعه را احساس تر کردند. فهمیدند که اگر کسی از گرانی و بیکاری سخن نمی گوید از ترس است نه از شرم. و عده ای هم فهمیدند که اگر کسی کار اشتباهی بکند میشود به گوش مردم رساند، میشود انتقاد کوچکی کرد به امید اینکه اشتباه اصلاح شود. لااقل من مدیر سعی میکنم به طریقی کار کنم که کمتر در رسانه ها باشم. ای کاش اینقدر عشق خدمت نداشتیم (شما بخوانید قدرت). فکر که میکنم، وقتی کسی از من انتقادی میکند، صورتم از عصبانیت سرخ میشود. به روی خودم نمی آورم، دور میشوم و تمام تلاشم رو برای نابودی منتقد میکنم. فرقی نمیکنه که بقال محل باشم، یه دانشجوی بدبخت، یه کارگردان، یه مدیر دولتی، استاندار، وزیر، رئیس جمهور یا حتی ... .

مشکل بسیار قدیمیتر و عمیقتر از این هاست. باید از خودم شروع میکردم، باید از خودم شروع کنم. دیگر قول میدهم با پنبه سر ببرم و وقتی مورد انتقاد قرار میگیرم سرخ نشوم!!!

خوب بالاخره تصمیم گرفتیم که تخیلات خودمون رو براساس حوادث اخیر منتشر کنیم که خود گرفتن این تصمیم به تنهایی کار سختی بود.

قصد اون ندارم که به مسایل پیش آمده پیرامون رئیس دولت دهم بپردازم اما یکی دو مورد جالب به ذهنم رسید

اول اینکه حضرات رسانه ای محافظه کار که بعد از مسایل انتخابات ۸۸ جرات سخن گفتن و انتقاد نداشتند ، پس از دیدن اوضاع قاراش میش مملکت و دیدن انتقاد عناصر با بصیرت، اونها هم شروع به انتقاد کردند که این خود جای تشکر داره. فقط امیدوارم که حضرت رئیس از این موضوع بهره برداری نکرده و مظلوم نمایی نکند. که البته فکر نمیکنم که نکنند!

دوم اینکه رئیس دولت تا به حال موفق به برکناری خیلی ها شده اند اما یکی از بزرگترین دستاوردها برکناری وزیر نفت بود. گویا رئیس دولت خود زحمت اداره ی این وزارت رو برعهده گرفته اند که جای تشکر داره. تا حالا که همه ی امتیازات و پروژه ها که با ترک تشریفات به با بصیرتان سپرده شده بود، خدا میداند که کدام قرارداد دارسی رو ایشون قصد دارند به دست برادر مشایی و حاج صادق بسپارند!

حالا از کجا این تخیل به مخیله ام خطور کرد، از اینجا.

چندی پیش ییکی از دوستان سوالی ازم کرد که جوابی بهش نداشتم. سوال این بود که آیا مصدق کار درستی کرد که صنعت نفت رو ملی کرد؟

مدتی رو به واکاوی مدارک موجود در اینترنت پیرامون این موضوع پرداختم. تاریخ از اینجا شروع میشود:

در ۱۹۰۱ مظفرالدین شاه لنگ مقداری پول برای سفر به اروپا بود. در اون زمان یکی از بزرگان ارمنی که هم از توبره مصرف داشتند و هم از آخور پیشنهادی به شاه میدهند و در ازای این بستن قرارداد سالانه ۱۰۰۰ پوند دریافت میکنند. پیشنهاد به امضای قرارداد مشهور به دارسی میشود.

دارسی از برادران انگلیسی در ازای پرداخت ۲۰۰۰ پوند به شاه، معادل ۲۰۰۰ پوند از سهان شرکت و ۱۶٪ از سود شرکت قرارداد انحصار اکتشاف و استخراج نفت رو در ایران به چنگ می آورند. طی شش ما شرکت نفت آنگلو پرسین با سرمایه ی اولیه ی نیم میلیون پوند تاسیس و گروهی برای اکتشاف به ایران می آیند. بالاخره پس از ۷ سال، موفق به کشف نفت قابل بهره برداری در مسجد سلیمان میشوند.

بقیه ی مسایل رو کاری ندارم، در دوران پهلوی اول، رضا شاه تمام تلاش خودش رو میکنه تا قرارداد رو به صورت عادلانه تری تغییر بده که متاسفانه موفق نمیشه، عده ای بر این عقیده اند که یکی از مشکلات فی مابین رضا شاه و بریتانیا از اینجا شروع میشه. بالاخره رضاشاه توانست سهم ایران رو از ۱۶٪ به ۳۰٪ افزایش بده، که البته از طرف بریتانیا این یک لطف محسوب میشد از بس که شاه قاجار قرارداد رو سفت امضا کرده بود.

ادامه ی دعوا به جایی نرسید تا آنجا که رضا شاه استعفا فرمودند و نوبت پهلوی دوم رسید. مصدق از زندان رضا شاه آزاد شد و راهی جز ملی کردن نفت برای لغو قرار داد پیدا نکرد. این شد که مجبور به ملی کردن صنعت نفت شد.

اما در اسناد اداره ی اطلاعات بریتانیا و سیا مسایل جالب دیگری هم هست که چندتاش رو عرض میکنم:

آیت الله کاشانی به عنوان جانشین مصدق بعد از کودتا مطرح بودند

برای ادامه ی تسلط بر منابع نفتی ایران نیاز به یک دیکتاتور در ایران هست

و جالب تر از همه، اقتصاد دولت مصدق بدون نفت بسیار شکننده است چونکه سیستم مالیات در ایران بسیار ضعیفه.

نکته ی آخر همچنان پابرجاست و در مورد بقیه تخیل نمیکنم!!!

و اما یک نکته ی دیگر در مورد وزارت خانه ها. رئیس دولت فرمودند که تا زمان ادغام نیازی به سرپرست و وزیر نیست. و همونطور که میبینید مدتی هم هست که این وزارتخانه ها بدون سرپرستند و مشکلی هم پیش نیومده. حالا سوال اینه که آیا واقعا دوستان کاری هم میکنند که نیازی به حضورشان باشد و یا اگر نباشند آبی از آب تکون بخوره؟؟؟؟

این را هم نوشتم که در آینده یادم باشد! اگر علاقه مند به خوندن مدارک بریتانیا و امریکا پیرامون حوادث ملی شدن صنعت نفت و کودتای علیه مصدق هستید میتونید یه سری به آدرس زیر بزنید.

 http://www.paperlessarchives.com/

1390

و سال نویی دیگر

سال گذشته سال خوبی بود با همه ی بدی هاش، خدا رو شکر می کنم به خاطر هر آنچه که داد و هر آنچه که گرفت. امسال دومین عیدیه که پیش خانواده نیستم و دلتنگ همه ی رسوم مزخرف و حرص دربیار عید. از خونه تکونی و هول (یا حول) آماده شدن برای سال تحویل. از شنیدن و پندهای خردمندانه! ی بعد از سال تحویل بزرگان حکومت در تلویزیون میلی! از انتظار برای شنیدن اسم سال!

تنها دلتنگی برای بودن پیش بابا و مامانه و خواهرها و دیگر هیچ. برای سمنو زیر دروازه حسن و ماهی قرمز، برای آجیل عید، برای دکتر، برای تخم مرگ رنگ شده ی صبح عید که وقتی داری پوستشو میکنی خود تخم مرغ هم رنگی میشه، برای ترس مامان که سبزه ها به عید میرسند یا نه، برای قطع شدن آب قبل از سال تحویل، برای پلو ماهی با تمام بوی بدش، برای بوی نون سنگک و پنیر پگاه و برای تمام تمام چیزهایی که مارو به هم پیوند میزنه.

سبزه هام رو گذاشتم توی آفتاب کم زور بریتانیا تا شاید یه کم دیگه قد بکشند، از شیرینی و سمنو و ماهی قرمز خبری نیست، سماق و سرکه هم ندارم، از هفت سین سفره فقط هفت سین کم دارم با این حال فرض میکنم که هفت سین دارم.

سال نو بر همه ی دوستان و عزیزانم مبارک

پ. ن. از یاد نبریم ۲۹ اسفند مهمترین واقعه ی تاریخ نوین ایران رو! همچنان و همچون همیشه درود بر دکتر محمد مصدق که سال هاست سفره هامون بوی پیراهنش رو میده و نه بوی نفت محمود رو!

از همه جا هیچ خبر!

نزدیک به چهار سال از روزی که این وبلاگ آغاز به کار کرد میگذره، طی این دوران دوستان زیادی به من کمک کردند و هم اکنون همگی و هر کس به دلیلی دست از نوشتن کشیدند، اما خوشحالم از اینکه هیچکدوم به خاطر من اینجا رو ترک نکردند. خواستم که یادآوری کنم که من همچنان محکم و استوار پای منقل نشسته ام و قوری چایی همچنان پر از چایی، قند نداریم، به بزرگی خودتون با نبات شیرینش کنید.

در حالیکه به نوشتن مطلبی برای بلاگ فکر میکردم، چیزهای زیادی از سرم گذشت، اینکه میرحسین قربانی ویژگی های تاریخی ایرانیان شد (نخواستم صفات رو اسم ببرم که دایره محدود بشه) اینکه با فیس بوک میشه تغییر بوجود آورد اما توی فیس بوک نه! اینکه ابی آهنگ جدید داده به اسم خدا با ماست! اینکه قبلا ابی میخواست خدا باشه! اینکه چقدر ما خوشحالیم از این که داریم زن برزو خان میشویم! اینکه امروز هاشمی رفسنجانی بعد از ۲۷ سال از هیات رئیسه خبرگان خداجافظی کرد، اینکه توی خیابون به دختر مرد فحش میدهند، اینکه هاشمی بعد از ۱۳ سال از مترو رفت، اینکه کلا هاشمی ها دارند کنار میروند، اینکه چقدر بعضی ها وقیح شده اند! خنده دار شده ایم کلا!

خواستم بگم که وقتی داشتم به زمین می آمدم هیچ کس از من نپرسید دوست داری کجا به دنیا بیای، این که خدایا عدالتت رو شکر!

میگویند روزی سه نفر با ۱۰ تا سیب پیش ملانصرالدین اومدند. از ملا خواستند که سیب ها رو با عدالت بین سه نفر تقسیم کنه. ملا پرسید با عدالت الهی بینتون تقسیم کننم یا عدالت زمینی؟ سه نفر نظرشون این بود که عدالت الهی بهتر از عدالت زمینیه!

ملا ۷ تا سیب به نفر اول و سه تا سیب به نفر دوم داد. یکی هم بر سر نفر سوم زد! اون سه نفر از عدالت الهی ملا متعجب شده بودند پرسیدند که این چه وضع تقسیم کردنه؟ ملا هم گفت ببینید خدا چه شکلی نعمت هاش رو بین بنده هاش تقسیم کرده! (کل ماجرا نقل به مضمون بود) حالا ماجرای شعرهای ابی هم همینه! خدا اینجا نشسته چای مینوشه؟؟؟ نه عزیزم! حواست نبود، وقتی که خدا رفت در رو باز کنه، چاییش سرد شد، رفته آب جوش سر چاییش بریزه! ولی کلا ترانه ی قشنگی بود!!!

 

یکی به خودم یکی به تو

در ابتدا موکدا تاکید میکنم که این مطلب صد در صد طنز، کذب محض و از پایه بی اساس است، پس بیخودی دنبال واقعیت نگردید!

آنچنانکه مستحضر هستید جناب آقای متکی وزیر اسبق وزارت خارجه به شدت برکنار شدند و خبر برکناریشون هم توسط رئیس جمهور سنگال به ایشون ابلاغ شد. پس از این برکناری تعدادی از دوستان سابق از تلاشهای ایشون کمال تشکر رو کردند که در میان این دوستان میشه به وزیر امور خارجه ی روسیه، ترکیه و وزیر اسبق امور خارجه ی برزیل اشاره کرد.

با اندک غور و تفحص در تاریخ میشه مثال های زیادی از این دست برکناری ها پیدا کرد. کم نبوده اند وزرایی که به پیشنهاد سفرای کشورهای دیگر بر مسند قدرت در ایران نشسته اند. با اندکی به روز کردن سیر تاریخ میتونیم نتیجه بگیریم که ید روسیه ی تزاری از آستین منچهر متکی درآمده و بر سر ملت دراز شده. این شائبه زمانی پررنگ تر میشه که به یاد بیاریم مسئله ی استئفا یا برکناری ایشون زمانی بر سرزبان ها افتاد که روسیه در حمایت از ایران اندکی عقب نشینی کرد.

با حضور استید عزام علوم مختلفه ی طبیعه و ماورائ طبیعه حضرات عظام مشایی و بقایی این ماجرا جال تر هم شد. دیدار مشایی با انواع و اقسام نمایندگان کشورهای مخالف از دیدار با پادشاه دستنشانده ی امریکا تا ملاقات با سفیر سوئیس حافظ منافع آمریکا نشان از تغییر رویکرد حلقه ریاست جمهوری داشت. با اضافه کردن ادویه ی ویکی لیکس و این موضوع که رئیس جمهوری ایران مشکل چندانی با مسئله ی تبادل سوخت و مذاکره با آمریکا نداره، آش شله قلمکار این چند ماه سیاست خارجی آروم آروم جا میافته. فقط باید یه کم دیگه روی شعله بمونه.

و اما اسفندیار رحیم مشایی! آنکه از هر در که برانندش از در دیگر باز آید. آنکه اگر با جارو از پنجره دنبالش کنند از سوراخ موش برگردد. همو که دوست مردم اسرائیل و پیام آور موسیقی و پیامبر ایرانیست. در طول تاریخ ایران از این دست بزرگان کم نبوده و نیستند که وظیفه ی گل آلوده کردن آب برای انجام ماهیگیری هرچه بهتر رو بر عهده داشتند. ایجاد بحث های مختلف پیرامون مسایلی که سالهاست چه از نظر مردم و چه از نظر سیاستمداران و روحانیون حل شده اند مبرز همین مطلبه.

القصه که آیا به سبک دوران قاجار این تغییر رو در بدنه ی دستگاه خارجه ی کشور که مهمترین دستگاه در تعیین روابط فی مابین کشور با دیگر کشورهاست رو آیا باید تغییر دیدگاه از شرق به سمت غرب تحلیل کرد؟

همونطور که در ابتدای نوشته گفتم این مطلب صرفا تخیلات و توهمات و از پایه بی اساسه. پس جواب سوال بالا نه است. یعنی اینگونه تغیرات هیچ ارتباطی به تغییر رویکرد نداره و اساسا تا اطلاع ثانوی هم امکان این تغییر وجود نداره.

گویند که از عالمی پرسیده شد که آیا سیاست و دیانت در یک ظرف میگنجند؟ گفت حاشا و کلا که این دو جز به تزویر به هم نیایند که اگر در سیاست شکستی پدید آید مردم آنرا از چشم دیانت ببینند. (این عالم اصلا وجود خارجی نداره)

حال احتمال تغییر رویکرد رو در کشور با این پیش زمینه بررسی میکنیم:

امریکای جهانخوار سالهای سال است که شیطان بزرگ است و ایران هم مام اسلام، چگونه فردی میتواند حتی به مخیله اش هم راه بدهد که ایران با امریکا روابط حسنه پیدا کند؟

مسئله هسته ای ایران به ناموس ایرانیان بدل شده، چگونه دولت میتواند چشم از ناموس خود بردارد و آنرا دودستی تقدیم بیگتنگان کند؟

اصلاح ساختار اقتصادی ایران، طرح هدفمندی یارانه ها، تحت نظارت حضرت موعود اجرا میشود. چگونه کسی میتواند بر آن خرده بگیرد؟

گذشته از تمام هزینه هایی که کشور برای نیل به تک تک این اهداف پرداخت کرده، گاهی اوقات انسان باید فکر هم بکنه و با خرد با مسایل برخورد کنه!

به قول یکی از دوستان که به تازگی ساکن امریکا شده، هنوز متوجه نشده ایم که این خارجی ها به چه چیزشون می بالند. اما جواب مشخصه. به احترامشون. چیزی که در بدنه ی اجتماعی ایران سالهاست بی معنی شده. اینجا همه برای خودشون همون چیزی رو میخوان که برای بقیه میخوان و همون چیزی رو برای بقیه نمیخوان که برای خودشون نمیخوان. مشکل اصلی نه در دولت که در بین مردمه. یک مثال:

امروز مشکل بانکی دارم و برای حل مشکلم به بانک میرم. کارمند محترم بانک برای قضای حاجت رفته و بیاد. هر چه که از دهنم در میاد بار بانک و کارمند بانک میکنم. فردا برای کاری به شهرداری میرم. کارمند محترم شهرداری صبح برای بازدید به ماموریت رفته و بعد از اون به جای شهرداری به خونه برگشته. یکی دوساعت مرخصی ساعتی گرفته! هرچه که میتوانم نثار شهرداری میکنم. کارمند شهرداری برای گرفتن پلاک جدید خودرو و کارمند بانک به خاطر تصادف دیروزش به راهنمایی و رانندگی مراجعه کردند. پس از ایستادن در صف طولانی و زمانیکه به نزدیکی باجه رسیدند، ساعت اداری به پایان رسید. بعد از ۳-۴ ساعت ایستادن در صف هرچه که توانستند از مامور راهنمایی و رانندگی دریغ نکردند بی توجه به اینکه مامور راهنمایی و رانندگی همون فرد دیروز در شهرداری و پریروز در بانکه. (منظور من نوعی است)

هنوز یاد نگرفته ایم که به هم احترام بگذاریم و وظیفه ای رو که داریم درست انجام بدیم و ایراد رو به گردن فرزند، خانواده، مدرسه، محل کار، سازمان، وزارت خونه، مجلس، دولت و ... می اندازیم. با در نظر گرفتن اینکه اعضای محترم دولت یکی از ماست و فردی عادی و نه فرشته ای دست پرورده و نه فردی اجنبی، متوجه میشویم که دولت هم باید تقصیر را به گردن بقیه بیاندازد و هرچه در توان دارد در این راه هزینه کند. مثل آن مامور راهنمایی، مثل آن کارمند بانک، مثل آن کارمند شهرداری و مثل من و تو.

همه ی ما حرف هی قشنگ زیادی بلدیم و بسیار خوب حرف میزنیم، چند بار شده که در مواجهه با یک صف طویل، انتخاب کنیم که آخرین نفر این صف باشیم؟

متاسفانه، دو روز پیش یک هواپیمای بوئینگ ۷۲۷ ایران ایر بار دیگر نا امن بودن پرواز در ایران رو به رخمون کشید. همه به دنبال مقصر حادثه می گردند و همه سهم خود رو در این حادثه فراموش کرده ایم. نمیدونم تا به حال جزو مسافران یک پرواز تاخیری بوده اید یا نه! اما مطمئنم که همیشه در این مقام، جزو اصرار کنندگان به پرواز بوده ایم.

همیشه آرزوی زندگی در فرانسه رو داشته ایم که مردم به هر بهانه ای اعتصاب میکنند تا مسایل بر وفق میلشون انجام بشه. اما هیچوقت فکر نکردیم که چرا این فرهنگ رو ما نداریم؟ منظور من اصلا سیاسی نیست بلکه مسایل خیلی مهمتریه مثل جون مردم.

گاهی اوقات طنز ها تلخ میشوند، البته همه ی اینها همونطور که گفتم طنزند و زاییده ی تخیلات من. اینها متعلق به رفتار مردم در جیبوتی است و هیچ ارتباط خطی یا غیر خطی با کشور ما نداره.

در پایان به عنوان یکی از افراد مرتبط با صنعت هواپیما یکی چند نکته رو همینطوری میگم که بعدا نگویند نگفت :)

سالهای ساله که ما به نقد هواپیمای توپولف ۱۵۴ نشسته ایم و این موجود بزرگ اما زبان بسته رو به باد انتفاد گرفته ایم که عامل مرگ بسیاری از هموطنانمونه. لازم به ذکر میدونم که این هواپیما متاسفنه از نظر ایمنی جزو هواپیما های امن در دنیا محسوب میشه و علت اصلی از رده خارج شدنش در دنیا، مجهز نبودن به سیستم ها جدید ناوبری و آنالوگ بودن مکانیزمشه و نه عدم ایمنی!!! مشکل اصلی سقوط توپولف در ایران عدم رعایت مسایل ایمنی و مدیریتی قبل از پروازه و نه ایران هواپیمای زبان بسته. البته توپولف مثل گربه نیست که بشه بغلش کرد. ضمن اینکه پرواز با این پرنده باعث میشه که آدم بیشتر به یاد خدا و لحظه ی مرگ بیافته.

بوئینگ ۷۲۷ که در سانحه ی ارومیه حضور داشت، یکی از پر خطرترین پرنده های آسمان با بیش از ۱۱۰۰ رکورد سانحه در تاریخ پروازشه. این رو صرفا برای اطلاع اون دسته از دوستان گفتم که هواپیماهای غربی رو امن تر از توپولف میدوند. البته این بوئینگ هم به علل مشابه توپولف مانند عدم تطبیق سیستم ناوبری با سامانه های روز دنیا از رده خارج شده و تنها در کشورهای جهان سوم از جمله کشور های افریقایی پرواز میکنه (ایران جوز کشورهای در حال توسعه ی سریع محسوب میشه و نه جهان سوم)

لذا با توجه به آنچه که گفته شد، هواپیمای توپولف ۱۵۴ نسبت همزاد امریکایی خود از سلامت بیشتری برخورداره، لذا اگر مجبور به انتخاب پرواز با یکی از این دو پرنده شدید، این بار به برادران روسی بیشتر از امریکایی اعتماد کنید. البته با از دست رفتن بوئینگ ۷۲۷ ایران ایر تنها یک یا دو نمونه دیگر از این هواپیما بیشتر موجود نیست. ضمنا قیمت فروش بوئینگ ۷۲۷ در جهان آزاد در حال حاضر بین ۶۰۰،۰۰۰ تا ۳،۰۰۰،۰۰۰ دلار امریکاست در حالیکه توپولف ۱۵۴ تا ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار هم میرسه (مدل ساخت سال ۲۰۰۰). البته از مجموعه هواپیماهای موجود در ایران در این حوزه فوکر ۱۰۰ ساخت هلند امن ترین هواپیمای موجود در کشوره که قیمتی بین ۲۰ تا ۴۰ میلیون دلار داره. (منظورم هواپیماهای کوچکه و همونطور هم که پیداست اصلا وارد بحث ایرباس نمیخوام بشم!)

برخلاف اظهار نظر بسیاری از منتقدان مبنی بر عمر زیاد هواپیماها در ایران باید بگم که متاسفانه عمر زیاد در مورد هواپیما مطرح نیست. با توجه به قیمت بالای یک هواپیما، نحوه ی طراحی اونها به گونه ای انجام شده که تقریبا تمام قطعات اونها قابل تعویضه. مساله ی مهم به روز بودن تجهیزات هواپیماست که بعضا قابل تبدیل نیستند و باعث میشه که یک مدل هواپیما از رده خارج محسوب بشه مثل بوئینگ ۷۲۷ و توپولف که به علت آنالوگ بودن مشکلات زیادی در هماهنگی با سیستمهای دیجیتال کنونی دارند و صد البته مجهز نبودن به سیستمهای ناوبری کنونی جهان که با توجه به پیشرفته بودن فرودگاههای کشور، این هواپیماها تا سالهای سال همچنان میتوانند در ایران مورد استفاده قرار بگیرند.

یک مطلب دیگری هم در این زمینه خواندم که دوستی فرموده بودند که بوئینگ کلا هواپیمایی نیست که به درد ایران بخوره! و پیشنهاد داده بودند که برویم و ایرباس بخریم که خوب است. در پاسخ باید گفت که بوئینگ ۷۴۷ سال های سال و در مدلها و رنگ های مختلف پرفروش ترین جت مسافربری محسوب میشده و مدل های اخیر ایرباس از جمله ای ۳۸۰ به تازگی تونستند از ۷۴۷ پیشی بگیرند. ضمن اینکه عملا با توجه به وضعیت کشور عزیزمون، هنوز در جایگاهی قرار نگرفته ایم که بخواهیم بین ای ۳۸۰ ایرباس و بوئینگ ۷۸۷ دریم لاینر نظردهی کنیم و کلا به همان ایرباس ای ۳۲۰ و بوئینگ های به روزتر هم راضی هستیم. (به عنوان کارمند ایرباس اینها رو میگم)

اما، با گره زدن این مسئله به گفته های قبلیم یک نتیجه گیری کوچک میکنم برای کشور جیبوتی! آیا مسئولان محترم نباید فکر کنند که چرا ما نمیخواهیم هواپیمای بهتر تهیه کنیم؟ و چرا نمیتوانیم هواپیمای نو و در شان مملکت خریداری کنیم؟ تا کی باید تقصیر را گردن دیگران بیندازیم؟ و ضعف مدیریتی را که ریشه در ذات اجتماعی ایرانی دارد مخفی کنیم. باشد که من تغییر را از خودم شروع کنم، شاید فرزندم از من بهتر باشد. جامعه و کشور و ... شاید خودش درست شود.

الی ۱۳ ژانویه ۲۰۱۱

بریتانیا

همه چیز رباره ی دانشگاه آزاد

از اونجا که در رایانه ی  حال حاضر خودم زبان شیرین فارسی رو ندارم و البته جز واسه ی بلاگفا هم نیازی به فارسی تایپ کردن ندارم مجبور شدم که برای پاسخ دادن به خبر مربوط به برنامه ی آینده دانشگاه آزاد که توسط آقای جاسبی ریاست محترم دانشگاه آزاد اعلام شده و در یکی از سایتهای خبری درج شده بود به بلاگفا بیام. بلکه بتونم نظرم رو به رسم الخط فارسی که چندی پیش از عربی قرض گرفته شده، بنویسم. علت اصلی که بر آن شدم تا نظر بدهم، اهانت تنی چند از دوستان نسبت به دانشگاه آزاد و ریاست دانشگاه بود. پس از اتمام نوشته، دیدم بد نیست که حالا که بعد از عمری تصمیم گرفتم چیزی بنویسم، اونرو توی وبلاگ هم نگهش دارم

نام نویسنده رو توی اون سایت خبری بدین گونه نوشتم:

نظر یک دانشجوی فرنگ نشین مرفح بی درد:

متاسفانه در برخورد با دانشگاه آزاد و آقای جاسبی هم داریم همون اشتباهی رو میکنیم که در گذشته نسبت به رئیس جمهورهای قبلی مرتکب شدیم.

ای کاش مدیریت کشورمون هم مثل مدیریت دانگاه آزاد بود که طبق برنامه پیش میرفت. دانگاه آزاد با بودجه یک میلیون تومانی شروع به کار کرده و در حال حاضر از نظر وسعت اولین دانشگاه دنیا و از نظر جمعیت سومین دانشگاه دنیاست. مطمئنم که اگر مدیریت فعلی برپا بمونه از نظر سطح علمی هم در دنیا دارای رتبه میشه و اون روزی خواهد رسید که فارق التحصیلان این دانشگاه بر خلاف امروز به خودشون افتخار میکنند.

علاوه بر اینها اگر اندکی مصفانه تر نگاه کنیم دانشگاه آزاد نقش بسیار پررنگی در فرهنگ سازی و افزایش آگاهی مردم داشته. دانشگاه آزاد در حال حاضر در مناطقی شعبه ی دانشگاهی افتتاح کرده که تا چند سال پیش دولت در اونها مدرسه هم نداشته. پیش از تصمیم گیری به یاد داشته باشیم که در بسیاری از کشور های پیشرفته ی دنیا دانشگاه پیش از اینکه یک نهاد علمی باشه یک نهاد اقتصادی.

دانشگاه آزاد نشانه ی پررنگی از موفقیت سازمانهای غیردولتی در امور علمی و اقتصادی در ایرانه، البته به شرطی که اینقدر قدرتمند باشه که مانع دخالت دولت در امور بشه. به امید روزی که دولت دستش رو داخل جیبش بکنه و برای همه ی امور زندگی مردم نخواد تصمیم گیری کنه و برخی امور رو به عهده ی خود مردم بگذاره.

در جواب اون دوستی هم که لعنت کرده بود دانشگاه آزاد رو به خاطر نابود کردن ارزش مدرک در ایران باید بگم که ایراد از دانشگاه آزاد نیست. ایراد در جای دیگریست. اول اینکه اگر من نوعی میدونستم که مدرکم ارزشی نداره (که داره) نباید میرفتم دانشگاه آزاد. دوم اینکه تا اونجایی که من میدونم دانشجویان دانشگاه آزاد از نظر علمی سطحشون پایین نیست فقط متاسفانه به این خاطر که در کشور ما فاصله ی زیادی بین علم و عمل وجود داره، کسی نمی دونه که از دانسته هاش باید کجا استفاده کنه. سوم اینکه متاسفانه ما هیچوقت ارزش داشته هامون رو نداریم. وقتی که از دست دادیم و وقتی که دانشگاه آزاد هم به مجموعه ی دانشگاه های دولت پیوست تفاوت رو درک خواهیم کرد که چه داشتیم و قدرش رو نداشتیم.

برای روشن شدن مطلب میتونید به تلاش دولت در رقابت با دانشگاه آزاد با درست کردن دانشگاه پیام نور و دانشگاه غیر اتفاعی فقط اندکی فکر کنید.