|
عکس زیر (دانشوران ایرانی) را که تو نشنال جغرافی دیدم یاد این شعر شریعتی افتادم اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه
خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه
دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که
ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل
در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!!! دکتر علی شریعتی
امروز به مناسبت اینکه خیلی حرف برای زدن هست و اینکه بعد از دو سه سالی سر دماغ اومدم و حالم خوبه قصد دارم تا به یاد گذشته بنویسم و البته مهمتر از اون اینکه امشب شب هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشته به یاد میارم که ماجرا از حدود یازده سال و یک ماه پیش شروع شد ، منظورم هفت هفت هفتاد و هفته ، اگه یادتون باشه اون سالها یه برنامه بود به اسم نیم رخ ، که کم هم مزخرف نبود ، خدا بیامرزه دوران جوانی رو! خسته و کوفته از مدرسه برمی گشتیم و تلویزیون نیم رخ داشت ، بعد یه مدت یه بابایی به این برنامه اضافه شد به نام حسین رفیعی. حسین رفیعی بود و داستان یک عروسک گربه که خوب یادم هست عاشق شیر گلی بود - همون شیر کاکائو - خلاصه که داستان این هفت هفت هفتاد و هفت یا به قول رفیعی هپت هپت هپتاد و هپت از اونجا شروع شد. فردای اونروز یادی کردیم از ۱۱ سال بعد که چه خواهد شد ، ۷۷ سال آغاز جنبش های مدنی در ایران بود ، فضا رو به تغییر گذاشته بود و همه ی دنیا ما رو داشت کم کم آدم حساب میکرد ، پس طبیعتا باید ما هم خیال خوشی نسبت به ۱۱ سال بعدمان می داشتیم پیشرفت ، آزادی مطبوعات ، آزادی بیان ، دورنمای جامعه مدنی و احوال خوش دوران دبیرستانی ، آسمان خیال هم که سقف نداشت ، تا بیکران میرفت. آن سال ها تازه با دنیای اینترنت آشنا شده بودم ، اما از آنجایی که قیمت اینترنت آن سالها اندکی بالا بود ، کمتر دوستی بود که بداند چیست و یا ایمیل داشته باشد ، پس منطقا جز ناصرالدین شاه قاجار و خواجه حافظ شیراز و صد البته خود یاهو تنها دوستان دنیای مجازی آن سالها بودند. ۱۱ سال گذشت و همه ی خیالات از یاد رفت تا که امشب سر رسید ، به یاد حسین رفیعی و شیر گلی افتادم و خیالاتم از هشت هشت هشتاد و هشت رو با اونچه که امروز در کف دارم مقایسه کردم و بر بلند نظری خودم درودی فرستادم آزادی که به لطف لطیف نزدیک به مطلق رسیده ، حتی اگر آزادی مطلق خود ناقض خود باشد ، ایران ثابت کرده که در بعضی زمینه ها توانایی مافوق خلق دارد ، هرکس را که لازم باشد می زنند ، هرکس را لازم باشد می کشند و هرچه بخواهند می کنند. آزادی بیان که از حد گذشته ، به هرکه بخواهند می تازند و ناموس هرکس را بخواهند می درند ، آنچه در ذهن می گذرانند می نویسند و هر که را به هرچیز نسبت می دهند. و اما جامعه ی مدنی ، چه مدنیتی بیش از جضور ۸۵ درصدی در انتخابات و چه انتخابی بالاتر از رای ۴۰ میلیونی به رئیس دولت نامنتخب؟ تا این لحظه تمام خیالاتم در ۱۱ سال گذشته به واقعیت بدل شده بود و آخر مانده بود ایمیلم. امروز آنقدر در دنیای سایبر دوست دارم که نمی رسم پاسخگوی ابراز لطفشان باشم ، مریم می خواهد مرا لبریز از آخرین تکنولوژی دنیا کند ، روزانه هزاران دستگاه کوچک کننده و بزرگ کننده و سفت کننده و ... را به من پیشنهاد می دهد و حسن حتی میخواهد خلوت من را رنگی دیگر بدهد ، انواع و اقسام داروهای ... را برای فلان جا و بهمان جای من تدارک دیده است. از همه که بگذریم محمد عبدالطیف از دوستان مراکشی هر روز مرا در قرعه کشی برنده اعلام میکند و می خواهد پول های یک پیر زن دم مرگ را به حساب من بریزد. خدا رو شکر! بگذریم از آنجا که قانون کپی رایت هنوز در ایران زیاد رعایت نمی شود دوستان آنطرفی دیروز را تولد دکتر احمدی نژاد اعلام کردند ، اما آخر کار نفهمیدیم که چرا کسی از این موضوع خوشحال نشد. باز به تولد خاتمی و موسوی از طرف دیگر علی اصغر خان سلطانیه امروز خود را به دیار فرنگ رسانید تا نامه ی عرض ارادت رئیس نه چندان جمهور کشورمون رو به بعضی ها برسونه. آنچنان که منابع کفر و استکبار جهانی گفته اند ، قرار بر این بوده که ایران اورانیوم بده و اورانیوم بستاند ، نفهمیدیم برای چی ، اما هرچه هست مملکت غریبیست این اوتازونی! اما اون اورانیومی که ما میدیم یعنی اینکه ما دیگه اورانیوم واسه بمب نداریم ، این دقیقا معنی این مبادله ی اورانیوم با اورانیوم است و آنچه که مشخص تر اینکه میزان اورانیوم که قرار است از کانال روسیه و فرانسه به ما برسد برای نزدیک ۸۰ سال مصرف راکتور تهران کافیه. خدا رو شکر! از طرف دیگر رئیس جمهور نامنتخب ایران دور سوم سفر استانی رو با مشهد شروع کرد ، مشهد هم که خدا رو شکر همیشه شلوغ است چه برسد که تولد امام رضا هم باشد و تا آنجا که یاد دارم از بس بزرگ است حرم این امام غریب ، کسی گوش نمی کند که بلندگو چه می گوید ، حالا میخواهد دکتر پشت بلندگو باشد ، گو باش! اما آنچه که از عکس های خبرگزاری مهر افضای مهر از خیابان های مشهد می گفت ، حکایت دیگری بود ، گویی مردم برای ابراز علاقه به رحیم مشایی آمده بودند نه احمدی نژاد یا شاید مردم دیگر او را دوست ندارند ، شاید هم هوا سرد بوده و برف سنگینی آمده بوده که مردم نتوانسته اند بیایند استقبال! اما من مطمئن هستم که ادارات مرخصی نداده اند و مدارس هم اجازه ی حضور به شاگردان را نداده اند که کسی نبوده! شاید هم بوده ما ندیدیم! خدا رو شکر! از یاد نمی برم سخنرانی خاتمی رو سال ۷۸ ، به چه بیچارگی از مدرسه فرار کردیم تا به سخنرانی برسیم و یک هفته ی بعد رو و نمره ی انضباط ۱۸ رو ، اما دیدن رئیس جمهور منتخب ملت و در آن فضا به بیش از تمام اینها می ارزید. نمی دانم چرا احمدی نژاد را دوست ندارم و نمی دانم که چرا حاضر نیستم یک تار مو فدای لبخندش کنم. اما همه کار کردم تا خاتمی را ببوسم! روزگار غریبیست نازنین! آنکه دم از صلح و عدالت و آزادی می زند ، کرمیست که لاشه ی تن مرا به انتظار نشسته. و آخر ، یک ماه از خروجم از کشور گذشت اینجا هر که باشی و هر چه باشی ، به ناچار محکوم به ایرانی بودن هستی ، پس باید به ایرانی بودن خود افتخار کنی چرا که تو نماینده ی تمدن کشورت در اینجا هستی ! و به یاد داشته باش که شاید دکتر! نماینده ی منتخب تو نباشد ، اما او را نماینده ی ایران در دنیا می شناسند، پس یا آبت را جدا کن و یا به تیغ نقد اصلاح در سر ۱۱ سال دیگر را به تخیل نشسته ام!!!
مردها بزرگ می شوند زنها بزرگ می شوند . عروسکی که به دست مادری می افتد . بزرگتر نمی شود . فقط پستان کش را می خواهد.
برتولت برشت گفت: اول به سراغ يهوديها رفتند من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم . پس از آن به لهستانيها حمله بردند من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم . آنگاه به ليبرالها فشار آوردند من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم سپس نوبت به كمونيستها رسيد كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم . سرانجام به سراغ من آمدند هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي كند.
گل بوته های یاس و مریم فرق دارند، آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند! .... شادم تصور می کنی وقتی ندانی، لبخند های شادی و غم فرق دارند. .... بر عکس می گردم طواف خانه ات را؛ دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند. .... من با یقین کافر ؛ جهان با شک مسلمان؛ با این حساب اهل جهنم فرق دارند!!! .... در من به چشم کشته عشقت نظر کن، پروانه های مرده با هم فرق دارند...
خبرنگار اعتماد ذیل مصاحبه خود با محمدرضا باهنر می نویسد: « گفت وگو که تمام شد گفت جوک جديد را شنيده ايد بعد خودش گفت "اگر مي خواهيد لاغر بشويد نياز نيست رژيم بگيريد کافي است مدتي رژيم شما را بگيرد". خنديديم. منبع خبر: عصر ایران
اینبار نه از ایران که از گوشه ای دیگر از این کره ی خاکی شروع به نوشتن میکنم سکوت رو نه به آن گونه که دلم میخواد بلکه در چهارچوب خود سانسوری خواهم شکست و در آینده تا سال چهارم ادامه خواهم داد ، قسم خورده ام که قلمم تیز باشد همانگونه که بود و دست از انتقاد برندارم که هدفی جز رفع عیب و پیشرفت در پس آن ننهفته. آغاز وقایع نگاری: ۲۲ خرداد ۸۸ - آغاز و پایان انتخابات ، شب هر کس خبری از هرجا که داشت می داد ، مثل همیشه خوشبین به نتیجه نبودم گرچه ظاهر امر چیز دیگری می گفت ۲۳ خرداد - هنوز از دیشب نخوابیده ایم ، منتظر نتایجیم ، آخرین خبر ساعت ۱۱ بود تا ۳ خبری نیست ، پیروزی احمدی نژاد و تبریک رهبری با هم ، این چند ساله هیچگاه این همزمانی را ندیده بودم ۱۱ میلیون اختلاف ۲۴ خرداد - صدای همه درآمده ، مردم خیابان ها را دوست دارند ۲۵خرداد - شهر در امن و امان است ، این را تلویزیون می گفت ، مردم یاد ۵۷ افتاده اند ، من مخالفم ۲۶ خرداد - مردم بعد از سالها به خیابان آمده اند ، میرحسین کوتاه نمی آید ، خدا به همه رحم کند ۲۷ خرداد - ترس سراپای مرا گرفته ، نکند... ۲۸ خرداد - فقط ما مانده ایم ، ما نیستیم ۲۹ خرداد - ... امروز - من دیگر نیستم ، میرحسین پای حرفش ایستاده ، مملکت قانون دارد ، اگر آنها قانون مند نیستند ، من هستم فردا - دیگر به دنبال رایم نیستم ، رای من دزدیده نشد ، به آسمان رفت تا خدای من شاهد باشد برای وطنم هر آنچه که توانستم کردم ، از این به بعد برای خودم هرچه بتوانم میکنم شاید روزی مایه ی افتخار وطنم باشم یادم باشد که هرکجا باشم آسمان مال من است نه فرشی بیشتر از زمین میخواهم و نه سقفی بالاتر از آسمان
شاید هیچ زمانی به اندازه ی الان حرف برای زدن نداشته باشیم و چه بزرگ میشویم وقتی این همه حرف برای نزدن داریم خیلی وقته که دیگه نه ما مثل سابق حال و حوصله ی نوشتن داریم و نه دیگه کسی حال و حوصله ی خوندن و این نه چیزیه که بر سر ما اومده که بر سر بسیاری از دوستان ما هم چنین بلای مصیبت باری اومده به زودی وقایع نگاری آنچه که پیش اومده رو شروع خواهیم کرد و مثل همیشه فقط برای ثبت در تاریخ و به خودمون سرآغازی دوباره رو مژده میدم ، چرا که هنوز به رسالت و هدفی که به خاطرش شروع به نوشتن کردیم نرسیدیم پس سلامی دوباره به حرف های پای منقل خودمون بعد از آخرین خرخر صبحانه تا بعد...
باز 5 شهریور امد. اما اینبار 5 سال گذشته از ان اولین دیدار و پیاز سواری و دوش اب گرمو بوی عرق مردانه در ظهر داغ اردیبهشت ماه و ماکارونی دم نکشیده و یه عالم قصه پر غصه ما. تولدت مبارک رفیق
سراپا اگر زرد و
پژمرده ايم ولى دل به پائيز
نسپرده ايم چو گلدان خالى
لب پنجره پر از خاطرات
ترك خورده ايم اگر داغ دل بود،
ما ديده ايم اگر خون دل بود،
ما خورده ايم اگر دل دليل
است، آورده ايم اگر داغ شرط
است، ما برده ايم اگر دشنه ى
دشمنان، گردنيم اگر خنجر
دوستان، گرده ايم گواهى بخواهيد، اينك
گواه همين زخم هايى
كه نشمرده ايم! دلى سر بلند و سرى
سر به زير از اين دست عمرى
به سر برده ايم.
ای مرگ بر آن کسانی که به جای خدمت، خیانت به وطن را پیشه خود قرار می دهند. دکتر محمد مصدق
بهار مث همیشه بهار |